انقلاب

سخنراني امام در بهشت زهرا، سال 1357، سخنراني جالبي است. اصولاً حرف‌هايي که سه چهار سال اول انقلاب گفته و شنيده مي‌شدند، حرف‌هاي جالبي بودند. اين سخنراني را به روايت ميزان‌نيوز مي‌توانيد از اين‌جا بخوانيد.
يک جاي اين سخنراني براي من خيلي جذاب است. از جنس آن حرف ديگر امام است که در فرانسه گفتند، جمهوري ما همان جمهوري است که در همه جاي دنيا برقرار است. امام در اين سخنراني گفتند:

این سلطنت از اول یك امر باطلی بود، بلكه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است. برای اینكه ما فرض می كنیم كه یك ملتی تمامشان رای داند كه یك نفری سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینكه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل است؛ لكن اگر چنانچه یك ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینكه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می كند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است..

البته عمده تکيه‌ي اين مطلب بر رد سلطنت و حکومت موروثي و بر انتخابي بودن حاکم است. امام من دوست دارم سوالي مطرح کنم که آيا اين گزاره‌ي درست را که سرنوشت هر ملتي به دست خودش است، نمي‌توان تسري داد و مصداقش را از اعتراض به سلطنت به ديگر سيستم‌هاي حکومتي نيز گسترش داد؟ آيا همين اعتراض به هر سيستم غير قابل انعطافي که پديده‌اي در عامل سياست را – که ممکن است تنها يک فرد به عنوان حاکم نباشد - به نسل‌هاي آينده تحميل مي‌کند وارد نيست؟
اگر امروز دريافتيم که قسمتي از نظام سياسي‌مان ايراد دارد، هيچ مکانيزم نظارتي درستي براي قسمت‌هايي از ساختار سياسي موجود نيست و يا آن‌قدر ضعيف و غيرواقعي است که بيشتر به شوخي شباهت دارد تا نظارت توده‌ي مردم بر ساختار قدرت، کسي حق چنين اعتراضي را به صورت رسمي و قانوني دارد؟ و آيا اصولاً کسي اعتراض او را به رسميت خواهد شناخت؟
من گمان مي‌کنم مشکل ما تنها اين نيست که به علت عدم توان‌مندي در اجرا نتوانسته‌ايم يک سيستم کارا مبتني بر راي ملت ايجاد کنيم، بلکه امروز قسمتي از بدنه‌ي قدرت، که از قضا قسمت فربه‌اي از آن هم شده‌اند، اصولاً به ضرورت جريان يافتن راي مردم در امور باور ندارند.
اين‌روزها شنيدن حرف‌هاي کساني که در آغاز انقلاب دستي در اداره‌ي امور داشتند و امروز هم علي‌رغم حذف‌هاي متعدد و متنوع پس از انقلاب، هنوز دست‌کم دستي از دور بر آتش سياست دارند، بسيار شنيدني است.
از اين دست تغييرات بنيادي در شعارهاي اوليه‌ي انقلاب زياد مي‌توان مشاهده کرد. بسياري از اين انحرافات در شعارهاي اوليه نيز به دست مذهبيوني رخ داد که گمان مي‌کردند متولي انقلابند و موظفند با دست خودشان انقلاب را به حکومت حجت (ع) متصل کنند. اين افراد که عموماً فاقد سعه‌ي صدر کافي بودند و تجربه و دانشي نيز در اداره و تدبير امور نداشتند، مسبب وقايعي شدند که امروز گويا اندک اندک دارد شيرازه‌ي امور را از هم مي‌پاشد و انقلاب را يک‌سره به چيزي تبديل مي‌کند که در مخيله‌ي هيچ‌يک از انقلابيون نخستين نمي‌گنجيد. حذف نيروها به دلايل گوناگون، اعدام‌هاي بي حساب و گسترش فضاي امنيتي در کشور، اداره‌ي کشور بر اساس احساس و خيال و آرزو، پس زدن نيروهاي توان‌مند و بعدتر سيستماتيک کردن اين فعاليت‌ها با طرح ولايت مطلقه و نظارت استصوابي و محدود کردن آزادي‌هاي فردي و مدني بلايي به سرمان آورد که دريافتنش جز نگاه کردن، به چيز ديگري نياز ندارد.
امروز وقتي با خودم فکر مي‌کنم، آرزو مي‌کنم اي‌کاش امام از قم به جماران نقل مکان نمي‌کرد و حتماً روشن است که منظورم تنها نقل مکان جغرافيايي نيست. گمان مي‌کنم نقشي که امام به عنوان يک فقيه جسور و يک عالم ديني نوگرا، در فضاي بسته‌ي حوزه‌ي آن‌روز مي‌توانست ايفا کند بسيار موثرتر از حضور او در تدبير امور اجرايي مملکت بود. اگر او در قم مي‌ماند و به تربيت نسلي ديگر از مطهري‌ها مي‌پرداخت امروز شاهد نبوديم که فضاي حوزه همان‌قدر بسته بماند که در آن روزگار بود. شايد امروز نمي‌ديديدم که به مدد فضايي که پس از انقلاب ايجاد شد، همان‌ها که مخالف برافراشتن پرچمي بودند، پرچم را به دست بگيرند و به ناکجايي ببرند که تنها خودشان مي‌خواهند.
من بسيار حسرت مي‌خورم که چرا گفتمان نويي که در آن دو سه دهه‌ي حوالي انقلاب به همت مرداني مانند، آيت‌الله صدر، امام موسي صدر، امام خميني، مرحوم مطهري، مرحوم طالقاني و امثالهم به جريان افتاد، با حذف فيزيکي و يا فکري آن‌ها از حوزه متوقف شد و منجر به توسعه‌ي آن نوگرايي در حوزه نشد. چه‌کسي ترديد دارد که آن نظريات که در نوع خود اولين نظريات گسترده و کلان اجتماعي و سياسي متناسب با روزگار نو در فقه شيعه بودند فاقد ايراد و ضعف و کاستي بودند، اما مسيري که بايد طي مي‌شد تا آن نظريات فرصت طرح پيدا کنند و به کمال برسند هرگز فراهم نشد. آن‌چنان‌که امروز طرح همان مدعاها در عرصه‌ي سياست گاه مستوجب عقوبت است. هرچند تصوير و تابلوي بي‌خاصيت و مقلوبي از آن‌ها تبديل شده‌اند به امور مقدسي که قانوناً کسي حق نقد و جرح و تعديل آن‌ها را ندارد.
نمي‌دانم چه بايد کرد. گاه آرزو مي‌کنم اي‌کاش مسير اتفاقات به سمتي پيش برود که قداست آن پديده‌هايي که در اين سه دهه‌ي اخير تبديل به امر قدسي شده‌اند بشکند تا بتوان از سدشان عبور کرد و مسير نويي را تجربه کرد. اگرچه آن‌چه در اين سال‌ها ديده‌ام و شنيده‌ام من‌را بسيار نگران مي‌کند نسبت به اين‌گونه اراده‌هايي که معطوف به شکستن و کوفتن و ريختن هستند. اين مملکت روزهاي زيادي به خودش ديده است؛ روزهايي بسيار تلخ‌تر و سنگين‌تر از آن‌چه ما امروز تجربه مي‌کنيم. تاثر من از اين نيست که آن‌چه امروز بر ما مي‌رود، مسيري غير قابل بازگشت است. آن‌چه براي من بسيار سنگين است هزينه‌اي است که در طي اين مسيرِ مبتني بر سليقه‌ي اقليتي مشخص، از محل دين و اعتقادات مذهبي صورت مي‌پذيرد. دردناک‌ترين موضوع براي من گره خوردن نهاد دين و قدرت با يک‌ديگر است به گونه‌اي که حوزه حکومت را تطهير مي‌کند و به عوض قدرت اين فرصت را براي حوزه فراهم مي‌کند که يک اعتقاد را به نام اعتقاد رسمي ترويج کند و از گسترش ديگر صداها جلوگيري نمايد. آثار سوء اين پديده نيز در کم کردن عمق دين‌ورزي و برخورد خردمندانه با دين و گسترش خرافات و شعار و هيجان در دين‌ورزي احتياجي به شرح و بسط ندارد.

گمان مي‌کنم در اين وانفسا، ديدن و ياد گرفتن هم‌چنان مناسب‌ترين انتخاب است. شايد در همه‌ي زمان‌ها اين عمل مناسب‌ترين انتخاب باشد. شايد اگر سي سال پيش آدم‌هايي که ذهني روشن و دلي پاک داشتند، و انديشه‌اي جز اصلاخ امور نداشتند، به جاي ورود بي‌محابا به عرصه‌ي اجرا به تقويت توان خودشان هم مي‌پرداختند، بلاي امروز کمي قابل تحمل‌تر مي‌شد.

اميد دارم به توسعه‌ي خرد و سعه‌ي صدر و اميد‌ دارم به روزي روشن،
روزي که ما نزديک مي‌بينيم، اگرچه عده‌اي دور مي‌پندارندش.
يا علي مدد


آرا (1)

علی سیاه سابق در زمان February 3, 2007 9:34 AM اين‌گونه نوشت:

سلام پسر
خونه نو مبارک
یه هو رفتی
....
سخنرانی امام رو سایت الف هم گذاشته
خیلی جالب بود


يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو