هذا من فضل ربي

پدرم يک رفيق قديمي و بسيار دوست داشتني دارد. آدم مذهبي و ساده و عزيزي است. چند سال پيش يک خانه خريد. ما هم رفتيم خانه‌اش براي عرض تبريک و از اين‌طور کارها! وقتي رسيديم ديدم بالاي سردر خانه‌اش يک کاشي آبي رنگ چسبانده که رويش نوشته شده است «هذا من فضل ربي»، اولين برخورد من با اين کارکرد! آن آيه همان‌جا بود. بعدتر چند جاي مشابه ديگر هم اين آيه را ديدم. حالا حکايت ماست. بالاي اولين پست خانه‌ي جديدم مي‌زنم «هذا من فضل ربي».
وبلاگ نويسي را حدوداً چهار سال و نيم پيش شروع کردم. دقيقاً تير ماه سال 1381. پرشين‌بلاگ چند روزي بود کارش را شروع کرده بود و از آشنايي من با مفهوم وبلاگ بيش از دو سه ماه نمي‌گذشت. يک‌روز توي باشگاه نشسته بوديم و نمي‌دانم چه‌کار مي‌کرديم که صحبت از وبلاگ يکي از رفقا شد. پرسيدم وبلاگ چيست؟ فکر کنم احسان بود که برايم گفت ماجرا از چه قرار است. پرسيدم چه‌طور مي‌شود يکي راه انداخت؟ گفت فلان رفيقمان يکي دارد، او به‌تر مي‌داند.
البته از آن رفيق مشترک‌مان چيزي نپرسيدم، اما وسوسه‌ي داشتن جايي که بشود چيزکي تويش نوشت همين‌طور دور و برم مي‌پلکيد و قلقلک‌م مي‌داد. پرشين‌بلاگ راه افتاد، از سر کنجکاوي رفتم و يک صفحه‌اي تويش ايجاد کردم. ديدم چه آسان است وبلاگ نويسي! پس يک چيزي نوشتم. اين شد که وبلاگ نويسي‌ام شروع شد.
آدرس‌ش را به کسي ندادم. مدتي همين‌طور مي‌نوشتم. هرکس که وبلاگ را پيدا مي‌کرد، در اثر وب‌گردي خودش پيدايش کرده بود. کم‌کم اين‌ور و آن‌ور کساني که من‌را هم مي‌شناختند وبلاگ را پيدا کردند. اما اين قرار که من آدرس وبلاگ را خودم به کسي ندهم سرجايش برقرار بود و فکر کنم در اين چهار سال و اندي فقط براي دو يا سه نفر اين قرار را زير پا گذاشتم. روزهاي اول براي اين آدرسش را به کسي نمي‌دادم که بتوانم بدون مراعات کسي يا چيزي هرچه دوست دارم بنويسم. علي آزادي از همان روزهاي اول اعتراض مي‌کرد که خوب اگر دوست نداري کسي بخواند يا اگر معذبي که آشنايي نوشته‌هايت را ببيند، يک دفتر براي خودت بخر و هرچه دوست داري تويش بنويس و مطمئن باش که هيچ‌کس نمي‌خواندش. خوب راست مي‌گفت. نه آن موقع نه حالا جوابي برايش نداشتم. آدمي‌زادي که عقل روبه‌راهي داشته باشد، برنمي‌دارد يک‌چيزي را در اينترنت منتشر کند و بعد اکراه داشته باشد از خوانده شدنش. تازه اين مال آن زماني بود که فکر کنم جز همان علي آقاي آزادي آشناي ديگري نمي‌دانست چنين وبلاگي هم برقرار است. نمي‌دانم حالا که بسياري از کساني که اين نوشته‌ها را مي‌خوانند من را هم مي‌شناسند و من هم ديگر هيچ اکراهي از خوانده شدن يادداشت‌هايم ندارم، ديگر چه دليلي دارم براي پرهيز از اعلام رسمي وجودش.
حالا چهار سال و نيم از آن روزها مي‌گذرد. امروز واقعاً گمان مي‌کنم که اين نوشتن و اين خانه‌هاي مجازي، چه آن زمان که مستاجر بودم و چه حالا که خودم خانه‌اي راه انداخته‌ام از فضل پروردگارم بوده است. روزهاي اول تنها غرضم از نوشتن، نوشتن بود. زنده کردن عادتي که دست‌کم پنج شش سال از خاموش شدنش مي‌گذشت. حدس مي‌زدم که خواندن ياداشت‌هاي سه چهار سال پيش ممکن است لذت‌بخش باشد، اما احساس دقيقي از کيفيتش نداشتم.
من يک باور کلي دارم. من گمان مي‌کنم که آدم‌ها اصولاً تغيير نمي‌کنند. يعني همه‌ي آدم‌ها يک زيربناي لايتغيري دارند و هرچه از عوض شدن آدم‌ها مي‌بينيم فقط تغيير در رنگ و لعاب و پوسته‌شان است. تغييراتي که اهميت چنداني هم ندارند. اين حرفم هيچ دليل خاصي ندارد. تنها يک علت مهم دارد و آن هم اين است که من در تمام عمر نه چندان بلندم، کسي را نديده‌ام که تغيير کند. آدم‌هايي که هم‌سال خودم هستند و نزديک به پانزده سال است که مي‌شناسم‌شان را هر وقت مي‌بينم خيال مي‌کنم اين هماني است که من پانزده سال پيش ديده‌امش؛ با همان اخلاق و عادات و ويژه‌گي‌ها. انگار اين باور، مال من تنها هم نيست. دو سه هفته‌ي پيش که بعد از مدت‌ها مهران را ديدم، وسط صحبت‌مان نمي‌دانم بحث به کجا رسيد که گفت تو از دوران راهنمايي‌ات تا امروز فرق خاصي نکرده‌اي!
نمي‌دانم شايد اين‌که مي‌گويم فرق نباشد، اما من تغييراتي را در طرز فکرم، در اولويت‌هايم، در نگاهم به دنيا و در سطح انديشيدنم، درخلال ياداشت‌هاي اين چند سال ديده‌ام که نمي‌دانم اگر نام اين ديدن را برکت و خير نگذارم، چه بايد بناممش. کوچک‌ترينش اين‌که، وقتي مي‌بينم نگاهم به فلان واقعه يا پديده را در سه سال قبل خام و سطحي و جاهلانه مي‌پندارم، اولين فکري که به ذهنم مي‌رسد، اين احتمال است که سه سال بعد تصورم در باره‌ي يادداشت‌هاي امروزم همين باشد. نتيجه اين که احتياط من هم در گفتن کمي بيش‌تر مي‌شود.
يادداشت‌هايم را در وبلاگ جديدم شروع مي‌کنم. حکايت، همان حکايت پيشين است. يادداشت‌هايي که شايد شرح احوال باشد، يا انديشيدن با صداي بلند. فقط اميدوارم کمي منظم تر از اين چند ماه اخير در خانه‌ي سابقم.

توکل‌م بر خداست و اميد دارم که به فضل و کرمش ياري‌ام کند.
مثل هميشه‌ي اين سال‌ها آغاز مي‌کنم با طلب مدد و دعا از مولايم علي.
منتظر دعا،
يا علي مولا مددي.

نوشته شده در زمان Feb 1, 07 12:09 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


قالب

اين‌جا يک تصوير خيلي قشنگي هست که ميزان انرژي‌اي را که براي هر قسمت از عمليات وب ديزاين بايد صرف کني نمايش مي‌دهد. اين نمودار را من با تمام وجودم تائيد مي‌کنم. در فرآيند توليد يک قالب براي اين وبلاگ دمار از روزگارم درآمد – يا شايد هم کمي بدتر – تا بتوانم يک قالب خوب و تر و تميز CSS راه بياندازم که هم قشنگ باشد هم با انواع مرورگرها چه اينترنت اکسپلوررِ مايکروسافت و چه فايرفاکسي که خودم استفاده مي‌کنم، هماهنگ باشد.
دروغ چرا؟ آخرش نتواستم! رفتم اين قالب را از يک‌جا کش رفتم. يعني آن‌طوري کش هم نرفتم. يک آدم مهرباني قالب را ساخته بود و براي استفاده‌ي بنده‌گان خدا گذاشته بود روي وب سايتش. براي اين‌که حلال و حرام هم قاطي نشود آدرس‌اش را گذاشته‌ام پائين همين صفحه. اگر قالب زشت است، خيلي تقصير من نيست. من همه‌ي زورم را زدم که زيباترين را انتخاب کنم، اما اين محدوديت هميشه وجود داشت که بايد از بين قالب‌هايي انتخاب مي‌کردم که قبل از من به نظر يک‌نفر ديگر زيبا آمده بود و در نتيجه من هميشه يک انتخاب‌گر درجه‌ي دو بودم.
علاوه بر اين اين وبلاگ اولين تجربه‌ي من در راه انداخت يک وبلاگ به کمک مووبل‌تايپ بود. ياد گرفتن کاملش حوصله‌اي مي‌خواست که من ابداً نداشتم. اين شد که عطاي هر قابليتي از ام‌تي را که راه‌انداختنش را ياد نگرفتم، به لقايش بخشيدم و آن‌هايي را هم که ازشان در اين وبلاگ استفاده کردم نمي‌توانم ادعا کنم که کامل به تمام زير و بم‌شان مسلط شده‌ام.
اين‌دو نکته را که بگذاريد کنار هم نتيجه‌اش مي‌شود اين‌که اين صفحات احتمالاً عيب و علت زيادي دارند و هنوز در حال توسعه‌اند. پس لطفاً اگر جايي ايرادي ديديد، سوتي بدي مشاهده کرديد، يا پيشنهادي داشتيد که مي‌توانست موثر باشد، بزرگواري کنيد و يک‌طوري به من خبر دهيد تا مشکل را بر طرف کنم.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Feb 1, 07 12:28 AM | لينک دائم


انقلاب

سخنراني امام در بهشت زهرا، سال 1357، سخنراني جالبي است. اصولاً حرف‌هايي که سه چهار سال اول انقلاب گفته و شنيده مي‌شدند، حرف‌هاي جالبي بودند. اين سخنراني را به روايت ميزان‌نيوز مي‌توانيد از اين‌جا بخوانيد.
يک جاي اين سخنراني براي من خيلي جذاب است. از جنس آن حرف ديگر امام است که در فرانسه گفتند، جمهوري ما همان جمهوري است که در همه جاي دنيا برقرار است. امام در اين سخنراني گفتند:

این سلطنت از اول یك امر باطلی بود، بلكه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است. برای اینكه ما فرض می كنیم كه یك ملتی تمامشان رای داند كه یك نفری سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینكه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل است؛ لكن اگر چنانچه یك ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینكه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می كند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است..

البته عمده تکيه‌ي اين مطلب بر رد سلطنت و حکومت موروثي و بر انتخابي بودن حاکم است. امام من دوست دارم سوالي مطرح کنم که آيا اين گزاره‌ي درست را که سرنوشت هر ملتي به دست خودش است، نمي‌توان تسري داد و مصداقش را از اعتراض به سلطنت به ديگر سيستم‌هاي حکومتي نيز گسترش داد؟ آيا همين اعتراض به هر سيستم غير قابل انعطافي که پديده‌اي در عامل سياست را – که ممکن است تنها يک فرد به عنوان حاکم نباشد - به نسل‌هاي آينده تحميل مي‌کند وارد نيست؟
اگر امروز دريافتيم که قسمتي از نظام سياسي‌مان ايراد دارد، هيچ مکانيزم نظارتي درستي براي قسمت‌هايي از ساختار سياسي موجود نيست و يا آن‌قدر ضعيف و غيرواقعي است که بيشتر به شوخي شباهت دارد تا نظارت توده‌ي مردم بر ساختار قدرت، کسي حق چنين اعتراضي را به صورت رسمي و قانوني دارد؟ و آيا اصولاً کسي اعتراض او را به رسميت خواهد شناخت؟
من گمان مي‌کنم مشکل ما تنها اين نيست که به علت عدم توان‌مندي در اجرا نتوانسته‌ايم يک سيستم کارا مبتني بر راي ملت ايجاد کنيم، بلکه امروز قسمتي از بدنه‌ي قدرت، که از قضا قسمت فربه‌اي از آن هم شده‌اند، اصولاً به ضرورت جريان يافتن راي مردم در امور باور ندارند.
اين‌روزها شنيدن حرف‌هاي کساني که در آغاز انقلاب دستي در اداره‌ي امور داشتند و امروز هم علي‌رغم حذف‌هاي متعدد و متنوع پس از انقلاب، هنوز دست‌کم دستي از دور بر آتش سياست دارند، بسيار شنيدني است.
از اين دست تغييرات بنيادي در شعارهاي اوليه‌ي انقلاب زياد مي‌توان مشاهده کرد. بسياري از اين انحرافات در شعارهاي اوليه نيز به دست مذهبيوني رخ داد که گمان مي‌کردند متولي انقلابند و موظفند با دست خودشان انقلاب را به حکومت حجت (ع) متصل کنند. اين افراد که عموماً فاقد سعه‌ي صدر کافي بودند و تجربه و دانشي نيز در اداره و تدبير امور نداشتند، مسبب وقايعي شدند که امروز گويا اندک اندک دارد شيرازه‌ي امور را از هم مي‌پاشد و انقلاب را يک‌سره به چيزي تبديل مي‌کند که در مخيله‌ي هيچ‌يک از انقلابيون نخستين نمي‌گنجيد. حذف نيروها به دلايل گوناگون، اعدام‌هاي بي حساب و گسترش فضاي امنيتي در کشور، اداره‌ي کشور بر اساس احساس و خيال و آرزو، پس زدن نيروهاي توان‌مند و بعدتر سيستماتيک کردن اين فعاليت‌ها با طرح ولايت مطلقه و نظارت استصوابي و محدود کردن آزادي‌هاي فردي و مدني بلايي به سرمان آورد که دريافتنش جز نگاه کردن، به چيز ديگري نياز ندارد.
امروز وقتي با خودم فکر مي‌کنم، آرزو مي‌کنم اي‌کاش امام از قم به جماران نقل مکان نمي‌کرد و حتماً روشن است که منظورم تنها نقل مکان جغرافيايي نيست. گمان مي‌کنم نقشي که امام به عنوان يک فقيه جسور و يک عالم ديني نوگرا، در فضاي بسته‌ي حوزه‌ي آن‌روز مي‌توانست ايفا کند بسيار موثرتر از حضور او در تدبير امور اجرايي مملکت بود. اگر او در قم مي‌ماند و به تربيت نسلي ديگر از مطهري‌ها مي‌پرداخت امروز شاهد نبوديم که فضاي حوزه همان‌قدر بسته بماند که در آن روزگار بود. شايد امروز نمي‌ديديدم که به مدد فضايي که پس از انقلاب ايجاد شد، همان‌ها که مخالف برافراشتن پرچمي بودند، پرچم را به دست بگيرند و به ناکجايي ببرند که تنها خودشان مي‌خواهند.
من بسيار حسرت مي‌خورم که چرا گفتمان نويي که در آن دو سه دهه‌ي حوالي انقلاب به همت مرداني مانند، آيت‌الله صدر، امام موسي صدر، امام خميني، مرحوم مطهري، مرحوم طالقاني و امثالهم به جريان افتاد، با حذف فيزيکي و يا فکري آن‌ها از حوزه متوقف شد و منجر به توسعه‌ي آن نوگرايي در حوزه نشد. چه‌کسي ترديد دارد که آن نظريات که در نوع خود اولين نظريات گسترده و کلان اجتماعي و سياسي متناسب با روزگار نو در فقه شيعه بودند فاقد ايراد و ضعف و کاستي بودند، اما مسيري که بايد طي مي‌شد تا آن نظريات فرصت طرح پيدا کنند و به کمال برسند هرگز فراهم نشد. آن‌چنان‌که امروز طرح همان مدعاها در عرصه‌ي سياست گاه مستوجب عقوبت است. هرچند تصوير و تابلوي بي‌خاصيت و مقلوبي از آن‌ها تبديل شده‌اند به امور مقدسي که قانوناً کسي حق نقد و جرح و تعديل آن‌ها را ندارد.
نمي‌دانم چه بايد کرد. گاه آرزو مي‌کنم اي‌کاش مسير اتفاقات به سمتي پيش برود که قداست آن پديده‌هايي که در اين سه دهه‌ي اخير تبديل به امر قدسي شده‌اند بشکند تا بتوان از سدشان عبور کرد و مسير نويي را تجربه کرد. اگرچه آن‌چه در اين سال‌ها ديده‌ام و شنيده‌ام من‌را بسيار نگران مي‌کند نسبت به اين‌گونه اراده‌هايي که معطوف به شکستن و کوفتن و ريختن هستند. اين مملکت روزهاي زيادي به خودش ديده است؛ روزهايي بسيار تلخ‌تر و سنگين‌تر از آن‌چه ما امروز تجربه مي‌کنيم. تاثر من از اين نيست که آن‌چه امروز بر ما مي‌رود، مسيري غير قابل بازگشت است. آن‌چه براي من بسيار سنگين است هزينه‌اي است که در طي اين مسيرِ مبتني بر سليقه‌ي اقليتي مشخص، از محل دين و اعتقادات مذهبي صورت مي‌پذيرد. دردناک‌ترين موضوع براي من گره خوردن نهاد دين و قدرت با يک‌ديگر است به گونه‌اي که حوزه حکومت را تطهير مي‌کند و به عوض قدرت اين فرصت را براي حوزه فراهم مي‌کند که يک اعتقاد را به نام اعتقاد رسمي ترويج کند و از گسترش ديگر صداها جلوگيري نمايد. آثار سوء اين پديده نيز در کم کردن عمق دين‌ورزي و برخورد خردمندانه با دين و گسترش خرافات و شعار و هيجان در دين‌ورزي احتياجي به شرح و بسط ندارد.

گمان مي‌کنم در اين وانفسا، ديدن و ياد گرفتن هم‌چنان مناسب‌ترين انتخاب است. شايد در همه‌ي زمان‌ها اين عمل مناسب‌ترين انتخاب باشد. شايد اگر سي سال پيش آدم‌هايي که ذهني روشن و دلي پاک داشتند، و انديشه‌اي جز اصلاخ امور نداشتند، به جاي ورود بي‌محابا به عرصه‌ي اجرا به تقويت توان خودشان هم مي‌پرداختند، بلاي امروز کمي قابل تحمل‌تر مي‌شد.

اميد دارم به توسعه‌ي خرد و سعه‌ي صدر و اميد‌ دارم به روزي روشن،
روزي که ما نزديک مي‌بينيم، اگرچه عده‌اي دور مي‌پندارندش.
يا علي مدد

نوشته شده در زمان Feb 2, 07 10:55 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


نبض زمان

کتاب نبض زمان، مجموعه‌ي عکس‌هاي کم‌نظير آقاي حسن سربخشيان را بالاخره بعد از چهار پنج ماه تلاش به دست آوردم. عکس‌هاي بسيار زيباي آقاي سربخشيان را اولين بار در مجله‌ي فقيد پيام امروز ديده‌ بودم. رفقايي که آن مجله را مي‌خواندند حتماً عکس‌هاي ايشان را هم به خاطر دارند.
اين کتاب مجموعه‌اي است از عکس‌هاي گرفته شده در سال‌هاي 1376 تا 1384 است که در پنج موضوع ايران، عراق، افغانستان، المپيک و حج طبقه‌بندي شده‌اند. سواي خاطره‌انگيز بودن بعضي از تصاوير، ديدن بعضي از آن‌ها بعد از چند سال نکات جديدي هم براي دريافتن با خود داشت.
مثلاً هيچ کدام از شما مي‌دانستيد، آقاي محمود احمدي‌نژاد يکي از شاکيان روزنامه‌ي سلام بود و در دادگاه روزنامه‌ي سلام، در رديف اول شکات نشسته بود؟ من که اصلاً نمي‌دانستم.
اگر کتاب را گير آورديد، تماشاي تصاويرش بسيار لذت‌بخش است.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Feb 4, 07 10:05 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


ما و قوم يهود

اول داستان اين عکس‌ها را ببينيد که يک بنده‌ي خدايي از ديوارهاي محله‌ي يهودي نشين همين شيراز خودمان برداشته است. اين عکس‌ها در حقيقت بهانه‌ي نوشته شدن اين چند خط شده‌اند.
يک آقايي – که چون آدم شناخته شده‌اي است نامش را نمي‌برم – مي‌گفت: - که البته من با يک واسطه اين حرف‌ها را شنيده‌ام – چند سال پيش مدتي را در آمريکا گذرانده بود. از قضا روز قدس هم همان‌جا بود. رفقايي که آن‌جا داشته و او را مي‌شناخته‌اند، مي‌خواسته‌اند يک راه‌پيمايي مفصلي راه بياندازند و از او مي‌خواهند تمام ذوقش را بگذارد براي زدن طرحي ضد صهيونيستي که آن‌ها روز تظاهرات آن را بگيرند سر دستشان. آن بنده‌ي خدا مي‌نشيند يک طرحي در مي‌آورد از ستاره‌ي داوود، که تبديل شده است به صليب شکسته‌ي نازي‌ها. تظاهرات برگزار مي‌شود و اين طرح هم روي تابلويي نقش مي‌بندد و در خيابان به نمايش در مي‌آيد. رفيق ما مي‌گفت همان شب يک شبکه‌ي خبري که تظاهرات ما را پوشش داده بود، گزارش راه‌پيمايي را با تفصيلات پخش کرد و آن طرح کذا را هم بارها و بارها به تصوير کشيد. بعد از آن بلافاصله تصوير يک پيرزن يهودي را نمايش داد. پيرزن تمام خانواده‌اش را در جنگ جهاني دوم از دست داده بود. نازي‌ها تمام آن‌ها را کشته بودند و تنها اين پيرزن باقي مانده بود. پيرزن گريه مي‌کرد، ماجراي از دست دادن خانواده‌اش را تعريف مي‌کرد و بعد از آن مي‌گفت که چه‌طور برخي مي‌توانند يهوديان را با نازي‌ها مقايسه کنند. اين بنده‌ي خدا مي‌گفت با اين توالي هوشمندانه در پخش گزارش‌ها، آن‌چنان هرچه رشته بوديم، پنبه شد که گويي خودم هم از چنين اشتباهي متاثر شده بودم.
همين بنده‌ي خدا تعريف مي‌کرد، ماجراي کشته شدن آن پسرک نوجوان فلسطيني در آغوش پدرش را همان شبکه تمام و کمال، با تمام جزئيات به تصوير کشيد. هيچ سانسور خبري هم در کار نبود، اما بلافاصله بعد از آن گزارش يک تصادف وحشتناک در يکي از بزرگ‌راه‌هاي آمريکا را نمايش داد که تلفات سنگيني داشت. خشونت و سنگيني تصاوير آن تصادف به گقته‌ي آن بنده‌ي خدا به قدري زياد بوده، که به طور طبيعي چيزي از آن پسرک فلسطيني در ياد کسي نمي‌مانده است.
البته اعتبار تمام اين داستان‌ها در حد نقل قول درجه‌ي دوم من از آن بنده‌ي خداست، اما اصل قضيه که ارائه‌ي کامل و هوشمندانه‌ي داده‌ها در رسانه‌هاست به جاي خودش باقي است. يک ذره نتيجه‌گيري بزرگ‌تر اگر بخواهم بکنم مي‌شود اين‌که سيستم گردش اطلاعات در دنيا پيچيده‌تر از آن است که با شعار "کي خسته‌است؟ دشمن" جلوي بيست هزار نفر آدم و سر و صدا کردن‌هاي توخالي بشود اثري در گوشه‌اي از عرصه‌ي سياست از خود بر جاي گذاشت.
نکته‌ي ديگر کمي تاريخي است. آن‌چنان بديع هم نيست. خود من بارها شنيده‌امش. اول کمي قديمي‌تر. از کورش کبير که حضرت علامه‌ي طباطبايي احتمال قوي مي‌دهند، همان ذوالقرنين قرآن باشد. در عهد عتيق، سفر عزرا، بخش اول تحت عنوان "کورش فرمان بازگشت يهوديان را صادر مي‌کند"آمده است.

درسال اول سلطنت کورش، پادشاه پارس، خداوند آن‌چه را که توسط ارمياي نبي فرموده بود، به انجام رساند. خداوند کورش را بر آن داشت تا فرماني صادر کند و آن را نوشته به سرتاسر سرزمين پهناورش بفرستد. اين است متن آن فرمان: «من، کورش پادشاه پارس، اعلام مي‌دارم که خداوند، خداي آسمان‌ها، تمام ممالک جهان را به من بخشيده است و به امن امر فرموده است که براي او در شهر اورشليم که در يهوداست خانه‌اي بسازم.بنابراين، از تمام يهودياني که در سرزمين من هستند، کساني که بخواهند مي‌توانند به آن‌جا بازگردند و خانه‌ي خداوند، خداي اسرائيل را در اورشليم بنا کنند. خدا همراه ايشان باشد! همسايه‌گان اين يهوديان بايد به ايشان طلا و نقره، توشه‌ي راه و چهارپايان بدهند و نيز هدايا براي خانه‌ي خدا تقديم کنند.»

و در ادامه‌ي همين سفر، به قوت از کورش، پادشاه پارس، تجليل شده. اضافه کنيد بر اين مساله، نکته‌اي تاريخي را که در طول تاريخ ايران پس از اسلام نيز، عموماً اقليت‌ها آرامش بيش‌تري در قياس با همسا‌يه‌گان ديگرمان داشته‌اند. تعداد زياد اقليت يهودي در ايران، مسلماً دليلي تاريخي دارد، و آن آرامش بيش‌تر يهوديان در اين سرزمين بوده است، در شرايطي که قتل آن‌ها در جوامع مسيحي نوعي فضيلت به شمار مي‌آمده است.
ما در سنت تاريخي و ديني‌مان هرگز سابقه يا مجوز نژاد‌پرستي يا آزار اقليت‌ها را نداشته‌ايم. به استثناي اين چند دهه‌ي اخير که اَشکالي از رفتارهاي نژادپرستانه و ملي‌گرايانه‌ي افراطي را شاهد بوده‌ايم، پيش از آن چندان اثري از اين‌گونه روابط در تاريخ ما وجود نداشته است.

حالا چه شده که چنين نوشته‌هايي را روي در و ديوارهاي شهرهاي اين سرزمين مي‌بينيم؟ آدمي آمده و نمي‌دانم از سر چه فکر و تدبيري، تيري انداخته که گويا هيچ هدفي براي آن وجود نداشت و اگر داشت، آن‌قدر نادقيق آن تير پرتاب شد که به هيچ هدفي ننشست. نتيجه‌اش چه شد؟ کوچک‌ترينش اين‌که يک تاريخ سرتاسر مدارا و رحمت را خدشه دار کرد و اين شرمنده‌گي را براي ما باقي گذاشت که روي ديوارهاي اين سرزمين بر هيتلر درود فرستاده شده است.
اي‌کاش مي‌دانستم در مورد مجادله‌ي اسرائيل و فلسطين و ربطش به هولوکاست و اثرش در زندگي مردم سرزمين فلسطين و سرزمين ايران، اين حضرات بزرگوار که زمام امور به دستشان افتاده چه فکر مي‌کنند.

يا علي مدد،

پي نوشت اول: دقت کرده‌ايد چند ماهي است گلوله‌هايي که از اسلحه‌هاي فلسطيني خارج مي‌شود، تنها بر سينه‌ي يک فلسطيني ديگر مي‌نشيند. شايسته است که درود بفرستيم بر رهبري هوشيار ملت فلسطين.

پي نوشت دوم: ديوار مسجد الاقصي همين‌روزها کاملاً تخريب مي‌شود. ديواري که اهميت تاريخي و ديني کمي ندارد. عکس‌العمل‌هاي نشان داده شده به اين واقعه را به دقت پيگيري کنيد تا ببينيد چه‌قدر از اين حساسيت‌ها ديني و ايدئولوژيک است و چه‌قدر ديگرش سياسي و بر اساس مصلحت روزگار.

پي‌نوشت سوم: عکس‌العمل فلسطينيان پس از مرگ صدام حسين را شنيديد؟ موضع گيري ياسر عرفات در جنگ ايران و عراق را چه‌طور؟ چه‌قدر خوب مي‌شد يک‌بار براي هميشه تکليف خودمان را با مفهوم ملت ايران و امت اسلامي و امت عربي و ساختارهاي مدرن سياسي روشن مي‌کرديم تا بتوانيم همان‌طور که ديگران با ما برخورد مي‌کنند با آن‌ها برخورد کنيم و وظيفه‌مان را دقيق‌تر دريابيم.

نوشته شده در زمان Feb 9, 07 12:11 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (6)


بيمارستان

پري‌روز مژگان براي يک جراحي بيمارستان بستري شده بود. حوالي غروب بود و دکتر هنوز براي جراحي نيامده بود. ‏زنگ زدم به بابا و فهميدم که چند نفري رفته‌اند بيمارستان و در سالن انتظار بيمارستان منتظرند تا تکليف روشن شود. ‏قرار شد من هم بروم آن‌جا پيششان. تقريباً مطمئن بودم که همه‌شان بيمارستان شهيد چمران هستند. اسم يک ‏پزشکي هم توي ذهنم بود که چندباري اسمش را شنيده بودم و فکر مي‌کردم او قرار است جراحي را انجام دهد. راه ‏افتادم و رفتم بيمارستان. در آن سوز سرما، ماشين هم گير نمي‌آمد و با مصيبتي رسيدم بيمارستان. رفتم توي سالن ‏انتظار ديدم دو سه نفر غريبه نشسته‌اند و ديگر هيچ کس نيست. زنگ زدم به بابا که شما کجائيد. گفت توي سالن ‏انتظار نشسته‌ايم. گفتم من وسط سالن انتظار ايستاده‌ام و کسي آن‌جا نيست. گفتند حتماً سالن اشتباه رفته‌اي، ‏نکند رفته‌اي سالن اورژانس. گفتم نه، درست آمده‌ام.هرچه آدرس و نشاني داديم، ديديدم که هم من توي سالن ‏انتظارم هم آن‌ها. بابا گفت بيا بيرون کنار حوضي که توي حياط است تا آن‌جا هم را پيدا کنيم. رفتم کنار حوض و گفتم ‏من الان کنار حوضم، بابا هم گفتند من هم کنار حوضم. هردو همين‌طور مستاصل مانده بوديم که اين ديگر چه قصه‌اي ‏است. پنج دقيقه‌اي با هم کلنجار رفتيم بلکه بتوانيم هم را پيدا کنيم. يک‌دفعه از دهن من در رفت که اي‌بابا بيمارستان ‏شهيد چمران که يک حوض بيش‌تر ندارد! بابا گفت کجا؟ کجا رفته‌اي تو؟ ما بيمارستان خاتم الانبيا هستيم.‏
توي آن سرما، خسته و کوفته، اعصاب خراب از جر و بحثي که همان‌روز با استاد راهنمايم کرده بودم، آن‌قدر عصباني ‏شدم که حد نداشت. اصلاٌ نمي‌دانم اين‌يکي را ديگر از کجا درآوردم. دوباره مجبور شدم با همان مصيبتي که ماشين ‏گيرآورده بودم که برسم به آن‌جا ماشين بگيرم و برگردم آن يکي بيمارستان. به گيج بازي درآوردن عادت کرده‌ام، اما اين ‏يکي بدجوري زور داشت.‏

نوشته شده در زمان Feb 22, 07 08:14 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (3)


عادت مي‌کنيم

تعجب نکردم. انتظارش را داشتم. يعني شايد اول بار کمي اميد داشتم که رفتار ديگري ببينم، اما چند اتفاق مشابه که ‏افتاد فهميدم به‌تر است کمي منطقي باشم. سوال در آورده‌اند از سنن‌النبي (ص)، براي سنجش فرهنگيان فوق ديپلم ‏و پائين‌تر از آن، همان طرح آموزش ضمن خدمت‌شان. نمي‌دانم چه‌طور مي‌شود اين سوالات اشتباها طرح شده باشد. ‏حکم نمي‌دهم، فقط احتمال مي‌دهم که به نظرم فقط دو نفر مي‌توانند در سوال از سيره‌ي نبي به فکر گوشت ‏سردست گوسفند و صفات خروس و اين‌طور چيزها بيفتند. يا کسي که کمر بسته بر تمسخر و توهين، يا آدمي که ‏آن‌قدر متحجر و احمق است که اين‌ها به نظرش صفات ويژه و جالب رسول خداست.‏
من نشنيدم، شما شنيديد يکي بگويد وااسلاما؟ يا کسي کفن بپوشد؟ فتوا دهد؟ در تريبون نماز جمعه بغض کند و ‏بگريد؟ اولش هم گفتم، تعجب نکردم، آن موقع هم که اين اداها را از خودشان در مي‌آوردند باورشان نکردم که الان ‏منتظر رفتار ديگري باشم. اين يک سال و چند ماه که از رخ‌داد آن معجزه‌ي بزرگ مي‌گذرد، چيزهايي ديديم و شنيديم – ‏به درست و غلطش کاري ندارم - که اگر کسري از آن در دوران سيد محمد خاتمي رخ مي‌داد کار به بحران ملي ‏مي‌کشيد. و مگر نکشيد. مگر براي چهارتا و کف و سوت اين‌طور نکردند؟ مگر سر آن سخن‌راني که انتقادش متوجه ‏آن‌ها بود که خودشان را وارث رسول خدا مي‌دانستند و کوچک‌ترين جسارتي به رسول خدا و مقدسات اصيل ديني در ‏آن نبود، بلوا بر پا نکردند؟ آن قدر بي‌شرمند که در سايت‌هاي زرد و هتاکشان، انصار نيوز و رجا نيوز، نوشته‌اند که ‏سوالات به محض باز شدن مورد اعتراض واقع شده و هيچ‌کس محتواي سوالات را نديده است و لابد کل ماجرا، مثل ‏قيمت گوجه‌فرنگي، توطئه‌ي دشمنان دولت خادم نهم است. شرم نمي‌کنند از انکار اين‌همه شاهد زنده که سوالات را ‏خودشان ديده‌اند و خوانده‌اند.‏‎ ‎‏(حوصله ندارم بگردم و لينک بدهم، برويد به سايتشان پيدايش مي‌کنيد)‏
باز خدا خير بدهد به کسي مثل آقاي نوري همداني که اگر معترض است و احساس تکليف مي‌کند، هم آن وقت ‏مي‌کرد و هم حالا. آدم خوش‌حال است که آن بزرگوار لااقل دردش درد دين است و دغدغه‌اش دغدغه‌ي رسول خدا و ‏مثل ديگر مدعيان دين نيست که مرغ عزا و عروسي‌شان همين باورها و اعتقادات است.‏

خدا همه‌مان را از شري که گرفتارش شده‌ايم نجات دهد.‏
يا علي مدد.‏

نوشته شده در زمان Feb 22, 07 08:16 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (7)


February 2007


شناسه

درباره

اين صفحه حاوي يادداشت‌هايي است که در وبلاگ شطحيات و در دوره‌ي زماني February 2007 نگاشته شده است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در March 2007 قابل دست‌رسي است.

‌جستجو