هذا من فضل ربي

پدرم يک رفيق قديمي و بسيار دوست داشتني دارد. آدم مذهبي و ساده و عزيزي است. چند سال پيش يک خانه خريد. ما هم رفتيم خانه‌اش براي عرض تبريک و از اين‌طور کارها! وقتي رسيديم ديدم بالاي سردر خانه‌اش يک کاشي آبي رنگ چسبانده که رويش نوشته شده است «هذا من فضل ربي»، اولين برخورد من با اين کارکرد! آن آيه همان‌جا بود. بعدتر چند جاي مشابه ديگر هم اين آيه را ديدم. حالا حکايت ماست. بالاي اولين پست خانه‌ي جديدم مي‌زنم «هذا من فضل ربي».
وبلاگ نويسي را حدوداً چهار سال و نيم پيش شروع کردم. دقيقاً تير ماه سال 1381. پرشين‌بلاگ چند روزي بود کارش را شروع کرده بود و از آشنايي من با مفهوم وبلاگ بيش از دو سه ماه نمي‌گذشت. يک‌روز توي باشگاه نشسته بوديم و نمي‌دانم چه‌کار مي‌کرديم که صحبت از وبلاگ يکي از رفقا شد. پرسيدم وبلاگ چيست؟ فکر کنم احسان بود که برايم گفت ماجرا از چه قرار است. پرسيدم چه‌طور مي‌شود يکي راه انداخت؟ گفت فلان رفيقمان يکي دارد، او به‌تر مي‌داند.
البته از آن رفيق مشترک‌مان چيزي نپرسيدم، اما وسوسه‌ي داشتن جايي که بشود چيزکي تويش نوشت همين‌طور دور و برم مي‌پلکيد و قلقلک‌م مي‌داد. پرشين‌بلاگ راه افتاد، از سر کنجکاوي رفتم و يک صفحه‌اي تويش ايجاد کردم. ديدم چه آسان است وبلاگ نويسي! پس يک چيزي نوشتم. اين شد که وبلاگ نويسي‌ام شروع شد.
آدرس‌ش را به کسي ندادم. مدتي همين‌طور مي‌نوشتم. هرکس که وبلاگ را پيدا مي‌کرد، در اثر وب‌گردي خودش پيدايش کرده بود. کم‌کم اين‌ور و آن‌ور کساني که من‌را هم مي‌شناختند وبلاگ را پيدا کردند. اما اين قرار که من آدرس وبلاگ را خودم به کسي ندهم سرجايش برقرار بود و فکر کنم در اين چهار سال و اندي فقط براي دو يا سه نفر اين قرار را زير پا گذاشتم. روزهاي اول براي اين آدرسش را به کسي نمي‌دادم که بتوانم بدون مراعات کسي يا چيزي هرچه دوست دارم بنويسم. علي آزادي از همان روزهاي اول اعتراض مي‌کرد که خوب اگر دوست نداري کسي بخواند يا اگر معذبي که آشنايي نوشته‌هايت را ببيند، يک دفتر براي خودت بخر و هرچه دوست داري تويش بنويس و مطمئن باش که هيچ‌کس نمي‌خواندش. خوب راست مي‌گفت. نه آن موقع نه حالا جوابي برايش نداشتم. آدمي‌زادي که عقل روبه‌راهي داشته باشد، برنمي‌دارد يک‌چيزي را در اينترنت منتشر کند و بعد اکراه داشته باشد از خوانده شدنش. تازه اين مال آن زماني بود که فکر کنم جز همان علي آقاي آزادي آشناي ديگري نمي‌دانست چنين وبلاگي هم برقرار است. نمي‌دانم حالا که بسياري از کساني که اين نوشته‌ها را مي‌خوانند من را هم مي‌شناسند و من هم ديگر هيچ اکراهي از خوانده شدن يادداشت‌هايم ندارم، ديگر چه دليلي دارم براي پرهيز از اعلام رسمي وجودش.
حالا چهار سال و نيم از آن روزها مي‌گذرد. امروز واقعاً گمان مي‌کنم که اين نوشتن و اين خانه‌هاي مجازي، چه آن زمان که مستاجر بودم و چه حالا که خودم خانه‌اي راه انداخته‌ام از فضل پروردگارم بوده است. روزهاي اول تنها غرضم از نوشتن، نوشتن بود. زنده کردن عادتي که دست‌کم پنج شش سال از خاموش شدنش مي‌گذشت. حدس مي‌زدم که خواندن ياداشت‌هاي سه چهار سال پيش ممکن است لذت‌بخش باشد، اما احساس دقيقي از کيفيتش نداشتم.
من يک باور کلي دارم. من گمان مي‌کنم که آدم‌ها اصولاً تغيير نمي‌کنند. يعني همه‌ي آدم‌ها يک زيربناي لايتغيري دارند و هرچه از عوض شدن آدم‌ها مي‌بينيم فقط تغيير در رنگ و لعاب و پوسته‌شان است. تغييراتي که اهميت چنداني هم ندارند. اين حرفم هيچ دليل خاصي ندارد. تنها يک علت مهم دارد و آن هم اين است که من در تمام عمر نه چندان بلندم، کسي را نديده‌ام که تغيير کند. آدم‌هايي که هم‌سال خودم هستند و نزديک به پانزده سال است که مي‌شناسم‌شان را هر وقت مي‌بينم خيال مي‌کنم اين هماني است که من پانزده سال پيش ديده‌امش؛ با همان اخلاق و عادات و ويژه‌گي‌ها. انگار اين باور، مال من تنها هم نيست. دو سه هفته‌ي پيش که بعد از مدت‌ها مهران را ديدم، وسط صحبت‌مان نمي‌دانم بحث به کجا رسيد که گفت تو از دوران راهنمايي‌ات تا امروز فرق خاصي نکرده‌اي!
نمي‌دانم شايد اين‌که مي‌گويم فرق نباشد، اما من تغييراتي را در طرز فکرم، در اولويت‌هايم، در نگاهم به دنيا و در سطح انديشيدنم، درخلال ياداشت‌هاي اين چند سال ديده‌ام که نمي‌دانم اگر نام اين ديدن را برکت و خير نگذارم، چه بايد بناممش. کوچک‌ترينش اين‌که، وقتي مي‌بينم نگاهم به فلان واقعه يا پديده را در سه سال قبل خام و سطحي و جاهلانه مي‌پندارم، اولين فکري که به ذهنم مي‌رسد، اين احتمال است که سه سال بعد تصورم در باره‌ي يادداشت‌هاي امروزم همين باشد. نتيجه اين که احتياط من هم در گفتن کمي بيش‌تر مي‌شود.
يادداشت‌هايم را در وبلاگ جديدم شروع مي‌کنم. حکايت، همان حکايت پيشين است. يادداشت‌هايي که شايد شرح احوال باشد، يا انديشيدن با صداي بلند. فقط اميدوارم کمي منظم تر از اين چند ماه اخير در خانه‌ي سابقم.

توکل‌م بر خداست و اميد دارم که به فضل و کرمش ياري‌ام کند.
مثل هميشه‌ي اين سال‌ها آغاز مي‌کنم با طلب مدد و دعا از مولايم علي.
منتظر دعا،
يا علي مولا مددي.


آرا (4)

my در زمان February 5, 2007 11:40 PM اين‌گونه نوشت:

salam, manzele no mobarak. ishala ke too jaye jadid khoda behetoon tavan va tofighe bishtari bede.

man inke migin aadama taghire asasi nemikonan ro kheili ghabool nadaram. albate be nazaram kheili sakhte ke taghire asasi kard, taghire asasi be nazaram yani too SEFATET, sefaate daroonit taghir bedi, ke khob kheili sakhte , vali gheire momken nist, vagarne nemigoftan ke mitooni va BAYAD ensaan beshi. ba hameye sefaat kameleye ensaani.

ishala khoda be hamamoon tofigh bede ke az in taghiraye asasi konim :)


شادي در زمان March 7, 2007 5:08 AM اين‌گونه نوشت:

کامنت در خوري ندارم. فقط خواستم بگم دير به دير ميايم،‌ اما نخونده نمي‌ريم. اين فينقيلي وقت فکر کردنم واسه ما نذاشته.


viktor_simon در زمان March 31, 2007 11:00 PM اين‌گونه نوشت:

very good!


محمد در زمان January 21, 2008 2:46 PM اين‌گونه نوشت:

سلام
بسيار خوشحال و مسرورم از آشنايي با شطحيات تان من مدت 3/4 ماه است که وبلاگ نويسي را شروع کرده ام از خواندن مطابت لذت بردم اسم وب من نيز هم اسم وب شماست .


يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو