اصفهان! اصفهان عزيز

فردا صبج اول وقت عازم اصفهانم. اولين نوروز پس از فوت مادربزرگ است، آن‌جا رسم دارند در اولين نوروز، اقوام مي‌روند ‏ديدن صاحبان عزا و ما هم (و البته بيش‌تر مامان) بايد آن‌جا بنشينيم تا بيايند ديدنمان! علاوه بر همه‌ي اين‌ها احتمالاً ‏بايد سراغ کساني هم بروم براي خداحافظي پيش از سفر. فردا مي‌روم و شايد، اگر خدا بخواهد سه چهار روزي آن‌جا ‏مي‌مانم.‏
از همه‌ي اين‌ها گذشته مي‌خواهم بروم نقش جهان را خوب بگردم، دم غروب بنشينم لب زاينده رود، پشت پل خواجو، ‏کمي دورتر که خلوت‌تر هم هست. دوست دارم بروم ناژوون، پيش آن جوانکي که قليان‌هاي بي‌نظيري چاق مي‌کند، ‏يک قليان درست و حسابي و دل‌چسب بکشم که هيچ چيزي قليان کشيدن در هواي مرطوب و خنک نمي‌شود. تازه ‏اصفهان جلوه‌هاي مدرن هم دارد! پيتزا شبي دارد که من هرگز مانندش را هيچ جاي ديگري نديده‌ام. چه مي‌دانم ‏دفعه‌ي بعد کي نوبت اصفهان گردي من مي‌رسد.‏
اين دلهره‌ي لعنتي باز از صبح آمده سراغم. هرچند چرا لعنتي؟ اين دلهره اين سال‌ها براي من حکم شکوفه‌ي روي ‏شاخه‌ي درخت را پيدا کرده است. انگار نشانه‌ي نوروز است.از صبح دارم پر پر مي‌زنم. عصر طاقت نياوردم و از خانه ‏بيرون زدم. سه چهار ساعتي الکي در شهر چرخيدم بلکه آرام شوم. اما از اولش هم مي‌دانستم که افاقه نخواهد کرد. ‏امسال حال عجيبي دارم. نمي‌دانم بيش‌ترش دلهره‌ي هر ساله است يا اضطراب رفتنم.‏
امسال نوروز عجيبي است. بوي خداحافظي مي‌دهد. روز نويي که رنگ جدايي دارد انگار. مي‌گويم انگار چون اطمينان ‏ندارم. چه مي‌دانم رفتن و دور شدن چه معني مي‌دهد. من که هيچ وفت بيش از دو هفته‌ي پياپي دور از خانه نبوده‌ام ‏هيچ درک دقيقي ندارم. اما همين ابهامش دلم را گويي فشار مي‌دهد. چه مي‌دانم!‏
فردا مي‌روم اصفهان. شهري که بسيار دوستش دارم. تحويل سال نيستم تا بنويسم. براي همه‌تان، چه آن‌ها که اين را ‏مي‌خوانيد، چه آن‌ها که نمي‌خوانيد، دعا مي‌کنم. دعا مي‌کنم که نوروزتان مبارک باشد، نوروزتان سرشار از برکت باشد. ‏هر روز براي‌تان روز نويي باشد، در عزت و سربلندي و برکت و تحول افزون‌تر.‏

برايم دعا کنيد، بسيار به دعا احتياج دارم.‏
نوروزتان مبارک،
يا علي مدد.‏


آرا (7)

علی سیاه سابق در زمان March 20, 2007 2:10 PM اين‌گونه نوشت:

اصفهان و ..
تو که دودی نبودی پسر
نری خارجه مهتات (همون معتاد) برگردی ها

آقا یه برنامه بزار یه روز بریم بیرونصبح تا شب
البت اگه خواستی ها ؛)

سال نوی خوبی داشته باشی
و انشالله هیچ وقت نشینید خونه تا بیان دیدنتون
التماس دعا
خیلی زیاد


اکبر آقا + اژدر آقا در زمان March 20, 2007 6:58 PM اين‌گونه نوشت:

خب سوالی که من اون شب تو جاده برا بچه ها تو ماشین مطرح کردم تو همین مایه ها بود. ماها -ایرانیها- آدمهای وابسته ای هستیم. به همه چیز. به نوستالژیهامون، به دوستامون، به خانواده مون، به شهرمون، به کشورمون... هر چقدر هم که گند از سر و روی مملکت بالا بره، بازم حرف اول کسانی که رفتند خارج «ایرانه». ما چرا با خودمون اینطوری میکنیم؟ چه هزینه ای رو داریم بابت چه منفعتی میدیم؟ یعنی واقعا اینجا نمیشه کار کرد؟ نمیشه زندگی کرد؟ تازه محسن خان! من و شما که وضعمون خوبه! دانشگاه توپ و وضع مالی مناسب و ... یعنی اینقدر اوضاع خراب شده؟ فصل مهاجرت اومده ؟ یکی از بچه های ما - شاید هم بشناسیش - رفته کانادا. با هزار زحمت و مشقت. بعد سه ماه پیغام داده که دارم از تنهایی و دوری خانواده و بچه ها دیوونه میشم. ولی میارزه! تو رو به خدا ببین! احمقانه تر این حرف شنیده بودی؟ دیوونه شدن به چی میارزه؟ به این که تو دانشگاه استاد برات وقت میذاره؟! تو یعنی اینقدر محتاج وقت گذاشتن استاد بودی؟ اینقدر محتاج نظم و قانون بودی که حاضر شدی چنین انتخابی رو بکنی؟ تازه اون که واسه درس رفته بود اونجا. واسه کار که من یکی عقلم قد نمیده...
حرف واسه گفتن زیاده محسن...
غریب بودم و گشتم غریبتر اما
دلم خوش است
که در غربت وطن بودم
عشق است
عشق است
عشق...
عشق...
عشق...


شکوفه در زمان March 21, 2007 1:14 AM اين‌گونه نوشت:

امید اینکه پیچک شادی همیشه از دیوار زندگیت

بالا بره........................ ....بهارتان تا رسیدن

بهاری دیگر سبز ....دلهاتان به لطافت شب بو های

نوروزی ....دستانتان به سخاوتمندی

زمین ....لبهاتان خندان چون شکوفه های پر

بار ....قلبهاتان به پاکی و بی ریایی آینه ....و

عشهاتان به سرخی سیب..... موقع تحویل سال

سر سفره ی هفت سین یادت باشه که یه

خواهر برای تو آرزوی سلامتی میکنه پس واسه منم

یه ذره دعا کن بهاری باشی .......

در پناه حق


علی سیاه سابق در زمان March 21, 2007 12:01 PM اين‌گونه نوشت:

سال نو و نوروز مبارک
کاش نو روز فقط نو روز نباشه
بتونيم نو بشيم ...
عيدت قشنگ[گل][گل]


پرهام در زمان March 25, 2007 8:08 AM اين‌گونه نوشت:

سلام...
عيد مبارك...
سفر هم بخير...
رسم مشابهي داريم ما هم و البته شرايط مشابهي...
اينجا را كلا خواندم بعد از آخرين بار...


علیرضا در زمان March 27, 2007 1:48 AM اين‌گونه نوشت:

سلام محسن خان والا

اول از همه سال نو اون هم مصادف با این همه خیر و برکت، سالی که به سالگرد غدیرش خورد و به سالگر خیلی از اتفاقات برای علی علیه السلام
خب، انگار تصمیمت رو گرفتیو میدونم دل خوشی از این مملکت و صد البته دولت و ... دیگه نداری. :) نترس بحث اصلا سیاسی نیت، حتی در مورد تیم سوراختون هم نیست D:
شاید اگه وقتی قبلا بود میشستم و باهات حسابی صحبت میکردم. اما خب انگاری دیر شده. اما با حرف اکبر آقا + اژدر آقا موافقم. این مملکت با تمام کم و کاستی ها (که معتقدم خودمون بودیم که ایجاد کردیم، با کنار رفتن هامون) ایرانه. جایی که با تمام اختلافات سلیقه ای وقتی میشه 22 بهمن یا وقتی میشه فلان روز خاص همه دور هم جمع میشن.
اونقدر با تمام چشم و هم چشمی هامون ساده هستیم، که وقتی خبر جنگ و ... میرسه، باز آب از آب تکون نمیخوره. بگذاریم کنار بحث سیساست و ... رو از خودمون میگم

مالزی یا هرجای دیگه. هرجا هستی، آرزوی بهترین ها رو میکنم. ولی میدونم زیاد موندنی نیستی. محسنی که من شناختم چند ماه دیگه از همین تهران بهم زنگ میزنه ;)

نری اونجا زن سبزه بگیری. از همین اصفهان یکی رو بگیر و ببر. میری اونجا شیطونی میکنی


امین در زمان March 27, 2007 10:04 AM اين‌گونه نوشت:

سلام آقا محسن
چطوری
سال نو مبارک باشه
ان شاء الله هر جا که می ری دست پر برگردی

هر کجا هستم، باشم ...
والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا

در پناه حق
یا علی


يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو