سفر
پرروز اس ام اس آمد که «مشکل ويزا برطرف شد، بار و بنديلتان را ببنديد و بگوئيد کي عازم ميشويد». بالاخره تکليف يکسره شد و وضعيت نامشخص اين چند ماه به يک ساماني رسيد. خوشحال نيستم، هيچ هيجاني ندارم، اما اضطراب و تشويش و ترديد الي ماشاءالله. هفتهي پيش وقتي يکي از رفقا داشت ميرفت، در مهماني خداحافظياش گفت انشاءالله کار شما هم درست ميشود و ميآئيد، گفتم من که چشمم آب نميخورد، خنديد و گفت اما من گمان ميکنم دلت اينطور ميخواهد که درست نشود. ديدم بيراه نميگويد.
يک شرکت که پيش از اين با او قرارداد ميبستيم و کارهايش را در تهران انجام ميداديم، تصميم گرفت مجموعهي مهندسياش را منتقل کند به مالزي، به ما پيشنهاد کرد تا به عنوان اعضاي تيم مهندسي به آن شرکت بپيونديم و مجموعهي ما هم پذيرفت. از حدود دو ماه پيش دسته دسته، رفقايمان رفتند به شهري به نام پننگ در شمال مالزي که دفتر آن شرکت در آنجا مستقر شده است. من و علي که کمسالترين اعضاي آن مجموعه بوديم، به خاطر سن و سالمان در دريافت مجوز انتقال دچار مشکل شديم. اين مشکل که همين دو سه روز پيش برطرف شد سبب گشت تا ما دو نفر آخرين نفراتي باشيم که به اين مجموعه اضافه ميشويم.
من و علي حدود يک ماه ديگر پرواز داريم. احتمالاً خواهم رفت در حاليکه هنوز تمام ذهنم درگير اين تصميم است که در نهايت گرفتم. مسائل حل نشدهي فراواني برايم باقي مانده، پاياننامهي ناتمامي که بايد آنجا و از راه دور تمامش کنم، وضعيت نامشخصي که ميخواهم در آن پابگذارم، مسيرهايي که در زندگي حرفهاي داشتم ميگشودم و هنوز به ثمر نرسيده بايد تقريباً رهايشان کنم، دغدغههاي ايدئولوژيکي که حتي نميتوانم در موردشان با کسي راحت درددل کنم و از همه مهمتر زندگي شخصيام که با انبوهي معادلهي حل نشده باقي مانده و من حتي هيچ رويکرد مطمئني نميشناسم تا اندک راه حلهايي را که به ذهنم ميرسد از آن طريق بيازمايم.
از وقتي اين پيشنهاد مطرح شد، شايد 4 ماه پيش، تا امروز بسيار فکر کردهام، با آدمهاي فراواني صحبت کردم نظرشان را خواستم و از راههاي فراواني سعي کردم ابهامهايم را کنار بزنم. اگرچه هنوز نادانستههايم بسيار بيشتر از آن است که بتوانم از شر اين ترديد خلاص شوم اما در نهايت تصميم گرفتم بروم. در يک مقطعي مشکلات رفتن من و علي آنقدر زياد بود که احتمال زيادي وجود داشت که اساساً رفتن ما ميسر نشود، در آنوقت که ترديدها و فشارهاي عصبيام بسيار بيشتر از حال بود، تصميم گرفتم توکل کنم و اوضاع را بسپارم به او، آن مشکلات را نشانههايي فرض کردم که منرا به سوي تصميم درست هدايت خواهد کرد.
حرف زدن از نشانهها بسيار سخت است. هيچ نشاني از منطق در آن پيدا نميکني، اصلاً نميتواني براي کسي از آنها صحبت کني. اگر کسي بگويد اين يک کار غلط است و ناشي از جهل و خرافه، هيچ استدلال دقيقي براي پاسخ دادن به او نداري، اما براي آدمي که کارکردن آنها در زندگياش به کرات تجربه کرده، اين تجربهها که شايد بتوان دروني و معنويشان خواند ارزشمندند. من هنوز نميتوانم زندگيام را خالي از اين سپردنها تصور کنم. هنوز گمان ميکنم اگر بخواهي و بسپري، از آنجا که تصورش را نميکني کمکت خواهد کرد.
حقيقتش را بگويم، آخرش تصميم بر رفتن را همينطور گرفتم. دو دسته دليل داشتم در دو چارچوب متفاوت. ناتوان بودم از قياس کردن آن دو دسته دليل با يکديگر. نميتوانستم وزنشان را بکشم. آنها را که پاسخشان را نميدانستم سپردم به خودش و بر اساس آنها که گمان ميکردم ميدانم –و البته چندان فراوان هم نبودند- تصميم گرفتم. در تمام اين ايام اميدم به او بود و روشني دلم به آنروزي که خراب خراب بعد از نماز قرآن را گشودم و روشنتر از آنچه بتوانم تصور کنم پاسخي داد که آرام آرام شدم. شايد همهي اينها تصور من باشد. اما من هنوز به آن معتقدم. خودم را ميشناسم. چيزهايي از خودم ميدانم که هيچکس نميداند. اما از او هم چيزهايي شنيدهام، آنقدر شنيدهام که مطمئن شوم او که همهي آنچه من پنهان کردهام ميداند، به خاطر آنها از من رو بر نميگرداند.
دارم ميروم و نميدانم چند وقت ديگر دوباره بازخواهم گشت. دارم ميروم و خيلي چيزها را جا ميگذارم. آنهايي که دوستشان دارم، جاهايي که دوستشان دارم و خاطرههايي که زندگي من را در اين بيست و چهار سال و اندي ساختهاند. بسيار کارِ کرده و نکرده، حرف بر زبان آورده و نياورده که مسير زندگي من تا امروز را ساخت. از بعضي شادم و حسرت بعضي را هنوز در دل دارم. همه را دارم رها ميکنم چون گمان کردم در مسيري که دارم برميگزينم خير بيشتري خواهد بود. از خودش ميخواهم که از اين انتخاب پشيمان نشوم، منرا هرگز از خودش دورتر از اينکه هستم نکند و ترديدها و پرسشهاي بي پاسخم را خودش به شايستهگي پاسخ دهد.
خواهش ميکنم دعايم کنيد،
يا علي مدد.
آرا (6)
خیر و شر و نشانه و آزموئن و امتحان و راه ..
چیزیه که 4000 هزار سال بشر متمدن ( و قبل از اون و نا متمدن) همه ی عمر درگیرش بودن
بی خود نیست آدمیزاد تا دم مرکش هیچ وقت از این بحران و هیرت زدگی رها نمیشه
مگکر اینکه یه قولی هیچ وقت به آسمون نگاه نکرده باشه
تو که به آسمون نگاه کردی و دستی هم داری تو اونجاها
زندگیت بر آماج بادها و طوفانهاست
و چون قصد پرواز و اوج داری همیشه ریسک و تردید همراهته
فقط توکل کن ( که می دونم داری )
موفق باشی محسن
ببینیمت
خیلی غلط املایی دارم
به بزرگیت ببخش ما را
az samime del baratoon arezooye movafaghiat, saadat, va hedayat mikonam. omidvaram be oon chizi ke doost darin beresin va in safar ye aghaze khoob bashe baratoon. doa goo hastam. ma ro ham doa konin:)
heyf ke inja makane omoomie vagarna zipe dahanama mikeshidam. balke oonja adam beshi. kash hadeaghal mifahmidi adam shodan yani chi.
jodaye az ina, delam gereft. engar yeki dare hameye khaterate javoonima az beyn mibare. hes mikonam age yerooz bargardam dige iran oonjaie nist ke toosh bozorg shodam. dige khabari az hichi nist. garche age boodiam inghad bimarefat boodi ke soraghi azam nemigerefti. ama baz boodi.
ye lahze hameye roozaie ke baham boodim oomad jelo chesham. oon pesarbacheye sibzamini too rahnamaie. hamgoroohie aldange dabirestan. va rafighe daneshgah. che zood gozasht. bishtar az dahsale. yadete oon shabara?
rasti, chera hameye khaterati ke man az to daram khandedaran?
مدتی است که وبلاگتان را در شمار چند وبلاگی که همیشه سر می زنم گذاشته ام؛ بسی جای خوشوقتی است در میان بیشمار آدمهای خشکه مذهب اطرافم با شخصی حقیقتا معتقد مانند شما روبرو شدم.آدم چندان مذهبیی نیستم اما بودن انسان هایی مانند شما به دین امیدوارترم میکند.
برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
یک هایکو:
دزد/ بر جا نهاد/ ماه را میان دریچه.
خداوند زیرک است محسن! خیلی زیرک!
و شاید به همین خاطر باشد که جایی را بهتر از دل مومن پیدا نکرد تا در آن پنهان شود. از همین زیرکی هم هست که نشانه هایی را سر راهت می گذارد؛ این بسته به توست که به آنها اعتماد کنی یا نه. گاهی وقت ها نشانه ها ما را از خدا دور می کنند: خوابهایی که می بینیم، انسانهایی که جلوی راهمان سبز می شوند و قس علیهذا ...
این بسته به توست که به آنها اعتماد کنی یا نه. نباید فراموش کرد که نشانه هم به هر حال مخلوق خداست و هر مخلوقی می تواند بخاطر ماهیت شیء بودنش، تبدیل بشود به همان شیطانی که می شناسیم و نمی شناسیم اش ... این بسته به توست که به نشانه های مخلوق شیء اعتماد کنی یا به خالق آن نشانه ها که لزومی ندارد از راه نشانه ها با تو حرف بزند (و مگر این نیست که خدای خالق، خودش را در بهترین نقطه ارتباطی پنهان کرده؟ دیگر چه نازی به نشانه ها؟)
امام حسین در دعای عرفه مطلبی دارد به این مضمون:
از مسیر نشانه ها اگر بیایم، راه دور می شود. کی دور بوده ای که نشانه ها بخواهند مرا به تو برسانند؟