استشهاديون

شماره‌ي اين ماه مجله‌ي زنان را که گزارش نسبتاً مفصلي از استشهاديون زن ايراني منتشر کرده بود گرفتم و خواندم. ‏گزارشي است از همايش اعلام موجوديت زنان استشهادي ايراني، مصاحبه‌اي با دبير جنبش استشهاديون، خانم فروز ‏رجايي‌فر و گزارشي از مقاومت زنان لبنان و فلسطين. اگرچه به ظاهر اظهارنظر مستقيمي مبني بر موافقت يا مخالفت ‏با اين‌گونه عمليات در گزارش‌هاي مجله نوشته نشده است، اما در نوع جملات استفاده شده و تنظيم گزارش، نگاه ‏منفي تنظيم کننده‌گان آن کاملاً قابل مشاهده است. اگرچه با توجه به گرايشات فکري اين مجله پيش‌بيني اين موضع ‏کار چندان پيچيده‌اي نيست.‏
فيلم ‏paradise now‏ شايد زيباترين و منصفانه‌ترين بررسي پديده‌ي عمليات استشهادي باشد که من تا الان با آن ‏برخورد کرده‌ام. دو جوان فلسطيني که براي عمليات استشهادي ثبت نام کرده‌اند، از طرف يک گروه مبارز فلسطيني ‏براي انجام عمليات فراخوانده مي‌شوند. فيلم، داستان آماده شدن اين‌دو براي انجام عمليات و مسائلي که برايشان در ‏اين مسير رخ مي‌دهد را به تصوير مي‌کشد. عاقبت يکي از آن‌دو که از قضا شايعه‌ي جاسوسي براي اسرائيلي‌ها از ‏سال‌ها پيش درباره‌ي پدرش وجود داشته است، در يک اتوبوس حامل سربازهاي اسرائيلي عمليات را انجام مي‌دهد و ‏ديگري نيز از انجام عمليات پشيمان مي‌شود و به فلسطين باز مي‌گردد.‏
فلسطين سرزميني است که تقريباً جز يک نام هيچ چيز ديگري که بشود به واسطه‌ي آن کشورش خواند ندارد. نه ‏نهادي، نه دولت استواري، نه سرزميني و نه هيچ چيز ديگر از ملزومات يک حاکميت مستقل را ندارد. چند ميليون آواره ‏سال‌هاست که ضعيف‌تر هايشان در اردوگاه‌هاي آوارگان فلسطيني کشورهاي عربي همسايه و توان‌مندترهايشان در ‏کشورهاي غربي روزگار مي‌گذرانند و منتظر رفع اشغال و ايجاد کشور مستقل فلسطينند و از سوي ديگر هيچ راهي نيز ‏براي رفع اشغال نمي‌يابند. مذاکره با اشغال‌گران که بيش‌تر به يک شوخي تلخ شبيه است و مبارزه نيز امکانات و ‏مقدماتي مي‌طلبد که هيچج‌کدامش را ندارند. در ميانشان هستند کساني که در آواره‌گي به دنيا آمدند و در آواره‌گي ‏نيز از دنيا رفتند. چنين کسي که همه‌چيز را از دست داده و هيچ راهي نيز براي بازيافتنشان نمي‌يابد، از نظر من هرگز ‏مستحق سرزنش نيست اگر با تمام آن‌چه برايش باقي‌مانده به مقابله برخيزد. من در اين اقدام هيچ فرقي نيز ميان زن ‏و مرد نمي‌بينم.‏
از نظر من اين مساله دقيقاً مانند آن است که مهاجم وارد خانه‌ي کسي شود و او در آخرين مرحله‌ي مبارزه، در ‏حالي‌که همه‌چيز را از دست داده آخرين اقدامات براي ضربه زدن به مهاجم را در پيش گيرد. در اين مبارزه، سن و سال و ‏جنسيت جزو کم اهميت‌ترين موضوعات درگير در ماجرا هستند. تنها نکته‌اي که شايد قابل مناقشه باشد، موضع ‏نيروهاي مبارز فلسطيني در يکسان شمردن نظامي و غيرنظامي اسرائيلي در هدف تهاجم قرار گرفتن است. حزب‌الله ‏لبنان در آن دوره‌اي که در جنوب، براي مقابله با نظاميان اسرائيلي دست به عمليات استشهادي مي‌زد اين نکته را ‏رعايت مي‌کرد که در يک عمليات غير نظاميان آسيب نبينند. اما جنبش‌هاي فلسطيني، بيان مي‌کنند که هيچ تفاوتي ‏ميان متجاوز مسلح و متجاوز غير مسلح نمي‌بينند و آن‌که در سرزمين اشغالي زندگي مي‌کند همان‌قدر مقصر است که ‏آن‌که در آن سرزمين‌ها مي‌جنگد.‏
من گمان مي‌کنم ترور يک مفهوم غير ديني است و يک مسلمان از جاي‌گاه مسلماني مجوز ترور ندارد. داستان مسلم ‏و عبيدالله به نظر من، کاملاً شفاف، ناظر به همين موضوع است. مسلم ترور را دور از جوانمردي و مروت و آموزه‌هاي ‏اباعبدالله مي‌داند و به همين دليل از ترور عبيدالله چشم مي‌پوشد. اين‌که کشتن غيرنظامي اسرائيلي غيرآماده براي ‏دفاع، چه‌قدر با ترور تفاوت دارد و آيا عمليات استشهادي فلسطينيان در يک رستوران چه‌قدر صحيح است، سوالي جدي ‏است که من‌را به خودش مشغول مي‌کند.‏
ماجراي استشهاديون ايراني اما به نظر من يک‌سره متفاوت است. ما يک کشور مستقليم. مکانيزم دفاعي مشخص و ‏معيني هم داريم. در حال جنگ هم نيستيم. حداکثر احتمالاتي براي جنگ وجود دارد. اغلب کساني که مسوول امرند ‏نيز، تمام تلاششان اجتناب از درگيري نظامي است. حتي اگر کسي هيجان فراواني براي جنگيدن داشته باشد اين ‏فرصت را دارد که برود مسلح شود، آموزش‌هاي کلاسيک نظامي ببيند و براي جنگيدن آماده شود. هيچ گمان نکنم ‏کسي منکر اين باشد که آماده‌گي براي دفاع از هرآن‌چه که ارزش‌مند است، شايسته‌ي تجليل و گرامي داشتن است.‏
اما ثبت نام براي عمليات استشهادي، در شرايطي که احتمال نياز به منفجر کردن خود به عنوان آخرين راه‌حل چيزي در ‏حد صفر است، به گمان من يک‌طور سرگرمي براي کساني است که مجذوب اين‌طور رفتارها هستند. شنيدن داستان ‏مادر فلسطيني که فرزندش را بوسيد و خودش را منفجر کرد برايشان حکم نوعي داستان اساطيري را دارد، بي آن‌که ‏بدانند شرايط او که اين‌کار را را کرد چه‌بود و آن‌ها چه‌قدر با او در موقعيت متفاوتند. اين اقدام براي کساني که در آن ‏مشارکت مي‌کنند، شايد حداکثر نوعي مشارکت اجتماعي باشد براي تخليه‌ي هيجان و نياز به احساس موثر بودن. ‏مشارکتي که به گمان من در فشار تبليغاتي امروز عليه ايران هزينه‌ي گزافي براي اين سرزمين دارد. اين رفتار نيز کاري ‏است شبيه انکار هولوکاست و تهديد حمله به کشورهاي عربي حوزه‌ي خليج، مصداق کامل آش نخورده و دهان ‏سوخته که اولاً به ما کاملاً نامربوط است و ثانياً غير ممکن و غير عملي است و تنها اثرش اين است که ما را در ‏عرصه‌هاي ديگر دچار تنگنا مي‌کند.‏
اين‌که عده‌اي در اين سرزمين باشند که هيجان زده رفتار کنند و هميشه در فکر زدن و کوفتن و شکستن باشند، قابل ‏انتظار است. اين‌که يک‌نفر اول انقلاب از ديوار سفارت آمريکا بالا برود و امروز هم دنبال راه انداختن جرياني براي همان ‏کارها باشد نيز قابل درک و تحمل است. غير قابل تحملش آن‌جاست که اين افراد يا هم‌فکرانشان بنشينند بر جايگاه ‏تصميم‌سازي، يا اين‌که تصميم‌سازان به هوس در اختيار گرفتن اين هيجان و تندي، در نقش حاميان اين تحرکات قرار ‏بگيرند. اين‌روزها به‌نظر مي‌رسد که اين شرايط غيرقابل تحمل دارد ايجاد مي‌شود و گسترش مي‌يابد.‏

يا علي مدد.‏


آرا (2)

علیرضا در زمان March 11, 2007 10:34 PM اين‌گونه نوشت:

با بحث استشهاد کاملا موافقم. واقعا محسن خوب به قلم آوردی و خوب نقد کردی.
در مورد بحث هولوکاست (که میدونم منظورت شخص بود) دقیقا هم نظر نیستم. میدونم دلیلت چیه. بعنوان دلیل میتونم بپذیرم. اما اعتقاد دارم، بعضی وقتها (تا حدی که نیاز باشه) باید استفاده کرد. ساده ترین دلیل سیاسی داد و قال هولوکاست، رسیدگی راحتتر به امور انرژی هسته ای بود و ثمر داد (واقعا جواب داد). چون اگه دقت میکردی در صحبتها بیشتر این بیان میشد که اگه راست باشه فلان و اگه دروغ باشه فلان. و جاییکه نیاز بود گیر میدادن که بذارید اسناد رو بررسی کنیم. نوعی جبهه گیری بود.
در مورد دیوار سفارت هم واقعا نمیتونم نظر قطعی بدم در رد یا قبول. اما ثمره ش به نظر من بیشتر از ضررش بود.


فاطمه در زمان March 14, 2007 1:44 PM اين‌گونه نوشت:

kheili ghashang va daghigh naghd va tahlil mikonin. neshoon mide ke cheghadr daghigh va motafakerane rooye kheili chizha fekr kardin... kash afrade mesle shoma yekam bishtar boodan tooye javoonhamoon, va ya hata pirtarhamoon..
eltemase 2a faravan


يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو