بيمارستان
پريروز مژگان براي يک جراحي بيمارستان بستري شده بود. حوالي غروب بود و دکتر هنوز براي جراحي نيامده بود. زنگ زدم به بابا و فهميدم که چند نفري رفتهاند بيمارستان و در سالن انتظار بيمارستان منتظرند تا تکليف روشن شود. قرار شد من هم بروم آنجا پيششان. تقريباً مطمئن بودم که همهشان بيمارستان شهيد چمران هستند. اسم يک پزشکي هم توي ذهنم بود که چندباري اسمش را شنيده بودم و فکر ميکردم او قرار است جراحي را انجام دهد. راه افتادم و رفتم بيمارستان. در آن سوز سرما، ماشين هم گير نميآمد و با مصيبتي رسيدم بيمارستان. رفتم توي سالن انتظار ديدم دو سه نفر غريبه نشستهاند و ديگر هيچ کس نيست. زنگ زدم به بابا که شما کجائيد. گفت توي سالن انتظار نشستهايم. گفتم من وسط سالن انتظار ايستادهام و کسي آنجا نيست. گفتند حتماً سالن اشتباه رفتهاي، نکند رفتهاي سالن اورژانس. گفتم نه، درست آمدهام.هرچه آدرس و نشاني داديم، ديديدم که هم من توي سالن انتظارم هم آنها. بابا گفت بيا بيرون کنار حوضي که توي حياط است تا آنجا هم را پيدا کنيم. رفتم کنار حوض و گفتم من الان کنار حوضم، بابا هم گفتند من هم کنار حوضم. هردو همينطور مستاصل مانده بوديم که اين ديگر چه قصهاي است. پنج دقيقهاي با هم کلنجار رفتيم بلکه بتوانيم هم را پيدا کنيم. يکدفعه از دهن من در رفت که ايبابا بيمارستان شهيد چمران که يک حوض بيشتر ندارد! بابا گفت کجا؟ کجا رفتهاي تو؟ ما بيمارستان خاتم الانبيا هستيم.
توي آن سرما، خسته و کوفته، اعصاب خراب از جر و بحثي که همانروز با استاد راهنمايم کرده بودم، آنقدر عصباني شدم که حد نداشت. اصلاٌ نميدانم اينيکي را ديگر از کجا درآوردم. دوباره مجبور شدم با همان مصيبتي که ماشين گيرآورده بودم که برسم به آنجا ماشين بگيرم و برگردم آن يکي بيمارستان. به گيج بازي درآوردن عادت کردهام، اما اين يکي بدجوري زور داشت.
آرا (3)
ای بابا
خدا بد نده محسن جان
ما بی مرامیم و حالی نمی پرسیم
اما به خدا گوشمون هست
سنگصبور که می توان بود
سلام آقا محسن
خدا بد ندهد ... خدا انشالله شفاش بدهد .. با
تاخیر ببخشید دیگه ...
در پناه حق باشید ...
یعنی شاهکاری تو !