هجرت - قسمت اول

حدود هفت سال پيش، وقتي تازه وارد دانشگاه شده بودم، يک گروهي در ياهو راه انداختيم که رفقاي هم‌دوره‌اي آمدند ‏و در آن عضو شدند. آن روزها گروه‌هاي ياهو هنوز راه نيفتاده بود و يک چيزي بود به اسم ياهو کلاب. آن وقت‌ها جوان‌تر ‏بودم و خيال مي‌کردم که کارهاي خيلي عجيبي بايد کرد و دنيا در اسرع وقت بايد با دستان ما متحول شود. ‏نمي‌دانستم مهم‌ترين کاري که در زندگي‌ام بايد بکنم همين است که خودم درست و زيبا زندگي کنم. نمي‌دانستم به‌تر ‏از اين راهي براي زيبا کردن دنيا وجود ندارد. هرچند شايد چند سال بعد به اين نتيجه برسم که راه‌هاي زيباتري هم پيدا ‏مي‌شود. شنيده‌ايد حرف حرف مي‌آورد؟ چيز ديگري مي‌خواستم بگويم و کار به اين‌جا کشيد. آن‌روزها نشستيم با ‏همان ده پانزده نفري که تا آن روز عضو گروه شده بودند فکر کرديم که چه کنيم تا بتوانيم استفاده‌ي موثري از اين ‏جامعه‌ي مجازي بکنيم. پيشنهاد شد موضوعي را مطرح کنيم و در مورد آن بحث کنيم و هر کس نظرش را بگويد. (درود ‏بر آن رفيقي که همان روزها گفت به‌ترين کاري که در اين جامعه‌ي مجازي مي‌شود کرد اين است هر کسي هر کاري را ‏که دوست‌تر دارد انجام دهد. يکي جوک بگويد، يکي قصه بنويسد، يکي حرف جدي بزند و الخ. نه اين‌که همه يک شکل ‏و يک صدا بنشينيم و به زعم آن‌روزمان حرف حساب بزنيم!). آن‌روزها من پيشنهاد کردم در مورد اين حرف بزنيم که ‏نسبت ما با ميهن چيست و وظيفه‌ي ما در قبال آن چه؟
اين سوال به شکل‌هاي مختلف از آن سال تا ام‌روز در ذهنم چرخيده است. من خيال مي‌کنم اين سوالي است که ‏تقريباً همه‌مان بايد بالاخره يک فکر اساسي در مورد آن بکنيم و از قضا من گمان مي‌کنم بسياري‌مان يا هنوز به ‏جمع‌بندي نرسيده‌ايم يا رويمان نمي‌شود اعتقادمان را بگوئيم. يک کمي بحث را غير شخصي کنم! من گمان مي‌کنم ‏مفهوم مليت و ميهن مفهومي است کاملا قراردادي و فاقد هرگونه اصالت و معني مستقل. مفهومي است که براي ‏ايجاد يک هويت اجتماعي مشخص و گردهم آوردن مردم ساکن در يک سرزمين به کار مي‌آيد. اگر بپرسي اين مرزها که ‏درونش را يک ملت مي‌نامند و بيرونش را ملتي ديگر از کجا آمده، يا مثلاً اگر يکي از اين مرزها صد کيلومتر جابه‌جا شود ‏چه اتفاق خاصي مي‌افتد من مي‌گويم هيچ اتفاقي نمي‌افتد.‏
قبل از انقلاب و اوايل انقلاب تقريباً همه‌ي آن‌ها که تئوريسين انقلاب محسوب مي‌شدند، چه آن‌ها که مذهبي بودند، ‏چه آن‌ها که چپ بودند و چه آن‌ها که تحت تاثير باورهاي انقلابي چپ قرار داشتند، همه يک صدا به خفيف کردن مفهوم ‏ملت پرداختند. شايد اصرار افراطي خاندان پهلوي بر تقويت تاريخ باستان ايران و مليت ايراني علت ديگر اين تخفيف ‏افراطي مليت باشد. آن‌چه که آن جماعت انقلابي به عنوان جاي‌گزين براي مفاهيم ميهن و ملت، جهت گردهم آوردن ‏مردم پيشنهاد کردند، مکتب‌ها و ايدئولوژي‌هاي گوناگون بود. اين جاي‌گزين به سبب آن‌که پشتوانه‌ي عقلي داشت، ‏اصيل‌تر از مفاهيم ملي‌گرايانه به نظر مي‌رسيد و جماعت فرهيخته‌گان اقبال بيش‌تري به آن نشان دادند. دي‌روز آلبوم ‏سپيده را که گوش مي‌دادم، در حالي‌که همين فکر و خيالات در سرم مي‌گشت، مضمون يکي از تصنيف‌ها بسيار جلب ‏توجه کرد که مي‌گفت نگاه تمام ملل جهان به دستان توست. همان تلقي‌هاي ايدئولوژيک از زندگي بود که اين باور را ‏ايجاد مي‌کرد که ما رسالت آزاد سازي و نجات تمام مردم جهان را داريم و آن‌ها چشم انتظار ما هستند.‏
همين بود که دومين نهادي که در اين سرزمين پس از انقلاب تشکيل شد، "سپاه پاسداران انقلاب اسلامي" بود، نه ‏‏"سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران" يعني آن‌چه ارزشمند است انقلاب اسلامي است و اين انقلاب ماهيتاً ارتباطي ‏به ايران ندارد و تنها شرايط روزگار موجب شده که در اين ظرف مکاني رخ دهد و بنا بر اين است که به زودي در تمام ‏سرزمين‌هاي ديگر نيز رخ دهد. ستاد حمايت از جنبش‌هاي آزادي‌بخش و پس از آن سپاه قدس شواهد ديگري هستند ‏که نشان‌دهنده‌ي اين باور در انقلابيون اوليه است. همين بلاتکليفي باعث شده است که اين سال‌ها به خاطر پس زدن ‏عناصر ميهني و دل سپردن به مفهوم ايدئولوژيک امت اسلامي آسيب‌هاي فراواني ببينيم و بسياري از ملل مسلمان در ‏بزنگاه‌ها تنهايمان بگذارند و به ريش ما و امت اسلامي‌مان بخندند. و شايد همين تجربه‌ها بوده است که اين سال‌هاي ‏اخير تکيه بر عناصر ايراني (حداقل در مواقعي که احتياجي به حضور مردم هست) افزايش يافته و موج ايدئولوژي زدايي ‏از رفتارهاي مردم قوت گرفته است.‏
حالا در نظر بگيريد جواني هم سن و سال من را که تمام آموزش‌هايش به گونه‌اي بوده است که او را هرگز ميهن‌پرست ‏بار نياورد. به عوض هرچه بيش‌تر بر شاخصه‌هاي مذهبي و ديني سرزمينش تکيه شده. شايد اين اصرار بي منطق و ‏بي حساب در آموزش‌ها، ناکام ماندن همان باورها در به ثمر رساندن وعده‌ها و تلاش‌هايي که براي ايدئولوژي‌زدايي ‏اين‌روزها صورت مي‌گيرد باعث شده است که جواني توليد شود که نه عرق ميهني دارد و نه تعلقات ايدئولوژيک. به قول ‏يکي از رفقا به هيچ چيزي احساس تعلق نمي‌کند و خودش را نيز وابسته به هيچ چيزي نمي‌داند. تنها مرامش، کندن و ‏بردن از اطراف به قصد تمتع است. بسيار تلخ است شنيدن حرف مسئول تجهيز کتاب‌خانه‌هاي سازمان فرهنگي هنري ‏شهرداري تهران که مي‌گفت عمر کتاب‌هايي که در اتوبوس‌ها براي مطالعه‌ي مردم گذاشته مي‌شود به زور به دو ‏ساعت مي‌رسد و در کم‌تر از دو ساعت تمام کتب از سوي شهروندان شريف کش رفته مي‌شود. اين ماجرا ده‌ها دليل ‏مي‌تواند داشته باشد، اما يکي از آن ده‌ها دليل آن است که احدي فکر نمي‌کند اين کتاب و اتوبوس و ساير تجهيزات که ‏توسط اين حاکميت اداره مي‌شود، متعلق به او و سرزمين اوست. اصولا سرزمين او تعلقي به او ندارد و حداکثر يک ‏موقعيت جغرافيايي است که او در آن ساکن است. در اين شرايط اين جوان بلاتکليف اگر بسيار سربه‌راه و بي‌آزار باشد. ‏کوچک‌ترين کاري که ممکن است انجام دهد اين است که بگويد گور پدر اين سرزمين که جز فشار عصبي چيزي براي او ‏ندارد و جلاي وطن کند.‏
من اما آن‌قدرها بلاتکليف نشدم. شايد به اين خاطر که به آن‌چه در کنارش بزرگ شدم و به آن‌چه ذهنيات من‌را ساخت ‏بسيار دل‌بسته بودم و زيبا يافتمش. چند سالي است که از نظر من به روشني رفتارهاي ملي‌گرايانه ارزش با اصالتي ‏ندارد. من مجموعه‌ي آدم‌ها را از نظر هر فرد مجموعه دوايري متحدالمرکز مي‌بينم که مرکز آن‌ها خود آن فرد است و ‏دوري و نزديکي دواير تنها به باورهاي آن آدم‌ها بسته‌گي دارد. اصولاً مرزهاي جغرافيايي را به رسميت نمي‌شناسم و ‏براي‌شان ارزشي قائل نيستم. من از قرآن و سنت پيامبرم استنباط مي‌کنم که آن‌که نظام فکري‌اش با تو فاصله دارد از ‏تو نيست حتي اگر فرزندت باشد و آن‌که باورهايش منطبق بر توست، خويش و اهل بيت توست حتي اگر از سرزميني ‏ديگر باشد. همين است که با ميهن پرستي و احساسات ناسيوناليستي به هيچ‌وجه نمي‌توانم کنار بيايم. از طرفي ‏نظام سياسي‌مان را هم ابداً مقدس نمي‌دانم.‏
من علي‌رغم آن‌چه علي‌رضا مي‌گويد، از اين مملکت کاملاً دل خوشي دارم. حدس زدنش چندان پيچيده نيست که از ‏کساني که ام‌روز بر مسند تقنين و اجراي قوانين نشسته‌اند هيچ دل خوشي ندارم و براي رقتنشان لحظه شماري ‏مي‌کنم. اما اگر قرار بود هرکس بعد از هر انتخاباتي، اگر کساني که بهشان متمايل‌تر بود راي نياوردند ترک وطن کند، ‏بعد از هر انتخابات دست‌کم ده ميليون نفر بايد از جمعيت اين مملکت کم مي‌شد. من اگر تعلق خاطري به اين سرزمين ‏نداشتم بيمار نبودم که اين چنين مدام و پيوسته براي اين حرف‌هاي ده من يک شاهيِ حضرات حرص بخورم و اعصاب ‏خودم را خراب کنم.‏
من اين سرزمين را بسيار دوست دارم. نه به خاطر اين‌که ايران است که مرز پرگهري دارد و نه به خاطر اين‌که نظام ‏مقدسي دارد و همه در آن يک‌طوري به مولايم مهدي (عج) وصل مي‌شوند. يکي سرباز گمنام است و ديگري انتسابي ‏ديگر دارد. به دلايلي ديگر که بسيار فردي‌اند تا اجتماعي. و هيچ‌کدامشان البته دلايلي قدسي و آسماني نيستند.‏
مقدمه‌اش انگار بسيار طولاني شد. باقي بماند براي نوبت بعد.‏

لطفاً دعايم کنيد،
يا علي مدد

پي نوشت: اين متن را پس از نوشتن و پست کردن چند بار خواندم، بسيار نامنظم است. گزاره‌هاي فراواني را که ‏در ذهن داشته‌ام پشت سر هم رديف کرده‌ام. نظم منطقي‌اش را خودم چندان دوست ندارم. حال اصلاح کردنش را ‏هم ندارم. به بزرگواري‌تان ببخشيد و سعي کنيد منظور من را از لابه‌لاي اين پاراگراف‌هاي شلوغ در يابيد.‏


آرا (4)

علیرضا در زمان March 29, 2007 5:40 PM اين‌گونه نوشت:

سلام
خواستم بگم به روح اعتقاد داری؟ دلم نیومد و نگفتم D:
بی معرفت، اینهمه آدم کامنت گذاشته بود، اینقدر من بد نوشته بودم که از من یاد کردی :))

ولی خداییش من اینقدرم بد ننوشته بودم حاجی. من به هیچ چیز معتقد نباشم به این معتقدم که پیغمبر برای کسب علم چهارتا حدیث داره که محدوده زمانی، مکانی، از چه کسی و تا چه حدی رو بر میداره. هیچ جا هم نمیگه این کسب علم برای "مملکتت" باشه. میگه یاد بگیر برای خودت و البته میگه زکات علم در یاد دادن هست. حالا علم همین چیزهایی باشه که ما میخونیم یا چیزهای دیگه. که البته به نظر من علم هر چیزی هست که بتونه (با نیت درست) به کسی چیزی یاد بده و برای سلامت روحی و جسمی اون کمکی باشه.

حاج محسن، این رو چندین بار شاید به خودت و مطمئنا به زاگالها گفتم. که هیچوقت طرفدار کسی بطور محض نباشیم (خودم هم سعی کردم همینطور باشم - انشاء الله) اما در نتقادات و افکار از تهمت و غیبت پرهیز کنیم. اصلا حرفم با تو نیست و یا حرفی از تو رو مد نظر ندارم. بیشتر حرف از ذهنیت میزنم.
خود من تو این سرزمین یکنفر رو بیش از بقیه "در سیاست" بهش اعتماد دارم. بقیه رو فقط در حد بالا و پایین "فقط" مرتب میکنم. همین. بیشتر جبهه گیری رو به همین مقدار گذاشته م. وگرنه نرسه روزی که بخاطر آدمهای دور و برم بخوام اون دنیا جواب بدم. همچین بیکار که نیستیم D:

حالا بیخیال. میریو برمیگردی، سوغاتی گز نیاری بگی سوغات اونجاستا. این خودم بلدم که سوغات اردبیله. سوهان خوبی میگن داره، سوهان بیار "عزیزم"


اکبر آقا + اژدر آقا در زمان March 29, 2007 6:05 PM اين‌گونه نوشت:

جالبه! منم اصلا به مرزهای جغرافیایی و وطن و ملت و مملکت اعتقادی ندارم! دعوایی هم که همیشه با احسان دارم سر همینه. اون میگه ما از این مملکت و دولت خوردیم. من میگم مملکت و دولت و ایران و به قول شما الخ همه قراردادی هستن. اما صحبت من کاملا فردیه. دقیقا مرکز همون دایره ای که میگی. تو انکار میکنی که وقتی میری اونجا احساس تنهایی میکنی؟ خداوکیلی! احساس تنهایی نمیکنی؟ چند نفره میرید اونجا؟ 5 نفر؟ 6 نفر؟ 10 نفر؟ آخرش که چی؟ شصت میلیونی که نمیتونی بری؟ منظورم اینه که آدم یه وقتایی تو تنهایی آرزو میکنه پیش کسی بود که الان پیشش نیست! اون 10 نفرم بالاخره واسه آدم فامیل نمیشن. راننده تاکسی نمیشن. ما همه چیزمون قراردادیه جز فرهنگمون. فرهنگ ما یکی از جمعی ترین فرهنگهای دنیاست. ما اصلا اگه فضولی نکنیم تو کار همدیگه و از هم خبر نگیریم و حتی اگه کسی تو کارمون فضولی نکنه اموراتمون نمیگذره. یه خانومی که تو آلمان زندگی میکنه، تو وبلاگش نوشته بود یه روز از شدت تنهایی و حال گرفتگی (!) کنار خیابون روی یه پله جلوی یه در نشستم. چشمامو بستم. آرزو میکردم یکی بیاد بپرسه ببینه حالم چرا بد شده که یه دفعه یه پیرمردی اومد جلو و گفت : خانم حالتون بده؟ میتونید حرکت کنید؟ تو دلم امیدوار شدم که اینا هم مثل ایرانیا احوال اطرافیانشون براشون مهمه. وقتی بهش جواب دادم که یه مقدار سرم گیج میره، برگشت گفت: پس اجازه بدید کمکتون کنم برید کنار چون میخوام در رو قفل کنم!
میبینی؟ فرهنگ ما با بقیه فرهنگها تومنی صنار فرق داره.
اتفاقا منم دارم فردی نگاه میکنم به قضیه. ماها متعلق به این خاک و سنگ نیستیم. درسته. منم موافقم. ولی متعلق به دل بستگیهامون که هستیم؟ شعار نده که آدم باید از بستگیهاش جدا بشه!
ما به تک تک خاطراتمون وابسته ایم. خصوصا اونهایی که از جنس آدم هستن!
به قول محمد، فتامل!


Anonymous در زمان March 30, 2007 11:38 PM اين‌گونه نوشت:

تو هم مسخره کردیا. تاپیک پستت را نگاه کن. خجالت از خودت نمی کشی؟ برو هروقت دیدی دغدغه های عرفانیت نمی گذاره بمونی برگرد. مگه چیکار می خوای بکنی که اینجوری ازش حرف می زنی؟ خودت هم می دونی قبل از همه اینا که گفتی همیشه مشکل اول دوری از خانواده بوده. برو هروقت هم که نخواستی بمونی برگرد. قرار نیست که شق القمر کنی. چرا اینقد خودتا لوس می کنی؟

----------------------------------------
محسن: مرد حسابي بگذار بقيه اش رو بنويسم بعد اينطوري ليچار بار من کن. تو بقيه ي حرف هام همين رو که تو نوشتي مي خوام بنويسم


شکوفه در زمان March 31, 2007 2:08 AM اين‌گونه نوشت:

سلام ...

آغاز ولایت مولا صاحب العصر و الزمان ... مهدی

موعود و منجی عالم بشریت رو به شما تبریک

می گویم ... امیدوارم سال ظهورش باشد ...

در پناه حق


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو