استشهاديون
شمارهي اين ماه مجلهي زنان را که گزارش نسبتاً مفصلي از استشهاديون زن ايراني منتشر کرده بود گرفتم و خواندم. گزارشي است از همايش اعلام موجوديت زنان استشهادي ايراني، مصاحبهاي با دبير جنبش استشهاديون، خانم فروز رجاييفر و گزارشي از مقاومت زنان لبنان و فلسطين. اگرچه به ظاهر اظهارنظر مستقيمي مبني بر موافقت يا مخالفت با اينگونه عمليات در گزارشهاي مجله نوشته نشده است، اما در نوع جملات استفاده شده و تنظيم گزارش، نگاه منفي تنظيم کنندهگان آن کاملاً قابل مشاهده است. اگرچه با توجه به گرايشات فکري اين مجله پيشبيني اين موضع کار چندان پيچيدهاي نيست.
فيلم paradise now شايد زيباترين و منصفانهترين بررسي پديدهي عمليات استشهادي باشد که من تا الان با آن برخورد کردهام. دو جوان فلسطيني که براي عمليات استشهادي ثبت نام کردهاند، از طرف يک گروه مبارز فلسطيني براي انجام عمليات فراخوانده ميشوند. فيلم، داستان آماده شدن ايندو براي انجام عمليات و مسائلي که برايشان در اين مسير رخ ميدهد را به تصوير ميکشد. عاقبت يکي از آندو که از قضا شايعهي جاسوسي براي اسرائيليها از سالها پيش دربارهي پدرش وجود داشته است، در يک اتوبوس حامل سربازهاي اسرائيلي عمليات را انجام ميدهد و ديگري نيز از انجام عمليات پشيمان ميشود و به فلسطين باز ميگردد.
فلسطين سرزميني است که تقريباً جز يک نام هيچ چيز ديگري که بشود به واسطهي آن کشورش خواند ندارد. نه نهادي، نه دولت استواري، نه سرزميني و نه هيچ چيز ديگر از ملزومات يک حاکميت مستقل را ندارد. چند ميليون آواره سالهاست که ضعيفتر هايشان در اردوگاههاي آوارگان فلسطيني کشورهاي عربي همسايه و توانمندترهايشان در کشورهاي غربي روزگار ميگذرانند و منتظر رفع اشغال و ايجاد کشور مستقل فلسطينند و از سوي ديگر هيچ راهي نيز براي رفع اشغال نمييابند. مذاکره با اشغالگران که بيشتر به يک شوخي تلخ شبيه است و مبارزه نيز امکانات و مقدماتي ميطلبد که هيچجکدامش را ندارند. در ميانشان هستند کساني که در آوارهگي به دنيا آمدند و در آوارهگي نيز از دنيا رفتند. چنين کسي که همهچيز را از دست داده و هيچ راهي نيز براي بازيافتنشان نمييابد، از نظر من هرگز مستحق سرزنش نيست اگر با تمام آنچه برايش باقيمانده به مقابله برخيزد. من در اين اقدام هيچ فرقي نيز ميان زن و مرد نميبينم.
از نظر من اين مساله دقيقاً مانند آن است که مهاجم وارد خانهي کسي شود و او در آخرين مرحلهي مبارزه، در حاليکه همهچيز را از دست داده آخرين اقدامات براي ضربه زدن به مهاجم را در پيش گيرد. در اين مبارزه، سن و سال و جنسيت جزو کم اهميتترين موضوعات درگير در ماجرا هستند. تنها نکتهاي که شايد قابل مناقشه باشد، موضع نيروهاي مبارز فلسطيني در يکسان شمردن نظامي و غيرنظامي اسرائيلي در هدف تهاجم قرار گرفتن است. حزبالله لبنان در آن دورهاي که در جنوب، براي مقابله با نظاميان اسرائيلي دست به عمليات استشهادي ميزد اين نکته را رعايت ميکرد که در يک عمليات غير نظاميان آسيب نبينند. اما جنبشهاي فلسطيني، بيان ميکنند که هيچ تفاوتي ميان متجاوز مسلح و متجاوز غير مسلح نميبينند و آنکه در سرزمين اشغالي زندگي ميکند همانقدر مقصر است که آنکه در آن سرزمينها ميجنگد.
من گمان ميکنم ترور يک مفهوم غير ديني است و يک مسلمان از جايگاه مسلماني مجوز ترور ندارد. داستان مسلم و عبيدالله به نظر من، کاملاً شفاف، ناظر به همين موضوع است. مسلم ترور را دور از جوانمردي و مروت و آموزههاي اباعبدالله ميداند و به همين دليل از ترور عبيدالله چشم ميپوشد. اينکه کشتن غيرنظامي اسرائيلي غيرآماده براي دفاع، چهقدر با ترور تفاوت دارد و آيا عمليات استشهادي فلسطينيان در يک رستوران چهقدر صحيح است، سوالي جدي است که منرا به خودش مشغول ميکند.
ماجراي استشهاديون ايراني اما به نظر من يکسره متفاوت است. ما يک کشور مستقليم. مکانيزم دفاعي مشخص و معيني هم داريم. در حال جنگ هم نيستيم. حداکثر احتمالاتي براي جنگ وجود دارد. اغلب کساني که مسوول امرند نيز، تمام تلاششان اجتناب از درگيري نظامي است. حتي اگر کسي هيجان فراواني براي جنگيدن داشته باشد اين فرصت را دارد که برود مسلح شود، آموزشهاي کلاسيک نظامي ببيند و براي جنگيدن آماده شود. هيچ گمان نکنم کسي منکر اين باشد که آمادهگي براي دفاع از هرآنچه که ارزشمند است، شايستهي تجليل و گرامي داشتن است.
اما ثبت نام براي عمليات استشهادي، در شرايطي که احتمال نياز به منفجر کردن خود به عنوان آخرين راهحل چيزي در حد صفر است، به گمان من يکطور سرگرمي براي کساني است که مجذوب اينطور رفتارها هستند. شنيدن داستان مادر فلسطيني که فرزندش را بوسيد و خودش را منفجر کرد برايشان حکم نوعي داستان اساطيري را دارد، بي آنکه بدانند شرايط او که اينکار را را کرد چهبود و آنها چهقدر با او در موقعيت متفاوتند. اين اقدام براي کساني که در آن مشارکت ميکنند، شايد حداکثر نوعي مشارکت اجتماعي باشد براي تخليهي هيجان و نياز به احساس موثر بودن. مشارکتي که به گمان من در فشار تبليغاتي امروز عليه ايران هزينهي گزافي براي اين سرزمين دارد. اين رفتار نيز کاري است شبيه انکار هولوکاست و تهديد حمله به کشورهاي عربي حوزهي خليج، مصداق کامل آش نخورده و دهان سوخته که اولاً به ما کاملاً نامربوط است و ثانياً غير ممکن و غير عملي است و تنها اثرش اين است که ما را در عرصههاي ديگر دچار تنگنا ميکند.
اينکه عدهاي در اين سرزمين باشند که هيجان زده رفتار کنند و هميشه در فکر زدن و کوفتن و شکستن باشند، قابل انتظار است. اينکه يکنفر اول انقلاب از ديوار سفارت آمريکا بالا برود و امروز هم دنبال راه انداختن جرياني براي همان کارها باشد نيز قابل درک و تحمل است. غير قابل تحملش آنجاست که اين افراد يا همفکرانشان بنشينند بر جايگاه تصميمسازي، يا اينکه تصميمسازان به هوس در اختيار گرفتن اين هيجان و تندي، در نقش حاميان اين تحرکات قرار بگيرند. اينروزها بهنظر ميرسد که اين شرايط غيرقابل تحمل دارد ايجاد ميشود و گسترش مييابد.
يا علي مدد.
اخراجيها
امروز از سر بي حوصلهگي تصميم گرفتم بروم سينما. فيلم اخراجيهاي مسعود دهنمکي را در سينما فلسطين تماشا کردم. افتضاح بود. حداکثر در سطح سريالهاي ظهر برنامهي خانواده قابل توجه بود. فيلمنامهي ضعيف. بازيهاي ضعيف، تدوين ضعيف و خيلي چيزهاي ضعيف ديگر. اگر لودهگي کردن گاه و بيگاه برخي از هنرپيشههايش نبود و به کمک همانها گاهي خندهاي نميآمد، بدجوري پشيمان از سالن سينما بيرون ميآمدم. با آن همه بلوايي که آقاي دهنمکي در مراسم اختتاميه بر پا کرد انتظار فيلم ديدنيتري را داشتم. ماندهام حيران که اشاره به چهار حرف غير قابل پخش در يک فيلم آنقدر مردم را هيجان زده ميکند که چنين فيلمي بشود منتخب تماشاگران؟ اگر اينطور است که انگار خيلي کم ظرفيتيم، جدا بايد فکري کرد.
به گمانم آقاي دهنمکي در دوران جنگ يک شوخيهايي را شنيده، آدمهايي را هم ديده که به جز تسبيح چيز ديگري هم دست ميگرفتند، دست و پاي قطع شده و آدم زندهي زير تانک و چندين صحنهي دردناک ديگر را هم در خاطر سپرده، بعد تصميم گرفته است که فيلمي بسازد تا همهي آنچه را در ذهنش سنگيني ميکرده بريزد روي زمين. حاصلش شده يکسري آدم کليشهاي تکراري که اولش لات و اراذلند و آخرش آدم حسابي، با يک روحاني که يک وجب با انسان کامل فاصله دارد و يک مشت حاجي و سيد که کارشان خيلي درست است. آدم دورو و خشک مقدس هم که نبايد فراموش شود. همهي اين آدمها در يکسري صحنهي نامتجانس و بيربط به هم تمام انواع جوانمردي را در حق همديگر تمام ميکنند.
آقاي دهنمکي اصرار دارد که اينها حقايق جنگند و اولين بار است که اينطور به اين حقايق پرداخته شده. تمام اين حقايق بسيار زيباتر و هنرمندانهتر در آثار ابراهيم حاتميکيا و مرحوم ملاقلي پور ديده شدهاند. در هيچ کدام از آثار آنها هم اثري از لودهگي و مسخرهگي وجود ندارد. به نظرم ريشهي اين همه عصبانيت و پرخاش ايشان به داوران جشنواره را، شايد بتوان در روحيات سابق ايشان جستجو کرد.
من اعتراضي به فيلم ساختن ايشان ندارم. به قول آقاي پاکدل در اختتاميهي جشنواره، خوشحال هم هستم که ايشان ترجيح دادند چماق را زمين بگذارند و از قلم و دوربين براي بيان نظراتشان استفاده کنند. اما ايکاش ايشان کمي منطقيتر و واقعبينانهتر به آثارشان نگاه ميکردند تا بعد از فيلمهاي مستند قبليشان، که فقر و فحشايشان را که خودم ديدم بسيار ضعيف بود و کدام پيروزي – کدام استقلالشان را هم شنيدم که ديدني نبود، لااقل اولين فيلم داستانيشان را کمي قابل تاملتر ميساختند. با اين روحيه و رفتار که هيچ حاضر نيستند ضعفهاي اثرشان را بپذيرند گمان کنم اگر ده فيلم ديگر هم بسازند نتيجهاش با اين يکي توفيري نکند.
يا علي مدد.
سفر
پرروز اس ام اس آمد که «مشکل ويزا برطرف شد، بار و بنديلتان را ببنديد و بگوئيد کي عازم ميشويد». بالاخره تکليف يکسره شد و وضعيت نامشخص اين چند ماه به يک ساماني رسيد. خوشحال نيستم، هيچ هيجاني ندارم، اما اضطراب و تشويش و ترديد الي ماشاءالله. هفتهي پيش وقتي يکي از رفقا داشت ميرفت، در مهماني خداحافظياش گفت انشاءالله کار شما هم درست ميشود و ميآئيد، گفتم من که چشمم آب نميخورد، خنديد و گفت اما من گمان ميکنم دلت اينطور ميخواهد که درست نشود. ديدم بيراه نميگويد.
يک شرکت که پيش از اين با او قرارداد ميبستيم و کارهايش را در تهران انجام ميداديم، تصميم گرفت مجموعهي مهندسياش را منتقل کند به مالزي، به ما پيشنهاد کرد تا به عنوان اعضاي تيم مهندسي به آن شرکت بپيونديم و مجموعهي ما هم پذيرفت. از حدود دو ماه پيش دسته دسته، رفقايمان رفتند به شهري به نام پننگ در شمال مالزي که دفتر آن شرکت در آنجا مستقر شده است. من و علي که کمسالترين اعضاي آن مجموعه بوديم، به خاطر سن و سالمان در دريافت مجوز انتقال دچار مشکل شديم. اين مشکل که همين دو سه روز پيش برطرف شد سبب گشت تا ما دو نفر آخرين نفراتي باشيم که به اين مجموعه اضافه ميشويم.
من و علي حدود يک ماه ديگر پرواز داريم. احتمالاً خواهم رفت در حاليکه هنوز تمام ذهنم درگير اين تصميم است که در نهايت گرفتم. مسائل حل نشدهي فراواني برايم باقي مانده، پاياننامهي ناتمامي که بايد آنجا و از راه دور تمامش کنم، وضعيت نامشخصي که ميخواهم در آن پابگذارم، مسيرهايي که در زندگي حرفهاي داشتم ميگشودم و هنوز به ثمر نرسيده بايد تقريباً رهايشان کنم، دغدغههاي ايدئولوژيکي که حتي نميتوانم در موردشان با کسي راحت درددل کنم و از همه مهمتر زندگي شخصيام که با انبوهي معادلهي حل نشده باقي مانده و من حتي هيچ رويکرد مطمئني نميشناسم تا اندک راه حلهايي را که به ذهنم ميرسد از آن طريق بيازمايم.
از وقتي اين پيشنهاد مطرح شد، شايد 4 ماه پيش، تا امروز بسيار فکر کردهام، با آدمهاي فراواني صحبت کردم نظرشان را خواستم و از راههاي فراواني سعي کردم ابهامهايم را کنار بزنم. اگرچه هنوز نادانستههايم بسيار بيشتر از آن است که بتوانم از شر اين ترديد خلاص شوم اما در نهايت تصميم گرفتم بروم. در يک مقطعي مشکلات رفتن من و علي آنقدر زياد بود که احتمال زيادي وجود داشت که اساساً رفتن ما ميسر نشود، در آنوقت که ترديدها و فشارهاي عصبيام بسيار بيشتر از حال بود، تصميم گرفتم توکل کنم و اوضاع را بسپارم به او، آن مشکلات را نشانههايي فرض کردم که منرا به سوي تصميم درست هدايت خواهد کرد.
حرف زدن از نشانهها بسيار سخت است. هيچ نشاني از منطق در آن پيدا نميکني، اصلاً نميتواني براي کسي از آنها صحبت کني. اگر کسي بگويد اين يک کار غلط است و ناشي از جهل و خرافه، هيچ استدلال دقيقي براي پاسخ دادن به او نداري، اما براي آدمي که کارکردن آنها در زندگياش به کرات تجربه کرده، اين تجربهها که شايد بتوان دروني و معنويشان خواند ارزشمندند. من هنوز نميتوانم زندگيام را خالي از اين سپردنها تصور کنم. هنوز گمان ميکنم اگر بخواهي و بسپري، از آنجا که تصورش را نميکني کمکت خواهد کرد.
حقيقتش را بگويم، آخرش تصميم بر رفتن را همينطور گرفتم. دو دسته دليل داشتم در دو چارچوب متفاوت. ناتوان بودم از قياس کردن آن دو دسته دليل با يکديگر. نميتوانستم وزنشان را بکشم. آنها را که پاسخشان را نميدانستم سپردم به خودش و بر اساس آنها که گمان ميکردم ميدانم –و البته چندان فراوان هم نبودند- تصميم گرفتم. در تمام اين ايام اميدم به او بود و روشني دلم به آنروزي که خراب خراب بعد از نماز قرآن را گشودم و روشنتر از آنچه بتوانم تصور کنم پاسخي داد که آرام آرام شدم. شايد همهي اينها تصور من باشد. اما من هنوز به آن معتقدم. خودم را ميشناسم. چيزهايي از خودم ميدانم که هيچکس نميداند. اما از او هم چيزهايي شنيدهام، آنقدر شنيدهام که مطمئن شوم او که همهي آنچه من پنهان کردهام ميداند، به خاطر آنها از من رو بر نميگرداند.
دارم ميروم و نميدانم چند وقت ديگر دوباره بازخواهم گشت. دارم ميروم و خيلي چيزها را جا ميگذارم. آنهايي که دوستشان دارم، جاهايي که دوستشان دارم و خاطرههايي که زندگي من را در اين بيست و چهار سال و اندي ساختهاند. بسيار کارِ کرده و نکرده، حرف بر زبان آورده و نياورده که مسير زندگي من تا امروز را ساخت. از بعضي شادم و حسرت بعضي را هنوز در دل دارم. همه را دارم رها ميکنم چون گمان کردم در مسيري که دارم برميگزينم خير بيشتري خواهد بود. از خودش ميخواهم که از اين انتخاب پشيمان نشوم، منرا هرگز از خودش دورتر از اينکه هستم نکند و ترديدها و پرسشهاي بي پاسخم را خودش به شايستهگي پاسخ دهد.
خواهش ميکنم دعايم کنيد،
يا علي مدد.
اصفهان! اصفهان عزيز
فردا صبج اول وقت عازم اصفهانم. اولين نوروز پس از فوت مادربزرگ است، آنجا رسم دارند در اولين نوروز، اقوام ميروند ديدن صاحبان عزا و ما هم (و البته بيشتر مامان) بايد آنجا بنشينيم تا بيايند ديدنمان! علاوه بر همهي اينها احتمالاً بايد سراغ کساني هم بروم براي خداحافظي پيش از سفر. فردا ميروم و شايد، اگر خدا بخواهد سه چهار روزي آنجا ميمانم.
از همهي اينها گذشته ميخواهم بروم نقش جهان را خوب بگردم، دم غروب بنشينم لب زاينده رود، پشت پل خواجو، کمي دورتر که خلوتتر هم هست. دوست دارم بروم ناژوون، پيش آن جوانکي که قليانهاي بينظيري چاق ميکند، يک قليان درست و حسابي و دلچسب بکشم که هيچ چيزي قليان کشيدن در هواي مرطوب و خنک نميشود. تازه اصفهان جلوههاي مدرن هم دارد! پيتزا شبي دارد که من هرگز مانندش را هيچ جاي ديگري نديدهام. چه ميدانم دفعهي بعد کي نوبت اصفهان گردي من ميرسد.
اين دلهرهي لعنتي باز از صبح آمده سراغم. هرچند چرا لعنتي؟ اين دلهره اين سالها براي من حکم شکوفهي روي شاخهي درخت را پيدا کرده است. انگار نشانهي نوروز است.از صبح دارم پر پر ميزنم. عصر طاقت نياوردم و از خانه بيرون زدم. سه چهار ساعتي الکي در شهر چرخيدم بلکه آرام شوم. اما از اولش هم ميدانستم که افاقه نخواهد کرد. امسال حال عجيبي دارم. نميدانم بيشترش دلهرهي هر ساله است يا اضطراب رفتنم.
امسال نوروز عجيبي است. بوي خداحافظي ميدهد. روز نويي که رنگ جدايي دارد انگار. ميگويم انگار چون اطمينان ندارم. چه ميدانم رفتن و دور شدن چه معني ميدهد. من که هيچ وفت بيش از دو هفتهي پياپي دور از خانه نبودهام هيچ درک دقيقي ندارم. اما همين ابهامش دلم را گويي فشار ميدهد. چه ميدانم!
فردا ميروم اصفهان. شهري که بسيار دوستش دارم. تحويل سال نيستم تا بنويسم. براي همهتان، چه آنها که اين را ميخوانيد، چه آنها که نميخوانيد، دعا ميکنم. دعا ميکنم که نوروزتان مبارک باشد، نوروزتان سرشار از برکت باشد. هر روز برايتان روز نويي باشد، در عزت و سربلندي و برکت و تحول افزونتر.
برايم دعا کنيد، بسيار به دعا احتياج دارم.
نوروزتان مبارک،
يا علي مدد.
مرگ
با هم هيچ وقت رفاقت نزديکي نداشتيم. او علامه يکي بود و من دويي. از اول دبيرستان هم مدرسه بوديم. يک سال همکلاس هم بوديم. پيشدانشگاهي که تمام شد ديگر نديدمش. اولين خبرم از او مال زماني بود که با بچههاي نادکو، علي و آرمين و سينا و سيامک همکار شد. با علي گاهگاهي که حرف ميزديم صحبت او ميشد. بعد وبلاگش را ديدم و ميخواندم. دوبار بعد از آن روزها او را ديدم. يکي وقت خداحافظي علي پيش از سفر فرانسه و بار ديگر پيش از سفر سينا به آلمان. و بعد از آن پريروز عکسش را ديدم. روي تابلوي اعلانات مسجد، در مجلس ختمش، عکسهايش را چسبانده بودند و کنارش يادداشتهاي وبلاگش را. دومين رفيق همدورهاي هم رفت. در اثر تصادف، همين چند روز پيش. خبرش را که شنيدم حالم بد طور به هم ريخت. اينها خيلي دارند زود ميروند.
برايش دعا کنيد،
يا علي مدد.
هجرت - قسمت اول
حدود هفت سال پيش، وقتي تازه وارد دانشگاه شده بودم، يک گروهي در ياهو راه انداختيم که رفقاي همدورهاي آمدند و در آن عضو شدند. آن روزها گروههاي ياهو هنوز راه نيفتاده بود و يک چيزي بود به اسم ياهو کلاب. آن وقتها جوانتر بودم و خيال ميکردم که کارهاي خيلي عجيبي بايد کرد و دنيا در اسرع وقت بايد با دستان ما متحول شود. نميدانستم مهمترين کاري که در زندگيام بايد بکنم همين است که خودم درست و زيبا زندگي کنم. نميدانستم بهتر از اين راهي براي زيبا کردن دنيا وجود ندارد. هرچند شايد چند سال بعد به اين نتيجه برسم که راههاي زيباتري هم پيدا ميشود. شنيدهايد حرف حرف ميآورد؟ چيز ديگري ميخواستم بگويم و کار به اينجا کشيد. آنروزها نشستيم با همان ده پانزده نفري که تا آن روز عضو گروه شده بودند فکر کرديم که چه کنيم تا بتوانيم استفادهي موثري از اين جامعهي مجازي بکنيم. پيشنهاد شد موضوعي را مطرح کنيم و در مورد آن بحث کنيم و هر کس نظرش را بگويد. (درود بر آن رفيقي که همان روزها گفت بهترين کاري که در اين جامعهي مجازي ميشود کرد اين است هر کسي هر کاري را که دوستتر دارد انجام دهد. يکي جوک بگويد، يکي قصه بنويسد، يکي حرف جدي بزند و الخ. نه اينکه همه يک شکل و يک صدا بنشينيم و به زعم آنروزمان حرف حساب بزنيم!). آنروزها من پيشنهاد کردم در مورد اين حرف بزنيم که نسبت ما با ميهن چيست و وظيفهي ما در قبال آن چه؟
اين سوال به شکلهاي مختلف از آن سال تا امروز در ذهنم چرخيده است. من خيال ميکنم اين سوالي است که تقريباً همهمان بايد بالاخره يک فکر اساسي در مورد آن بکنيم و از قضا من گمان ميکنم بسياريمان يا هنوز به جمعبندي نرسيدهايم يا رويمان نميشود اعتقادمان را بگوئيم. يک کمي بحث را غير شخصي کنم! من گمان ميکنم مفهوم مليت و ميهن مفهومي است کاملا قراردادي و فاقد هرگونه اصالت و معني مستقل. مفهومي است که براي ايجاد يک هويت اجتماعي مشخص و گردهم آوردن مردم ساکن در يک سرزمين به کار ميآيد. اگر بپرسي اين مرزها که درونش را يک ملت مينامند و بيرونش را ملتي ديگر از کجا آمده، يا مثلاً اگر يکي از اين مرزها صد کيلومتر جابهجا شود چه اتفاق خاصي ميافتد من ميگويم هيچ اتفاقي نميافتد.
قبل از انقلاب و اوايل انقلاب تقريباً همهي آنها که تئوريسين انقلاب محسوب ميشدند، چه آنها که مذهبي بودند، چه آنها که چپ بودند و چه آنها که تحت تاثير باورهاي انقلابي چپ قرار داشتند، همه يک صدا به خفيف کردن مفهوم ملت پرداختند. شايد اصرار افراطي خاندان پهلوي بر تقويت تاريخ باستان ايران و مليت ايراني علت ديگر اين تخفيف افراطي مليت باشد. آنچه که آن جماعت انقلابي به عنوان جايگزين براي مفاهيم ميهن و ملت، جهت گردهم آوردن مردم پيشنهاد کردند، مکتبها و ايدئولوژيهاي گوناگون بود. اين جايگزين به سبب آنکه پشتوانهي عقلي داشت، اصيلتر از مفاهيم مليگرايانه به نظر ميرسيد و جماعت فرهيختهگان اقبال بيشتري به آن نشان دادند. ديروز آلبوم سپيده را که گوش ميدادم، در حاليکه همين فکر و خيالات در سرم ميگشت، مضمون يکي از تصنيفها بسيار جلب توجه کرد که ميگفت نگاه تمام ملل جهان به دستان توست. همان تلقيهاي ايدئولوژيک از زندگي بود که اين باور را ايجاد ميکرد که ما رسالت آزاد سازي و نجات تمام مردم جهان را داريم و آنها چشم انتظار ما هستند.
همين بود که دومين نهادي که در اين سرزمين پس از انقلاب تشکيل شد، "سپاه پاسداران انقلاب اسلامي" بود، نه "سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران" يعني آنچه ارزشمند است انقلاب اسلامي است و اين انقلاب ماهيتاً ارتباطي به ايران ندارد و تنها شرايط روزگار موجب شده که در اين ظرف مکاني رخ دهد و بنا بر اين است که به زودي در تمام سرزمينهاي ديگر نيز رخ دهد. ستاد حمايت از جنبشهاي آزاديبخش و پس از آن سپاه قدس شواهد ديگري هستند که نشاندهندهي اين باور در انقلابيون اوليه است. همين بلاتکليفي باعث شده است که اين سالها به خاطر پس زدن عناصر ميهني و دل سپردن به مفهوم ايدئولوژيک امت اسلامي آسيبهاي فراواني ببينيم و بسياري از ملل مسلمان در بزنگاهها تنهايمان بگذارند و به ريش ما و امت اسلاميمان بخندند. و شايد همين تجربهها بوده است که اين سالهاي اخير تکيه بر عناصر ايراني (حداقل در مواقعي که احتياجي به حضور مردم هست) افزايش يافته و موج ايدئولوژي زدايي از رفتارهاي مردم قوت گرفته است.
حالا در نظر بگيريد جواني هم سن و سال من را که تمام آموزشهايش به گونهاي بوده است که او را هرگز ميهنپرست بار نياورد. به عوض هرچه بيشتر بر شاخصههاي مذهبي و ديني سرزمينش تکيه شده. شايد اين اصرار بي منطق و بي حساب در آموزشها، ناکام ماندن همان باورها در به ثمر رساندن وعدهها و تلاشهايي که براي ايدئولوژيزدايي اينروزها صورت ميگيرد باعث شده است که جواني توليد شود که نه عرق ميهني دارد و نه تعلقات ايدئولوژيک. به قول يکي از رفقا به هيچ چيزي احساس تعلق نميکند و خودش را نيز وابسته به هيچ چيزي نميداند. تنها مرامش، کندن و بردن از اطراف به قصد تمتع است. بسيار تلخ است شنيدن حرف مسئول تجهيز کتابخانههاي سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران که ميگفت عمر کتابهايي که در اتوبوسها براي مطالعهي مردم گذاشته ميشود به زور به دو ساعت ميرسد و در کمتر از دو ساعت تمام کتب از سوي شهروندان شريف کش رفته ميشود. اين ماجرا دهها دليل ميتواند داشته باشد، اما يکي از آن دهها دليل آن است که احدي فکر نميکند اين کتاب و اتوبوس و ساير تجهيزات که توسط اين حاکميت اداره ميشود، متعلق به او و سرزمين اوست. اصولا سرزمين او تعلقي به او ندارد و حداکثر يک موقعيت جغرافيايي است که او در آن ساکن است. در اين شرايط اين جوان بلاتکليف اگر بسيار سربهراه و بيآزار باشد. کوچکترين کاري که ممکن است انجام دهد اين است که بگويد گور پدر اين سرزمين که جز فشار عصبي چيزي براي او ندارد و جلاي وطن کند.
من اما آنقدرها بلاتکليف نشدم. شايد به اين خاطر که به آنچه در کنارش بزرگ شدم و به آنچه ذهنيات منرا ساخت بسيار دلبسته بودم و زيبا يافتمش. چند سالي است که از نظر من به روشني رفتارهاي مليگرايانه ارزش با اصالتي ندارد. من مجموعهي آدمها را از نظر هر فرد مجموعه دوايري متحدالمرکز ميبينم که مرکز آنها خود آن فرد است و دوري و نزديکي دواير تنها به باورهاي آن آدمها بستهگي دارد. اصولاً مرزهاي جغرافيايي را به رسميت نميشناسم و برايشان ارزشي قائل نيستم. من از قرآن و سنت پيامبرم استنباط ميکنم که آنکه نظام فکرياش با تو فاصله دارد از تو نيست حتي اگر فرزندت باشد و آنکه باورهايش منطبق بر توست، خويش و اهل بيت توست حتي اگر از سرزميني ديگر باشد. همين است که با ميهن پرستي و احساسات ناسيوناليستي به هيچوجه نميتوانم کنار بيايم. از طرفي نظام سياسيمان را هم ابداً مقدس نميدانم.
من عليرغم آنچه عليرضا ميگويد، از اين مملکت کاملاً دل خوشي دارم. حدس زدنش چندان پيچيده نيست که از کساني که امروز بر مسند تقنين و اجراي قوانين نشستهاند هيچ دل خوشي ندارم و براي رقتنشان لحظه شماري ميکنم. اما اگر قرار بود هرکس بعد از هر انتخاباتي، اگر کساني که بهشان متمايلتر بود راي نياوردند ترک وطن کند، بعد از هر انتخابات دستکم ده ميليون نفر بايد از جمعيت اين مملکت کم ميشد. من اگر تعلق خاطري به اين سرزمين نداشتم بيمار نبودم که اين چنين مدام و پيوسته براي اين حرفهاي ده من يک شاهيِ حضرات حرص بخورم و اعصاب خودم را خراب کنم.
من اين سرزمين را بسيار دوست دارم. نه به خاطر اينکه ايران است که مرز پرگهري دارد و نه به خاطر اينکه نظام مقدسي دارد و همه در آن يکطوري به مولايم مهدي (عج) وصل ميشوند. يکي سرباز گمنام است و ديگري انتسابي ديگر دارد. به دلايلي ديگر که بسيار فردياند تا اجتماعي. و هيچکدامشان البته دلايلي قدسي و آسماني نيستند.
مقدمهاش انگار بسيار طولاني شد. باقي بماند براي نوبت بعد.
لطفاً دعايم کنيد،
يا علي مدد
پي نوشت: اين متن را پس از نوشتن و پست کردن چند بار خواندم، بسيار نامنظم است. گزارههاي فراواني را که در ذهن داشتهام پشت سر هم رديف کردهام. نظم منطقياش را خودم چندان دوست ندارم. حال اصلاح کردنش را هم ندارم. به بزرگواريتان ببخشيد و سعي کنيد منظور من را از لابهلاي اين پاراگرافهاي شلوغ در يابيد.