استشهاديون

شماره‌ي اين ماه مجله‌ي زنان را که گزارش نسبتاً مفصلي از استشهاديون زن ايراني منتشر کرده بود گرفتم و خواندم. ‏گزارشي است از همايش اعلام موجوديت زنان استشهادي ايراني، مصاحبه‌اي با دبير جنبش استشهاديون، خانم فروز ‏رجايي‌فر و گزارشي از مقاومت زنان لبنان و فلسطين. اگرچه به ظاهر اظهارنظر مستقيمي مبني بر موافقت يا مخالفت ‏با اين‌گونه عمليات در گزارش‌هاي مجله نوشته نشده است، اما در نوع جملات استفاده شده و تنظيم گزارش، نگاه ‏منفي تنظيم کننده‌گان آن کاملاً قابل مشاهده است. اگرچه با توجه به گرايشات فکري اين مجله پيش‌بيني اين موضع ‏کار چندان پيچيده‌اي نيست.‏
فيلم ‏paradise now‏ شايد زيباترين و منصفانه‌ترين بررسي پديده‌ي عمليات استشهادي باشد که من تا الان با آن ‏برخورد کرده‌ام. دو جوان فلسطيني که براي عمليات استشهادي ثبت نام کرده‌اند، از طرف يک گروه مبارز فلسطيني ‏براي انجام عمليات فراخوانده مي‌شوند. فيلم، داستان آماده شدن اين‌دو براي انجام عمليات و مسائلي که برايشان در ‏اين مسير رخ مي‌دهد را به تصوير مي‌کشد. عاقبت يکي از آن‌دو که از قضا شايعه‌ي جاسوسي براي اسرائيلي‌ها از ‏سال‌ها پيش درباره‌ي پدرش وجود داشته است، در يک اتوبوس حامل سربازهاي اسرائيلي عمليات را انجام مي‌دهد و ‏ديگري نيز از انجام عمليات پشيمان مي‌شود و به فلسطين باز مي‌گردد.‏
فلسطين سرزميني است که تقريباً جز يک نام هيچ چيز ديگري که بشود به واسطه‌ي آن کشورش خواند ندارد. نه ‏نهادي، نه دولت استواري، نه سرزميني و نه هيچ چيز ديگر از ملزومات يک حاکميت مستقل را ندارد. چند ميليون آواره ‏سال‌هاست که ضعيف‌تر هايشان در اردوگاه‌هاي آوارگان فلسطيني کشورهاي عربي همسايه و توان‌مندترهايشان در ‏کشورهاي غربي روزگار مي‌گذرانند و منتظر رفع اشغال و ايجاد کشور مستقل فلسطينند و از سوي ديگر هيچ راهي نيز ‏براي رفع اشغال نمي‌يابند. مذاکره با اشغال‌گران که بيش‌تر به يک شوخي تلخ شبيه است و مبارزه نيز امکانات و ‏مقدماتي مي‌طلبد که هيچج‌کدامش را ندارند. در ميانشان هستند کساني که در آواره‌گي به دنيا آمدند و در آواره‌گي ‏نيز از دنيا رفتند. چنين کسي که همه‌چيز را از دست داده و هيچ راهي نيز براي بازيافتنشان نمي‌يابد، از نظر من هرگز ‏مستحق سرزنش نيست اگر با تمام آن‌چه برايش باقي‌مانده به مقابله برخيزد. من در اين اقدام هيچ فرقي نيز ميان زن ‏و مرد نمي‌بينم.‏
از نظر من اين مساله دقيقاً مانند آن است که مهاجم وارد خانه‌ي کسي شود و او در آخرين مرحله‌ي مبارزه، در ‏حالي‌که همه‌چيز را از دست داده آخرين اقدامات براي ضربه زدن به مهاجم را در پيش گيرد. در اين مبارزه، سن و سال و ‏جنسيت جزو کم اهميت‌ترين موضوعات درگير در ماجرا هستند. تنها نکته‌اي که شايد قابل مناقشه باشد، موضع ‏نيروهاي مبارز فلسطيني در يکسان شمردن نظامي و غيرنظامي اسرائيلي در هدف تهاجم قرار گرفتن است. حزب‌الله ‏لبنان در آن دوره‌اي که در جنوب، براي مقابله با نظاميان اسرائيلي دست به عمليات استشهادي مي‌زد اين نکته را ‏رعايت مي‌کرد که در يک عمليات غير نظاميان آسيب نبينند. اما جنبش‌هاي فلسطيني، بيان مي‌کنند که هيچ تفاوتي ‏ميان متجاوز مسلح و متجاوز غير مسلح نمي‌بينند و آن‌که در سرزمين اشغالي زندگي مي‌کند همان‌قدر مقصر است که ‏آن‌که در آن سرزمين‌ها مي‌جنگد.‏
من گمان مي‌کنم ترور يک مفهوم غير ديني است و يک مسلمان از جاي‌گاه مسلماني مجوز ترور ندارد. داستان مسلم ‏و عبيدالله به نظر من، کاملاً شفاف، ناظر به همين موضوع است. مسلم ترور را دور از جوانمردي و مروت و آموزه‌هاي ‏اباعبدالله مي‌داند و به همين دليل از ترور عبيدالله چشم مي‌پوشد. اين‌که کشتن غيرنظامي اسرائيلي غيرآماده براي ‏دفاع، چه‌قدر با ترور تفاوت دارد و آيا عمليات استشهادي فلسطينيان در يک رستوران چه‌قدر صحيح است، سوالي جدي ‏است که من‌را به خودش مشغول مي‌کند.‏
ماجراي استشهاديون ايراني اما به نظر من يک‌سره متفاوت است. ما يک کشور مستقليم. مکانيزم دفاعي مشخص و ‏معيني هم داريم. در حال جنگ هم نيستيم. حداکثر احتمالاتي براي جنگ وجود دارد. اغلب کساني که مسوول امرند ‏نيز، تمام تلاششان اجتناب از درگيري نظامي است. حتي اگر کسي هيجان فراواني براي جنگيدن داشته باشد اين ‏فرصت را دارد که برود مسلح شود، آموزش‌هاي کلاسيک نظامي ببيند و براي جنگيدن آماده شود. هيچ گمان نکنم ‏کسي منکر اين باشد که آماده‌گي براي دفاع از هرآن‌چه که ارزش‌مند است، شايسته‌ي تجليل و گرامي داشتن است.‏
اما ثبت نام براي عمليات استشهادي، در شرايطي که احتمال نياز به منفجر کردن خود به عنوان آخرين راه‌حل چيزي در ‏حد صفر است، به گمان من يک‌طور سرگرمي براي کساني است که مجذوب اين‌طور رفتارها هستند. شنيدن داستان ‏مادر فلسطيني که فرزندش را بوسيد و خودش را منفجر کرد برايشان حکم نوعي داستان اساطيري را دارد، بي آن‌که ‏بدانند شرايط او که اين‌کار را را کرد چه‌بود و آن‌ها چه‌قدر با او در موقعيت متفاوتند. اين اقدام براي کساني که در آن ‏مشارکت مي‌کنند، شايد حداکثر نوعي مشارکت اجتماعي باشد براي تخليه‌ي هيجان و نياز به احساس موثر بودن. ‏مشارکتي که به گمان من در فشار تبليغاتي امروز عليه ايران هزينه‌ي گزافي براي اين سرزمين دارد. اين رفتار نيز کاري ‏است شبيه انکار هولوکاست و تهديد حمله به کشورهاي عربي حوزه‌ي خليج، مصداق کامل آش نخورده و دهان ‏سوخته که اولاً به ما کاملاً نامربوط است و ثانياً غير ممکن و غير عملي است و تنها اثرش اين است که ما را در ‏عرصه‌هاي ديگر دچار تنگنا مي‌کند.‏
اين‌که عده‌اي در اين سرزمين باشند که هيجان زده رفتار کنند و هميشه در فکر زدن و کوفتن و شکستن باشند، قابل ‏انتظار است. اين‌که يک‌نفر اول انقلاب از ديوار سفارت آمريکا بالا برود و امروز هم دنبال راه انداختن جرياني براي همان ‏کارها باشد نيز قابل درک و تحمل است. غير قابل تحملش آن‌جاست که اين افراد يا هم‌فکرانشان بنشينند بر جايگاه ‏تصميم‌سازي، يا اين‌که تصميم‌سازان به هوس در اختيار گرفتن اين هيجان و تندي، در نقش حاميان اين تحرکات قرار ‏بگيرند. اين‌روزها به‌نظر مي‌رسد که اين شرايط غيرقابل تحمل دارد ايجاد مي‌شود و گسترش مي‌يابد.‏

يا علي مدد.‏

نوشته شده در زمان Mar 9, 07 01:02 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


اخراجي‌ها

امروز از سر بي حوصله‌گي تصميم گرفتم بروم سينما. فيلم اخراجي‌هاي مسعود دهنمکي را در سينما فلسطين تماشا ‏کردم. افتضاح بود. حداکثر در سطح سريال‌هاي ظهر برنامه‌ي خانواده قابل توجه بود. فيلمنامه‌ي ضعيف. بازي‌هاي ‏ضعيف، تدوين ضعيف و خيلي چيزهاي ضعيف ديگر. اگر لوده‌گي کردن گاه و بيگاه برخي از هنرپيشه‌هايش نبود و به ‏کمک همان‌ها گاهي خنده‌اي نمي‌آمد، بدجوري پشيمان از سالن سينما بيرون مي‌آمدم. با آن همه بلوايي که آقاي ‏دهنمکي در مراسم اختتاميه بر پا کرد انتظار فيلم ديدني‌تري را داشتم. مانده‌ام حيران که اشاره به چهار حرف غير قابل ‏پخش در يک فيلم آن‌قدر مردم را هيجان زده مي‌کند که چنين فيلمي بشود منتخب تماشاگران؟ اگر اين‌طور است که ‏انگار خيلي کم ظرفيتيم، جدا بايد فکري کرد.‏
به گمانم آقاي دهنمکي در دوران جنگ يک شوخي‌هايي را شنيده، آدم‌هايي را هم ديده که به جز تسبيح چيز ديگري ‏هم دست مي‌گرفتند، دست و پاي قطع شده و آدم زنده‌ي زير تانک و چندين صحنه‌ي دردناک ديگر را هم در خاطر ‏سپرده، بعد تصميم گرفته است که فيلمي بسازد تا همه‌ي آن‌چه را در ذهنش سنگيني مي‌کرده بريزد روي زمين. ‏حاصلش شده يک‌سري آدم کليشه‌اي تکراري که اولش لات و اراذلند و آخرش آدم حسابي، با يک روحاني که يک وجب ‏با انسان کامل فاصله دارد و يک مشت حاجي و سيد که کارشان خيلي درست است. آدم دورو و خشک مقدس هم ‏که نبايد فراموش شود. همه‌ي اين آدم‌ها در يک‌سري صحنه‌ي نامتجانس و بي‌ربط به هم تمام انواع جوانمردي را در ‏حق هم‌ديگر تمام مي‌کنند.‏
آقاي دهنمکي اصرار دارد که اين‌ها حقايق جنگند و اولين بار است که اين‌طور به اين حقايق پرداخته شده. تمام اين ‏حقايق بسيار زيباتر و هنرمندانه‌تر در آثار ابراهيم حاتمي‌کيا و مرحوم ملاقلي پور ديده شده‌اند. در هيچ کدام از آثار آن‌ها ‏هم اثري از لوده‌گي و مسخره‌گي وجود ندارد. به نظرم ريشه‌ي اين همه عصبانيت و پرخاش ايشان به داوران جشنواره ‏را، شايد بتوان در روحيات سابق ايشان جستجو کرد.‏
من اعتراضي به فيلم ساختن ايشان ندارم. به قول آقاي پاکدل در اختتاميه‌ي جشنواره، خوشحال هم هستم که ايشان ‏ترجيح دادند چماق را زمين بگذارند و از قلم و دوربين براي بيان نظراتشان استفاده کنند. اما اي‌کاش ايشان کمي ‏منطقي‌تر و واقع‌بينانه‌تر به آثارشان نگاه مي‌کردند تا بعد از فيلم‌هاي مستند قبلي‌شان، که فقر و فحشايشان را که ‏خودم ديدم بسيار ضعيف بود و کدام پيروزي – کدام استقلالشان را هم شنيدم که ديدني نبود، لااقل اولين فيلم ‏داستاني‌شان را کمي قابل تامل‌تر مي‌ساختند. با اين روحيه و رفتار که هيچ حاضر نيستند ضعف‌هاي اثرشان را بپذيرند ‏گمان کنم اگر ده فيلم ديگر هم بسازند نتيجه‌اش با اين يکي توفيري نکند.‏

يا علي مدد.‏

نوشته شده در زمان Mar 12, 07 12:21 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (3)


سفر

پرروز اس ام اس آمد که «مشکل ويزا برطرف شد، بار و بنديل‌تان را ببنديد و بگوئيد کي عازم مي‌شويد». بالاخره تکليف ‏يک‌سره شد و وضعيت نامشخص اين چند ماه به يک ساماني رسيد. خوش‌حال نيستم، هيچ هيجاني ندارم، اما ‏اضطراب و تشويش و ترديد الي ماشاءالله. هفته‌ي پيش وقتي يکي از رفقا داشت مي‌رفت، در مهماني خداحافظي‌اش ‏گفت انشاءالله کار شما هم درست مي‌شود و مي‌آئيد، گفتم من که چشمم آب نمي‌خورد، خنديد و گفت اما من گمان ‏مي‌کنم دلت اين‌طور مي‌خواهد که درست نشود. ديدم بي‌راه نمي‌‌گويد.‏
يک ‏‎‎‏ شرکت ‏‎‎‏ که پيش از اين با او ‏قرارداد مي‌بستيم و کارهايش را در تهران انجام مي‌داديم، تصميم گرفت مجموعه‌ي مهندسي‌اش را منتقل کند به ‏مالزي، به ما پيشنهاد کرد تا به عنوان اعضاي تيم مهندسي به آن شرکت بپيونديم و مجموعه‌ي ما هم پذيرفت. از حدود ‏دو ماه پيش دسته دسته، رفقايمان رفتند به شهري به نام ‏‎‎‏ پننگ ‏‎ ‎در شمال مالزي که دفتر آن شرکت در آن‌جا ‏مستقر شده است. من و علي که کم‌سال‌ترين اعضاي آن مجموعه بوديم، به خاطر سن و سال‌مان در دريافت مجوز ‏انتقال دچار مشکل شديم. اين مشکل که همين دو سه روز پيش برطرف شد سبب گشت تا ما دو نفر آخرين نفراتي ‏باشيم که به اين مجموعه اضافه مي‌شويم.‏
من و علي حدود يک ماه ديگر پرواز داريم. احتمالاً خواهم رفت در حالي‌که هنوز تمام ذهنم درگير اين تصميم است که ‏در نهايت گرفتم. مسائل حل نشده‌ي فراواني برايم باقي مانده، پايان‌نامه‌ي ناتمامي که بايد آن‌جا و از راه دور تمامش ‏کنم، وضعيت نامشخصي که مي‌خواهم در آن پابگذارم، مسيرهايي که در زندگي حرفه‌اي داشتم مي‌گشودم و هنوز به ‏ثمر نرسيده بايد تقريباً رهايشان کنم، دغدغه‌هاي ايدئولوژيکي که حتي نمي‌توانم در موردشان با کسي راحت درددل ‏کنم و از همه مهم‌تر زندگي شخصي‌ام که با انبوهي معادله‌ي حل نشده باقي مانده و من حتي هيچ روي‌کرد مطمئني ‏نمي‌شناسم تا اندک راه حل‌هايي را که به ذهنم مي‌رسد از آن طريق بيازمايم.‏
از وقتي اين پيشنهاد مطرح شد، شايد 4 ماه پيش، تا امروز بسيار فکر کرده‌ام، با آدم‌هاي فراواني صحبت کردم ‏نظرشان را خواستم و از راه‌هاي فراواني سعي کردم ابهام‌هايم را کنار بزنم. اگرچه هنوز نادانسته‌هايم بسيار بيش‌تر از ‏آن است که بتوانم از شر اين ترديد خلاص شوم اما در نهايت تصميم گرفتم بروم. در يک مقطعي مشکلات رفتن من و ‏علي آن‌قدر زياد بود که احتمال زيادي وجود داشت که اساساً رفتن ما ميسر نشود، در آن‌وقت که ترديدها و فشارهاي ‏عصبي‌ام بسيار بيش‌تر از حال بود، تصميم گرفتم توکل کنم و اوضاع را بسپارم به او، آن مشکلات را نشانه‌هايي فرض ‏کردم که من‌را به سوي تصميم درست هدايت خواهد کرد.‏
حرف زدن از نشانه‌ها بسيار سخت است. هيچ نشاني از منطق در آن پيدا نمي‌کني، اصلاً نمي‌تواني براي کسي از ‏آن‌ها صحبت کني. اگر کسي بگويد اين يک کار غلط است و ناشي از جهل و خرافه، هيچ استدلال دقيقي براي پاسخ ‏دادن به او نداري، اما براي آدمي که کارکردن آن‌ها در زندگي‌اش به کرات تجربه کرده، اين تجربه‌ها که شايد بتوان ‏دروني و معنوي‌شان خواند ارزشمندند. من هنوز نمي‌توانم زندگي‌ام را خالي از اين سپردن‌ها تصور کنم. هنوز گمان ‏مي‌کنم اگر بخواهي و بسپري، از آن‌جا که تصورش را نمي‌کني کمکت خواهد کرد.‏
حقيقتش را بگويم، آخرش تصميم بر رفتن را همين‌طور گرفتم. دو دسته دليل داشتم در دو چارچوب متفاوت. ناتوان بودم ‏از قياس کردن آن دو دسته دليل با يک‌ديگر. نمي‌توانستم وزن‌شان را بکشم. آن‌ها را که پاسخشان را نمي‌دانستم ‏سپردم به خودش و بر اساس آن‌ها که گمان مي‌کردم مي‌دانم –و البته چندان فراوان هم نبودند- تصميم گرفتم. در تمام ‏اين ايام اميدم به او بود و روشني دلم به آن‌روزي که خراب خراب بعد از نماز قرآن را گشودم و روشن‌تر از آن‌چه بتوانم ‏تصور کنم پاسخي داد که آرام آرام شدم. شايد همه‌ي اين‌ها تصور من باشد. اما من هنوز به آن معتقدم. خودم را ‏مي‌شناسم. چيزهايي از خودم مي‌دانم که هيچ‌کس نمي‌داند. اما از او هم چيزهايي شنيده‌ام، آن‌قدر شنيده‌ام که ‏مطمئن شوم او که همه‌ي آن‌چه من پنهان کرده‌ام مي‌داند، به خاطر آن‌ها از من رو بر نمي‌گرداند.‏
دارم مي‌روم و نمي‌دانم چند وقت ديگر دوباره بازخواهم گشت. دارم مي‌روم و خيلي چيزها را جا مي‌گذارم. آن‌هايي که ‏دوستشان دارم، جاهايي که دوستشان دارم و خاطره‌هايي که زندگي من را در اين بيست و چهار سال و اندي ‏ساخته‌اند. بسيار کارِ کرده و نکرده، حرف بر زبان آورده و نياورده که مسير زندگي من تا امروز را ساخت. از بعضي شادم ‏و حسرت بعضي را هنوز در دل دارم. همه را دارم رها مي‌کنم چون گمان ‌کردم در مسيري که دارم برمي‌گزينم خير ‏بيش‌تري خواهد بود. از خودش مي‌خواهم که از اين انتخاب پشيمان نشوم، من‌را هرگز از خودش دورتر از اين‌که هستم ‏نکند و ترديدها و پرسش‌هاي بي پاسخم را خودش به شايسته‌گي پاسخ دهد.‏

خواهش مي‌کنم دعايم کنيد،
يا علي مدد.‏

نوشته شده در زمان Mar 16, 07 12:30 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (6)


اصفهان! اصفهان عزيز

فردا صبج اول وقت عازم اصفهانم. اولين نوروز پس از فوت مادربزرگ است، آن‌جا رسم دارند در اولين نوروز، اقوام مي‌روند ‏ديدن صاحبان عزا و ما هم (و البته بيش‌تر مامان) بايد آن‌جا بنشينيم تا بيايند ديدنمان! علاوه بر همه‌ي اين‌ها احتمالاً ‏بايد سراغ کساني هم بروم براي خداحافظي پيش از سفر. فردا مي‌روم و شايد، اگر خدا بخواهد سه چهار روزي آن‌جا ‏مي‌مانم.‏
از همه‌ي اين‌ها گذشته مي‌خواهم بروم نقش جهان را خوب بگردم، دم غروب بنشينم لب زاينده رود، پشت پل خواجو، ‏کمي دورتر که خلوت‌تر هم هست. دوست دارم بروم ناژوون، پيش آن جوانکي که قليان‌هاي بي‌نظيري چاق مي‌کند، ‏يک قليان درست و حسابي و دل‌چسب بکشم که هيچ چيزي قليان کشيدن در هواي مرطوب و خنک نمي‌شود. تازه ‏اصفهان جلوه‌هاي مدرن هم دارد! پيتزا شبي دارد که من هرگز مانندش را هيچ جاي ديگري نديده‌ام. چه مي‌دانم ‏دفعه‌ي بعد کي نوبت اصفهان گردي من مي‌رسد.‏
اين دلهره‌ي لعنتي باز از صبح آمده سراغم. هرچند چرا لعنتي؟ اين دلهره اين سال‌ها براي من حکم شکوفه‌ي روي ‏شاخه‌ي درخت را پيدا کرده است. انگار نشانه‌ي نوروز است.از صبح دارم پر پر مي‌زنم. عصر طاقت نياوردم و از خانه ‏بيرون زدم. سه چهار ساعتي الکي در شهر چرخيدم بلکه آرام شوم. اما از اولش هم مي‌دانستم که افاقه نخواهد کرد. ‏امسال حال عجيبي دارم. نمي‌دانم بيش‌ترش دلهره‌ي هر ساله است يا اضطراب رفتنم.‏
امسال نوروز عجيبي است. بوي خداحافظي مي‌دهد. روز نويي که رنگ جدايي دارد انگار. مي‌گويم انگار چون اطمينان ‏ندارم. چه مي‌دانم رفتن و دور شدن چه معني مي‌دهد. من که هيچ وفت بيش از دو هفته‌ي پياپي دور از خانه نبوده‌ام ‏هيچ درک دقيقي ندارم. اما همين ابهامش دلم را گويي فشار مي‌دهد. چه مي‌دانم!‏
فردا مي‌روم اصفهان. شهري که بسيار دوستش دارم. تحويل سال نيستم تا بنويسم. براي همه‌تان، چه آن‌ها که اين را ‏مي‌خوانيد، چه آن‌ها که نمي‌خوانيد، دعا مي‌کنم. دعا مي‌کنم که نوروزتان مبارک باشد، نوروزتان سرشار از برکت باشد. ‏هر روز براي‌تان روز نويي باشد، در عزت و سربلندي و برکت و تحول افزون‌تر.‏

برايم دعا کنيد، بسيار به دعا احتياج دارم.‏
نوروزتان مبارک،
يا علي مدد.‏

نوشته شده در زمان Mar 19, 07 11:53 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (7)


مرگ

با هم هيچ وقت رفاقت نزديکي نداشتيم. او علامه يکي بود و من دويي. از اول دبيرستان هم مدرسه بوديم. يک سال ‏هم‌کلاس هم بوديم. پيش‌دانشگاهي که تمام شد ديگر نديدمش. اولين خبرم از او مال زماني بود که با بچه‌هاي نادکو، ‏علي و آرمين و سينا و سيامک هم‌کار شد. با علي گاه‌گاهي که حرف مي‌زديم صحبت او مي‌شد. بعد ‏‎‎‏ وبلاگش ‏‎‎‏ را ديدم و مي‌خواندم. دوبار بعد از آن روزها او ‏را ديدم. يکي وقت خداحافظي علي پيش از سفر فرانسه و بار ديگر پيش از سفر سينا به آلمان. و بعد از آن ‏پري‌روز عکسش را ديدم. روي تابلوي اعلانات مسجد، در مجلس ختمش، عکس‌هايش را چسبانده بودند و کنارش ‏يادداشت‌هاي وبلاگش را. دومين رفيق هم‌دوره‌اي هم رفت. در اثر تصادف، همين چند روز پيش. خبرش را که ‏شنيدم حالم بد طور به هم ريخت. اين‌ها خيلي دارند زود مي‌روند.‏

برايش دعا کنيد،
يا علي مدد.‏

نوشته شده در زمان Mar 27, 07 11:27 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


هجرت - قسمت اول

حدود هفت سال پيش، وقتي تازه وارد دانشگاه شده بودم، يک گروهي در ياهو راه انداختيم که رفقاي هم‌دوره‌اي آمدند ‏و در آن عضو شدند. آن روزها گروه‌هاي ياهو هنوز راه نيفتاده بود و يک چيزي بود به اسم ياهو کلاب. آن وقت‌ها جوان‌تر ‏بودم و خيال مي‌کردم که کارهاي خيلي عجيبي بايد کرد و دنيا در اسرع وقت بايد با دستان ما متحول شود. ‏نمي‌دانستم مهم‌ترين کاري که در زندگي‌ام بايد بکنم همين است که خودم درست و زيبا زندگي کنم. نمي‌دانستم به‌تر ‏از اين راهي براي زيبا کردن دنيا وجود ندارد. هرچند شايد چند سال بعد به اين نتيجه برسم که راه‌هاي زيباتري هم پيدا ‏مي‌شود. شنيده‌ايد حرف حرف مي‌آورد؟ چيز ديگري مي‌خواستم بگويم و کار به اين‌جا کشيد. آن‌روزها نشستيم با ‏همان ده پانزده نفري که تا آن روز عضو گروه شده بودند فکر کرديم که چه کنيم تا بتوانيم استفاده‌ي موثري از اين ‏جامعه‌ي مجازي بکنيم. پيشنهاد شد موضوعي را مطرح کنيم و در مورد آن بحث کنيم و هر کس نظرش را بگويد. (درود ‏بر آن رفيقي که همان روزها گفت به‌ترين کاري که در اين جامعه‌ي مجازي مي‌شود کرد اين است هر کسي هر کاري را ‏که دوست‌تر دارد انجام دهد. يکي جوک بگويد، يکي قصه بنويسد، يکي حرف جدي بزند و الخ. نه اين‌که همه يک شکل ‏و يک صدا بنشينيم و به زعم آن‌روزمان حرف حساب بزنيم!). آن‌روزها من پيشنهاد کردم در مورد اين حرف بزنيم که ‏نسبت ما با ميهن چيست و وظيفه‌ي ما در قبال آن چه؟
اين سوال به شکل‌هاي مختلف از آن سال تا ام‌روز در ذهنم چرخيده است. من خيال مي‌کنم اين سوالي است که ‏تقريباً همه‌مان بايد بالاخره يک فکر اساسي در مورد آن بکنيم و از قضا من گمان مي‌کنم بسياري‌مان يا هنوز به ‏جمع‌بندي نرسيده‌ايم يا رويمان نمي‌شود اعتقادمان را بگوئيم. يک کمي بحث را غير شخصي کنم! من گمان مي‌کنم ‏مفهوم مليت و ميهن مفهومي است کاملا قراردادي و فاقد هرگونه اصالت و معني مستقل. مفهومي است که براي ‏ايجاد يک هويت اجتماعي مشخص و گردهم آوردن مردم ساکن در يک سرزمين به کار مي‌آيد. اگر بپرسي اين مرزها که ‏درونش را يک ملت مي‌نامند و بيرونش را ملتي ديگر از کجا آمده، يا مثلاً اگر يکي از اين مرزها صد کيلومتر جابه‌جا شود ‏چه اتفاق خاصي مي‌افتد من مي‌گويم هيچ اتفاقي نمي‌افتد.‏
قبل از انقلاب و اوايل انقلاب تقريباً همه‌ي آن‌ها که تئوريسين انقلاب محسوب مي‌شدند، چه آن‌ها که مذهبي بودند، ‏چه آن‌ها که چپ بودند و چه آن‌ها که تحت تاثير باورهاي انقلابي چپ قرار داشتند، همه يک صدا به خفيف کردن مفهوم ‏ملت پرداختند. شايد اصرار افراطي خاندان پهلوي بر تقويت تاريخ باستان ايران و مليت ايراني علت ديگر اين تخفيف ‏افراطي مليت باشد. آن‌چه که آن جماعت انقلابي به عنوان جاي‌گزين براي مفاهيم ميهن و ملت، جهت گردهم آوردن ‏مردم پيشنهاد کردند، مکتب‌ها و ايدئولوژي‌هاي گوناگون بود. اين جاي‌گزين به سبب آن‌که پشتوانه‌ي عقلي داشت، ‏اصيل‌تر از مفاهيم ملي‌گرايانه به نظر مي‌رسيد و جماعت فرهيخته‌گان اقبال بيش‌تري به آن نشان دادند. دي‌روز آلبوم ‏سپيده را که گوش مي‌دادم، در حالي‌که همين فکر و خيالات در سرم مي‌گشت، مضمون يکي از تصنيف‌ها بسيار جلب ‏توجه کرد که مي‌گفت نگاه تمام ملل جهان به دستان توست. همان تلقي‌هاي ايدئولوژيک از زندگي بود که اين باور را ‏ايجاد مي‌کرد که ما رسالت آزاد سازي و نجات تمام مردم جهان را داريم و آن‌ها چشم انتظار ما هستند.‏
همين بود که دومين نهادي که در اين سرزمين پس از انقلاب تشکيل شد، "سپاه پاسداران انقلاب اسلامي" بود، نه ‏‏"سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران" يعني آن‌چه ارزشمند است انقلاب اسلامي است و اين انقلاب ماهيتاً ارتباطي ‏به ايران ندارد و تنها شرايط روزگار موجب شده که در اين ظرف مکاني رخ دهد و بنا بر اين است که به زودي در تمام ‏سرزمين‌هاي ديگر نيز رخ دهد. ستاد حمايت از جنبش‌هاي آزادي‌بخش و پس از آن سپاه قدس شواهد ديگري هستند ‏که نشان‌دهنده‌ي اين باور در انقلابيون اوليه است. همين بلاتکليفي باعث شده است که اين سال‌ها به خاطر پس زدن ‏عناصر ميهني و دل سپردن به مفهوم ايدئولوژيک امت اسلامي آسيب‌هاي فراواني ببينيم و بسياري از ملل مسلمان در ‏بزنگاه‌ها تنهايمان بگذارند و به ريش ما و امت اسلامي‌مان بخندند. و شايد همين تجربه‌ها بوده است که اين سال‌هاي ‏اخير تکيه بر عناصر ايراني (حداقل در مواقعي که احتياجي به حضور مردم هست) افزايش يافته و موج ايدئولوژي زدايي ‏از رفتارهاي مردم قوت گرفته است.‏
حالا در نظر بگيريد جواني هم سن و سال من را که تمام آموزش‌هايش به گونه‌اي بوده است که او را هرگز ميهن‌پرست ‏بار نياورد. به عوض هرچه بيش‌تر بر شاخصه‌هاي مذهبي و ديني سرزمينش تکيه شده. شايد اين اصرار بي منطق و ‏بي حساب در آموزش‌ها، ناکام ماندن همان باورها در به ثمر رساندن وعده‌ها و تلاش‌هايي که براي ايدئولوژي‌زدايي ‏اين‌روزها صورت مي‌گيرد باعث شده است که جواني توليد شود که نه عرق ميهني دارد و نه تعلقات ايدئولوژيک. به قول ‏يکي از رفقا به هيچ چيزي احساس تعلق نمي‌کند و خودش را نيز وابسته به هيچ چيزي نمي‌داند. تنها مرامش، کندن و ‏بردن از اطراف به قصد تمتع است. بسيار تلخ است شنيدن حرف مسئول تجهيز کتاب‌خانه‌هاي سازمان فرهنگي هنري ‏شهرداري تهران که مي‌گفت عمر کتاب‌هايي که در اتوبوس‌ها براي مطالعه‌ي مردم گذاشته مي‌شود به زور به دو ‏ساعت مي‌رسد و در کم‌تر از دو ساعت تمام کتب از سوي شهروندان شريف کش رفته مي‌شود. اين ماجرا ده‌ها دليل ‏مي‌تواند داشته باشد، اما يکي از آن ده‌ها دليل آن است که احدي فکر نمي‌کند اين کتاب و اتوبوس و ساير تجهيزات که ‏توسط اين حاکميت اداره مي‌شود، متعلق به او و سرزمين اوست. اصولا سرزمين او تعلقي به او ندارد و حداکثر يک ‏موقعيت جغرافيايي است که او در آن ساکن است. در اين شرايط اين جوان بلاتکليف اگر بسيار سربه‌راه و بي‌آزار باشد. ‏کوچک‌ترين کاري که ممکن است انجام دهد اين است که بگويد گور پدر اين سرزمين که جز فشار عصبي چيزي براي او ‏ندارد و جلاي وطن کند.‏
من اما آن‌قدرها بلاتکليف نشدم. شايد به اين خاطر که به آن‌چه در کنارش بزرگ شدم و به آن‌چه ذهنيات من‌را ساخت ‏بسيار دل‌بسته بودم و زيبا يافتمش. چند سالي است که از نظر من به روشني رفتارهاي ملي‌گرايانه ارزش با اصالتي ‏ندارد. من مجموعه‌ي آدم‌ها را از نظر هر فرد مجموعه دوايري متحدالمرکز مي‌بينم که مرکز آن‌ها خود آن فرد است و ‏دوري و نزديکي دواير تنها به باورهاي آن آدم‌ها بسته‌گي دارد. اصولاً مرزهاي جغرافيايي را به رسميت نمي‌شناسم و ‏براي‌شان ارزشي قائل نيستم. من از قرآن و سنت پيامبرم استنباط مي‌کنم که آن‌که نظام فکري‌اش با تو فاصله دارد از ‏تو نيست حتي اگر فرزندت باشد و آن‌که باورهايش منطبق بر توست، خويش و اهل بيت توست حتي اگر از سرزميني ‏ديگر باشد. همين است که با ميهن پرستي و احساسات ناسيوناليستي به هيچ‌وجه نمي‌توانم کنار بيايم. از طرفي ‏نظام سياسي‌مان را هم ابداً مقدس نمي‌دانم.‏
من علي‌رغم آن‌چه علي‌رضا مي‌گويد، از اين مملکت کاملاً دل خوشي دارم. حدس زدنش چندان پيچيده نيست که از ‏کساني که ام‌روز بر مسند تقنين و اجراي قوانين نشسته‌اند هيچ دل خوشي ندارم و براي رقتنشان لحظه شماري ‏مي‌کنم. اما اگر قرار بود هرکس بعد از هر انتخاباتي، اگر کساني که بهشان متمايل‌تر بود راي نياوردند ترک وطن کند، ‏بعد از هر انتخابات دست‌کم ده ميليون نفر بايد از جمعيت اين مملکت کم مي‌شد. من اگر تعلق خاطري به اين سرزمين ‏نداشتم بيمار نبودم که اين چنين مدام و پيوسته براي اين حرف‌هاي ده من يک شاهيِ حضرات حرص بخورم و اعصاب ‏خودم را خراب کنم.‏
من اين سرزمين را بسيار دوست دارم. نه به خاطر اين‌که ايران است که مرز پرگهري دارد و نه به خاطر اين‌که نظام ‏مقدسي دارد و همه در آن يک‌طوري به مولايم مهدي (عج) وصل مي‌شوند. يکي سرباز گمنام است و ديگري انتسابي ‏ديگر دارد. به دلايلي ديگر که بسيار فردي‌اند تا اجتماعي. و هيچ‌کدامشان البته دلايلي قدسي و آسماني نيستند.‏
مقدمه‌اش انگار بسيار طولاني شد. باقي بماند براي نوبت بعد.‏

لطفاً دعايم کنيد،
يا علي مدد

پي نوشت: اين متن را پس از نوشتن و پست کردن چند بار خواندم، بسيار نامنظم است. گزاره‌هاي فراواني را که ‏در ذهن داشته‌ام پشت سر هم رديف کرده‌ام. نظم منطقي‌اش را خودم چندان دوست ندارم. حال اصلاح کردنش را ‏هم ندارم. به بزرگواري‌تان ببخشيد و سعي کنيد منظور من را از لابه‌لاي اين پاراگراف‌هاي شلوغ در يابيد.‏

نوشته شده در زمان Mar 27, 07 11:28 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


March 2007


شناسه

درباره

اين صفحه حاوي يادداشت‌هايي است که در وبلاگ شطحيات و در دوره‌ي زماني March 2007 نگاشته شده است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در February 2007 قابل دست‌رسي است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در April 2007 قابل دست‌رسي است.

‌جستجو