مرگ

با هم هيچ وقت رفاقت نزديکي نداشتيم. او علامه يکي بود و من دويي. از اول دبيرستان هم مدرسه بوديم. يک سال ‏هم‌کلاس هم بوديم. پيش‌دانشگاهي که تمام شد ديگر نديدمش. اولين خبرم از او مال زماني بود که با بچه‌هاي نادکو، ‏علي و آرمين و سينا و سيامک هم‌کار شد. با علي گاه‌گاهي که حرف مي‌زديم صحبت او مي‌شد. بعد ‏‎‎‏ وبلاگش ‏‎‎‏ را ديدم و مي‌خواندم. دوبار بعد از آن روزها او ‏را ديدم. يکي وقت خداحافظي علي پيش از سفر فرانسه و بار ديگر پيش از سفر سينا به آلمان. و بعد از آن ‏پري‌روز عکسش را ديدم. روي تابلوي اعلانات مسجد، در مجلس ختمش، عکس‌هايش را چسبانده بودند و کنارش ‏يادداشت‌هاي وبلاگش را. دومين رفيق هم‌دوره‌اي هم رفت. در اثر تصادف، همين چند روز پيش. خبرش را که ‏شنيدم حالم بد طور به هم ريخت. اين‌ها خيلي دارند زود مي‌روند.‏

برايش دعا کنيد،
يا علي مدد.‏


آرا (1)

م.ز.پ در زمان April 4, 2007 1:47 PM اين‌گونه نوشت:

سال 77 یا 78 بود فکر کنم. نشسته بودیم توی راهروی جلوی کلاسهای دبیرستان. به من گفت: میثم! تو آخرش آدم موفقی می شود؛ به من بگو آخر آخرش چه کاره می خواهی بشوی. و من حرف زدم و حرف زدم و او هم گوش کرد و گوش کرد...
از روزی که خبر را از خودت شنیدم، مدام دارم به گوش کردنش فکر می کنم ...


يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو