هجرت - قسمت آخر

تا اين‌جا گفتم که من اين‌جا را دوست دارم. اما خب که چه؟ اين دوست داشتن چه اثري در تصميمات من دارد؟ من ‏خيلي چيزها را دوست دارم. بعضي‌هايشان که زياد دوستشان دارم باعث شده‌اند از اين حوالي خوشم بيايد. من ‏خانواده‌ام را بسيار دوست دارم. خانه‌اي که در آن زندگي مي‌کنم را هم دوست دارم. خسته‌ي خسته که مي‌شوم ‏هيچ‌چيزي به اندازه‌ي نگاه کردن به صورت اعضاي اين خانواده‌اي که دوستشان دارم خسته‌گي را از تنم بيرون ‏نمي‌کند. من خاطراتم را دوست دارم. من آن‌جاها که خاطراتم در آن رخ داده را دوست دارم. اما بارها از خودم دو ‏سوال را پرسيده‌ام. اول آن‌که اين دوست داشتن از جنس چيست و چه‌قدر مهم است و تا کجا بايد در تصميماتم اثر ‏بگذارد؟ دوم آن‌که غير از اين‌ها و مسائلي شبيه اين‌ها، چه چيز درست و حسابي پيدا مي‌شود که به واسطه‌اش بشود ‏به اين سرزمين علاقه‌مند بود؟
اول سوال دوم را مي‌گويم که گمان کنم هيچ چيز درست و درماني براي اين منظور پيدا نمي‌شود. من در ‏اين سرزمين و آن‌چه برخي در اين خاک به آن عشق مي‌ورزند، نشاني از حقيقت نمي‌بينم. آن‌چه هست مجموعه‌اي ‏از واقعيات اطراف ماست که ما را در شرايطي خاص قرار داده است. من بدون خواست خودم در اين مملکت به ‏دنيا آمده‌ام. حکمتش چه بوده يا اساساً حکمتي در کار بوده يا نه، من نمي‌دانم. يک مسائلي اما مستقل از خواست ما ‏در اين ميان وجود دارد. اين آدم‌ها که در اين حوالي روزها و شب‌هاشان را مي‌گذرانند يک سابقه‌ي اجتماعي ‏مشترک دارند. شاخصه‌هاي فرهنگي مشترک دارند. رفتارها و باورهاي مشترک دارند. اين آدم‌ها به هم شبيه ‏هستند. حرف هم را به‌تر مي‌فهمند. در کنار اين آدم‌ها – تنها با توجه به بني‌آدم بودنشان - ماندن و کار کردن و ‏روزگار سپري کردن براي من يک مزيت است نه يک تکليف. شايد کسي بگويد – کما اين‌که به قول سلمان، ‏احسان چنين نظري دارد - پول اين سرزمين را خورده‌ام و مردم اين سرزمين به گردن من حقي دارند. کمي از اين ‏ادعا را مي‌پذيرم، اما چندان در تصميم موثرش نمي‌دانم. حداقل در مورد اين سرزمين اين حرف را آن‌قدرها وارد ‏نمي‌دانم. ما سال‌هاست نفت خدا را از زير زمين خدا کشيده‌ايم و فروخته‌ايم و خورده‌ايم. من مطمئن نيستم بابت ‏خوردن نفت زير زمين مسئوليتي در قبال مردم ايران داشته باشم که آن مسئوليت را در قبال مردم مثلاً ازبکستان ‏نداشته باشم. باز اگر مالياتي مي‌داديم و خرج‌مان را از عرق جبين‌مان در مي‌آورديم، کسي که مي‌خواست بارش را ‏ببندد و برود که برود، به نظرم ارزشش را داشت اگر روي اين مدعا کمي بيش‌تر فکر مي‌کرد.‏
من هميشه براي رفتن يک نگراني جدي داشته‌ام و آن‌هم ترک کساني بوده است که دوستشان داشته‌ام. نگراني ‏جدايي از آن‌ها همواره آزارم داده است. تصور نديدن خانواده براي مدت طولاني، تصور نديدن آدم‌هاي عزيزي که ‏دوستشان دارم و مي‌دانم که دوستم دارند، همه‌ي اين‌ها آزار دهنده است. براي من اين‌ها اضطراب آور است. ‏امروز هم که فکر مي‌کنم يکي از بزرگترين ترس‌هايم همين است که نمي‌دانم اين دوري چه‌قدر به من فشار خواهد ‏آورد. مي‌دانم که کمابيش اذيتم خواهم کرد، اما باز همان سوال اول، اين فشار چه‌قدر مهم است. دارم مي‌روم به ‏بهانه‌ي کار و هزينه‌ي جدي‌اش دوري از فضايي است که هم دوستش دارم و هم براي حرکتِ آزادتر به نظر ‏مي‌رسد در آن مزيت‌هاي بيش‌تري دارم. آيا اين دليل کافي است براي تحمل اين هزينه؟ دو سال پيش مشابه همين ‏پيش‌نهاد به يک جماعتي شد که من هم يکي از همان جماعت بودم. شرکتي مي‌خواست تشکيلاتي در امارات ‏متحده‌ي عربي راه بيندازد و نيروي مهندس ايراني مي‌خواست. آن‌روز بدون ترديد پاسخم منفي بود. همان اول گفتم ‏که محيط کار فعلي‌ام را ترجيح مي‌دهم و برخلاف برخي ديگر از آن جمع، براي مصاحبه‌ي اوليه نرفتم. مشکلاتي ‏که آن‌روز براي رفتن داشتم بي کم و کاست امروز هم هست. حرفه هم آن‌قدرها برايم مهم نبود که به خاطرش هر ‏تصميمي بگيرم. امروز هم نظرم در مورد کار و شغل و کسب روزي تقريباً همان است که آن‌روز بود. اما من ‏اين‌بار آن‌قدر مطمئن نبودم که بايد پيش‌نهاد را رد کنم و بعد از مدتي فکر کردن پذيرفتم. اصل ماجرا اين بود که ‏اين سفر از نظر من تجربه‌اي مناسب بود براي زندگي کردن، در حالي‌که پيش‌نهاد قبلي آن‌قدرها مناسب نبود. فقط ‏همين. من پيش‌نهاد را پذيرفتم چون گمان مي‌کردم که آن‌جا چيزهايي خواهم ديد که به‌تر است ببينم. اگر ببينم شايد ‏زندگي‌ام زيباتر شود. من پيش‌نهاد را پذيرفتم علي‌رغم اين‌که از رفتن مي‌ترسيدم. مي‌ترسم چون آن‌جا را ‏نمي‌شناسم، چون چيزهايي را ممکن است از دست بدهم و بعضي‌هايشان را هرگز دوست ندارم از دست بدهم. ‏مي‌ترسيدم چون در زندگي‌ام بيش از حد معمول محافظه‌کارم و براي تمام آن‌چه ممکن است در آن‌جا برايم رخ دهد ‏پيش‌بيني راه‌حل را نکرده‌ام.‏
من اين پيش‌نهاد را پذيرفتم و پيش‌نهاد قبلي را رد کردم. آدم‌هاي عزيز و خردمندي را هم مي‌شناسم که هر دو ‏پيش‌نهاد را پذيرفتند. آن‌ها هم به نظرم آن‌بار که نظرشان خلاف نظر من بود خطا نکردند. اصلاً موضوع ‏بي‌اهميت‌تر از اين حرف‌هاست. اين‌جا صحبت اصلي از بستر زندگي است، نه خود زندگي. به نظر من آن بستر ‏مناسب نبود چون چيزهايي را که مي‌جستم در آن نمي‌يافتم يا کم‌تر از اين‌جا مي‌يافتم. کاملاً محتمل است، کس ‏ديگري که او هم چيزهايي را مي‌جويد که از نظر من زيباست، اگرچه بر خواسته‌هاي من منطبق نباشد، آن بستر ‏را مناسب بيابد و برود.‏
عنوان اين دو يادداشت آخر را گذاشته‌ام هجرت، بابتش متلک خوبي هم از علي خوردم. وقتي مي‌گويم علي وحشت ‏مي‌کنم. از هر سه نفر آدم عزيزي که دور و برم مي‌شناسم، اسم دو نفرشان علي يا مشتقات علي است. آخر اين ‏يادداشت‌ها مي‌خواستم اين سوال را از خودم بپرسم که آيا من دارم هجرت مي‌کنم؟ آيا من دارم مي‌روم که بروم؟ آيا ‏به قول علي‌رضا –به جان خودم نمي‌خواهم ناراحتت کنم. همين‌طوري براي تقريب به ذهن دارم از نظر تو ياد ‏مي‌کنم.- چند ماه بعد کارم به جايي مي‌رسد که بايد برگردم؟ من امروز تقريباً مطمئنم که هجرتي در کار نيست. ‏اصلاً موضوع ربطي به اين حرف‌‌ها ندارد. موضوع همان است که گفتم. امروز مي‌روم چون گمان مي‌کنم آن‌جا ‏چيزهايي بيش‌تري براي ديدن و ياد گرفتن ممکن است پيدا کنم. مي‌روم چون گمان مي‌کنم رفتنم لازم است. ممکن ‏است بروم و ببينم اشتباه کرده‌ام. آن‌وقت برمي‌گردم همين‌جا و اگر خدا بخواهد همان کاري را مي‌کنم که امروز ‏دارم انجام مي‌دهم. موضوع به همين سادگي است. از قِبَل اين رفتن از کساني که بسيار دوستشان دارم و از ‏خاطراتي که با آن‌ها زندگي مي‌کنم ممکن است کمي دور شوم. اين هم رسم زندگي است. کسي براي من قسم ‏نخورده بود که تا ابد هرچه را و هرکه را که دوست دارم در کنارم خواهم داشت. من امروز مي‌روم در حالي‌که ‏در ذهنم برنامه‌اي دارم که وقتي يک چيزهايي را ديدم و آموختم براي ادامه‌ي زندگي‌ام به همين سرزمين برگردم، ‏به اين دليل که اين‌جا آسوده‌ترم و احتمالاً مفيدتر. اما اين حرف امروزم است. ممکن است بروم و ببينم جاي ديگري ‏هم آسوده‌ترم و هم مفيدتر. سوگندي نخورده‌ام، آيه‌اي هم نيامده است که تنها جاي زندگي همين‌جاست (و يا هرجاي ‏ديگري).‏
ترديدي نيست که مسائل زيادي هم مانده که حل نشده است. اين مسائل آن‌قدرها دارد عذابم مي‌دهد که گاه ناخودآگاه ‏از شدت نگراني و احساس ناتواني اشکم سرازير مي‌شود. زياد براي حلشان فکر و تلاش کردم، اما يا راه حلي به ‏ذهنم نرسيد و يا هنوز حل نشده باقي مانده است. چه مي‌شود کرد جز سپردن؟ اگر تصميم به رفتن گرفتم، پيش از ‏آن در ناتواني‌ام به او توکل کردم و اميد بستم به رحمتش. آن‌قدر که در توانم بود و مي‌توانستم بسنجم، سنجيدم و ‏گمان کردم اين تصميم به‌تر است. همين تصميم و باقي تصميات را سپردم به خودش تا هرطور مي‌داند رفع و ‏رجوعش کند. مگر مي‌توانم اميد نداشته باشم وقتي تنها به اين اميد زنده‌ام و وقتي به پشت سرم نگاه مي‌کنم رد او را ‏به روشني مي‌بينم. دوري و تنهايي سخت است، اما بزرگ‌ترين رنجي که انسان ممکن است تحمل کند نيست. اين‌ها ‏قسمتي از زندگي‌اند، شايد اصلاً از ويژه‌گي‌هاي زندگي‌اند، به خاطر فرار از اين‌ها نمي‌توانم بنشينم و نگاه کنم. رنج ‏اصلي چيز ديگري است، هميشه هم از اين رنج که هيچ ربطي به زمان و مکان ندارد ترسيده‌ام. براي نيفتادن در ‏اين رنج هم فقط دست به دامن او شده‌ام. مي‌ترسم شرايط جديد پايم را سست‌تر کند، اما هنوز اميدم به اوست و از ‏او اگر ياري‌ام کند نااميد نمي‌شوم.‏

خلاصه با همه‌ي اين فکر و خيالات که چند وقتي است رهايم نمي‌کند. آماده‌ي رفتم شده‌ام. بليط پروازم را هم ‏گرفتم. کم‌تر از دو هفته‌ي ديگر مسافرم. اميدوارم دعايم کنيد در اين سفر. دعايم کنيد تا آن‌چه به‌تر است را خودش ‏مقدر کند.‏

يا علي مدد.‏

نوشته شده در زمان Apr 3, 07 12:10 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (5)


در آستانه

تا پرواز کم‌تر از پنج ساعت باقي مانده. ديگر حساب، حساب فکر و منطق نيست. غلبه‌ي اضطراب و آشفته‌گي ‏کتمان‌پذير نيست. سه چهار روز است که مدام دلم آشوب است. حال من تنها هم نيست، پري‌روز من و علي ديديم ‏که هر دو در اين حال آشفته شريکيم. استدلال بردار هم نيست. نه به خواست و اختيار من آمد و نه به خواست و ‏اختيار من حاضر بود برود.‏
جدايي سخت است. هر‌چه‌قدر هم که برايش دليل بتراشي و خودت را راضي کني که انشاء الله خيري در آن است، ‏باز هم وقت جدايي گاه و بي‌گاه بغضت مي‌گيرد. به رفتن که نزديک مي‌شوي ديگر دست خودت نيست، بغضت هم ‏از اراده‌ات خارج مي‌شود، اشک مي‌شود و مي‌ريزد.‏
جدايي سخت است. مادري که بسيار دوستش داري، پدري که بسيار دوستش داري و وقت آشفته‌گي شنيدن ‏صحبت‌هايش آرامت مي‌کند. دو خواهر نازنين و پسرکي که وقتي دو روز نمي‌بينيش به کلي کلافه‌اي. تحمل نديدن ‏کساني که فراوان دوستشان داري و بودن در کنارشان منبع انرژي تو بوده و درددل با آن‌ها سبک کننده‌ي ‏نگراني‌هايت اصلاً ساده نيست. حتي اگر براي اين نديدن دلايلي داشته باشي.‏
اصلاً براي اين حرف‌ها دليل مگر معني مي‌دهد. مگر آن دلايل با دلتنگي تو قابل مقايسه‌اند. آن‌ها حرف منطق و ‏حساب و کتابند. اين يکي حرف توست، حرف خودت، حرف دلت، حرف محبتت. محبتي که تو به آن‌ها داري و ‏محبتي که آن‌ها به تو دارند.‏
آه چه مزه‌ي عجيبي داشت در آغوش کشيدن عزيزترين‌ها، وقتي با حسي سرشار از اميد به ديدار دوباره و تلخي ‏جدايي هم‌ديگر را سخت در آغوش گرفتيم. مزه‌اش شبيه يک درد بود، دردي که گمان مي‌کني شايد لازم است اين ‏روزها تحملش کني.‏
وقتي لاي کتابي را باز مي‌کني که رفيق عزيزت، به يادگار به تو داده و مي‌بيني در آن با دست خط خودش ياد ‏کرده از تمام لحظات خوشي که در کنار هم داشتيد يا آن نازنين که به حرمت دوستي چند نفره‌مان يادگاري بهتان ‏مي‌دهد که متعلق به تو نيست، بلکه متعلق به رفاقتتان است، شاد مي‌شوي، دلت مي‌گيرد، بغض مي‌کني، مي ‌خندي، ‏مي‌گريي و آخرش نمي‌داني چه‌بايد بکني.‏
دارم مي‌روم در حالي‌که هرگز در وضعيتي نبودم که احساس کنم ناچار به رفتنم يا ديگر راهي به‌رويم گشوده ‏نيست. مي‌روم در حالي‌که آن‌قدر دل‌بسته‌گي و تعلق خاطر در اين‌جا دارم که ترکشان هيچ برايم ساده نيست. ‏مي‌روم تنها چون گمان کردم چيزهايي هست که بايد به دست بياورم و اميد بستم تا به ياري‌اش به دستشان بياورم.‏
ديگر کم‌تر از پنج ساعت تا پرواز طولاني‌ام باقي مانده است.‏
به مجرد رسيدن، هرچند ممکن است براي کسي مهم نباشد، از سفرم، از آن‌چه مي‌بينم، از آن‌چه مي‌شنوم و در ‏مي‌يابم خواهم نوشت. اين خانه‌ي مجازي مي‌شود ثبت کننده‌ي قسمتي از آن‌چه به خاطرش اين‌جا را ترک مي‌کنم. ‏اگر خوانديد و دوستش داشتيد، ايرادي در آن ديديد يا بي‌ربطش يافتيد، برايم بنويسيد و کمکم کنيد در نزديک‌تر شدن ‏به آن‌چه انتظارش را مي‌کشم.‏
دعايم کنيد، شما رفقايي که صميمانه دوستتان دارم و هميشه‌ي ايام اگر بپذيرد، برايتان دعا مي‌کنم. دعايم کنيد تا ‏کمکم کند. دعايم کنيد تا هرگز به حال خودم رهايم نکند. هرگز تنهايم نگذارد و هرگز دستان گرمش را از روي ‏شانه‌ام برندارد. تمنا مي‌کنم برايم دعا کنيد.‏

در پناه حق،
يا علي مدد

نوشته شده در زمان Apr 13, 07 05:45 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (10)


پننگ - برداشت اول

بالاخره کامپيوتري که سفارش دادم پري‌روز به دستم رسيد. تا امروز که اولين روز از يک تعطيلات طولاني چهار روزه است به روبه‌راه کردن اوضاع کامپيوتر رسيدم و امروز شروع کردم به نوشتن اولين يادداشت از احوالات سفر.
همان بيست و چهارم فروردين ماه که راه افتاديم، حدود ساعت يازده و خرده‌اي به فرودگاه دوبي رسيديم. با هواپيمايي امارات آمديم. هم پرواز تا کوالالامپور ارزان‌تر از ايران‌اير در مي‌آمد و هم جذابيت احتمالي‌اش بيش‌تر بود. تا دوبي سعي کردم فيلم همشهري کين را از تلويزيون روبه‌رويم ببينم که فهميدم با اين وضع که مدام يک‌نفر مي‌آيد روي تصوير و مي‌گويد «ليديز اند جنتلمن» نمي‌شود فيلم درست و حسابي ديد. يک وقفه‌ي دو سه ساعته در دوبي داشتيم و بعد ساعت سه و چهل و پنج دقيقه – البته تمام زمان‌ها به وقت محلي است – پرواز به سمت کوالالامپور حرکت کرد. ساعات توقف به چک کردن اي‌ميل و يک نوشابه خوردن و تماشا کردن فري‌شاپ بزرگ و مجلل فوردگاه دوبي گذشت. در هواپيماي بعدي پنج شش ساعت اول را خوابيدم. درست در لحظه‌ي تيک‌آف خوابيدم و وقتي اين خانم‌هاي مهمان‌دار داشتند صبحانه مي‌آوردند بيدار شدم. بقيه‌ي وقتم را با استفاده از تجربه‌ي پرواز قبل، به گوش کردن موسيقي و بازي کردن با پنل روبه‌روي مسافر و ديدن کارتون و سريال‌هاي کميک گذشت که هرچه‌قدر هم آن بنده‌ي خدا بيايد روي کانال ما، به جايي بر نخورد.
رسيديم به فرودگاه کوالالامپور، آن‌جا دو سه ساعتي معطلي داشتيم. سفر به مالزي براي ايراني‌ها دو هفته نياز به ويزا ندارد. اما ما ويزاي سه ماهه‌اي داشتيم که بايد به ويزاي دو ساله‌ي کار تبديل مي‌شد. در سفارت بهمان تاکيد کردند که حتما صفحه‌ي ويزايتان را وقت پاسپورت چک نشان دهيد تا مهر ويزاي دو هفته‌اي نخوريد. هم من و هم علي آن صفحه‌ي پاسپورت را باز کرديم و نشان داديم. تاکيد کرديم که ما سه ماهه ويزا داريم، آن بنده‌‌ي خدا گفت «اوکي، اوکي»! بعد خيلي قشنگ مهر دو هفته‌اي را کوبيد روي پاسپورت.
به قول يکي از رفقا، با اين جماعت اهل مالزي، هر وقت به انگليسي حرف مي‌زني بايد "اَک" حرفت را هم بگيري، تا مطمئن شوي چيز ديگر متوجه نشده است. اما حتي بعضي وقت‌ها اَک را هم که بگيري، نتيجه‌ي کار با آن‌چه تو در ذهن داشتي بسيار متفاوت است.
کوالالامپور فرودگاه بسيار بزرگي دارد. بين ترمينال‌هاي مختلف، ترن‌هايي وجود دارد که تو را جابه‌جا مي‌کند. براي تحويل بار در پروازهاي داخلي، اگر اشتباه نکنم بايد به طبقه‌ي پنجم يکي از ترمينال‌ها مي‌رفتيم. ناهاري خورديم و حدود ساعت پنج و نيم به سمت پننگ راه افتاديم.
بچه‌ها به همراه کومار، راننده‌ي شرکت آمده بودند دنبال‌مان. هواي پننگ مرطوب بود، اما نه آن‌قدر که کوالالامپور بود. نم نم باراني هم مي‌آمد. رفتيم هتل اکوتوريال – تلفظش دقيقا اين نيست اما به‌تر از اين نگارش فارسي ديگري برايش پيدا نکردم، با کمي اغماض همين را بپذيريد – وسايل را گذاشتيم و بچه‌ها بردندمان شهرگردي. همان شب يک موبايل گرفتيم و هيجان زده از موبايلي که مي‌توان با آن به اينترنت وصل شد و جي‌پي‌آر‌اس دارد، فردا شبش اي‌ميل‌هايم را با موبايل چک کردم. اما به هر حال هزينه‌ي استفاده از موبايل در قياس با تلفن ثابت و يا حتي ساير هزينه‌هاي شهر کمي زياد است.
هتل را خيلي زود ترک کرديم. علي يک خانه در مجموعه‌اي به اسم گلد کوست، يا به قول امير ساحل طلا گرفته بود. به جز يک خانواده، بقيه همه در همان مجموعه خانه گرفته‌اند. تنها نکته‌ي مثبت هتل علاوه بر فضاي سبز زيبايش، صبحانه‌هاي بي‌نظيرش بود که در يکي از سالن‌هاي هتل به اسم کافه گاردن مي‌خورديم. اين هم آن‌قدرها جذابيت نداشت که بخواهيم سختي ماندن در هتل را تحمل کنيم. دو روز در هتل مانديم و يک هفته زودتر از موعد آمديم در خانه خودمان. حالا سه نفري در يک خانه‌ي حدودا صد متري سه خوابه داريم زندگي مي‌کنيم. خانه را با مبلمان تحويل گرفتيم. وسايل ضروري اوليه را داشت. مبلمان و تير و تخته و لوازم آشپزخانه و مايکروفر و جاروبرقي و ماشين لباس‌شويي و چيزهايي شبيه اين. برخي چيزهاي اندک ديگر را هم نداشت که خودمان رفتيم و خريديم.
از همان اولين دوشنبه‌اي که پننگ بوديم رفتيم شرکت. ايراني‌ها را که با نيمي‌شان چندسال بود رفيق بوديم و با نيم ديگر هم پيش از آمدن در ايران چندباري ملاقات کرده بوديم را ديديم. امروز که دو هفته‌اي از آمدنمان مي‌گذرد تصورم اين است که بچه‌هاي ايراني ديگر بسيار بچه‌هاي دوست داشتني و عزيزي هستند. شش نفرند که دو‌به‌دو مزدوجند، و هر سه زوج خونگرم و مهربان و دوست داشتني. به عنوان همکار تا امروز نه تنها هيچ بازخورد منفي از آن‌ها نديده‌ام که بارها شاهد رفتارهاي دوستانه‌شان بوده‌ام.
همکارهاي محلي‌مان عده‌اي با اصالت چيني‌اند، عده‌اي اصالتا هندي هستند و عده‌اي ديگر نيز مالايي. راننده‌مان اسمش کومار است. گرچه متولد و بزرگ شده‌ي پننگ است اما جزو هندي‌هاي مالزي محسوب مي‌شود. چيني‌ها نام کوچکشان انگليسي است و نام خانواده‌گي‌شان چيني، پت، خانم جاافتاده و خوش برخورد و بسيار مهرباني است که مسئول منابع انساني شرکت است، پسري به نام رونالد که او را رونو صدا مي‌کنيم، در منابع انساني است و هم‌کار پت، خانمي به نام مگي که يک‌طورهايي منشي و کارپرداز شرکت است، تحصيل‌کرده‌ي انگلستان است، مرموز و آب‌زيرکاه است، اما نه آن‌قدر که غير قابل تحمل شود. سه بچه دارد و به گمانم بين چهل تا پنجاه را بايد داشته باشد و دختري جوان و بسيار خجالتي به نام فکر کنم پنگ‌پنگ که مسئول امور مالي شرکت است. يک همکار مستقيم هم در "آر اند دي" داريم به نام ايش که هندي است، متولد و بزرگ شده‌ي هند. فراوان حرف مي‌زند، عکس و فيلم عروسي‌اش را به همه نشان داده است و يک اخلاق‌هاي خاصي دارد که شايد بعدا کمي از آن‌ها نوشتم.
کسي هم که امروز شرکت را مي‌چرخاند يک ايراني است به اسم نادر، بسيار خونگرم و خوش مشرب، سال‌هاي فراواني را در آمريکا گذرانده، مسئوليت اصلي‌اش مديريت خط توليد شرکت است که در طبقه‌ي پائين شرکت دارد راه مي‌افتد، اما عملاً مديريت کل مجموعه هم با اوست. آن‌قدر اين آدم افتاده حال و دوست داشتني و مهربان است که اندازه ندارد. طبقه‌ي دوم هم که ما باشيم، يکي بخش آر اند دي است که ما در آنيم و. مابقي هم کارهاي اداري و دفتري شرکت است.
شهر پننگ شهر زيبايي است، دو تکه است يکي جزيره که ما در آنيم و يکي سرزمين اصلي يا مين لند که متصل به مالزي غربي است. اين دو قسمت هم با يک پل به هم وصلند و هم يک قايق‌هايي به اسم "فري" ماشين‌ها و مسافران را بين آن‌دو جابه‌جا مي‌کنند. يک‌بار که با کومار براي گرفتن گواهينامه‌مان بايد مي‌رفتيم مين‌لند، کومار ما را با فري برد و از روي پل برگرداند تا هردو را ديده باشيم. معابد هندي و چيني و کليسا و مسجدهاي زيبا و فراواني هم در شهر وجود دارد، هرچند من هنوز نرسيده‌ام دل سير بروم و آن‌ها را ببينم.
يک جزيره‌ي تفريحي به اسم جرجاک هم در نزديکي جزيره هست که سال‌هاي دور گويا محل نگه‌داري مجرمين و تبعيد جذامي‌ها بوده است. همين است که محلي‌ها تمايلي براي سفر تفريحي به آن‌جا را ندارند، اما براي توريست‌ها جذابيت دارد. خانه‌اي که ما گرفته‌ايم چسبيده به درياست، از پنجره‌ي بالکن هم پل جزيره مشخص است و هم جرجاک. تصويري که از خانه مي‌بينيم به‌نظرم منظره‌اي بسيار زيبايي است.
مشاهداتم از شهر در اين دو هفته، ناقص و مقطعي بوده است. هنوز نرسيده‌ام درست به گشت و گذار بگذرانم. نرم نرم هرچه به نظرم جالب بيايد را خواهم نوشت. در مجموع شهر و شرايطم در شهر را از آن‌چه تصور مي‌کردم به‌تر يافته‌ام. سختي هست، مهم‌ترينش دوري است. مشکلات ديگري هم هست که بايد حل‌شان کرد، باهاشان کنار آمد و يا حتي تحمل‌شان کرد. اما تصميم گرفته‌ام از تمام پتانسيل اين‌جا براي زندگي خوب حداکثر استفاده را بکنم.
اگر نوشتني داشته باشم، بيش‌تر خواهم نوشت به اميد خدا. برايم دعا کنيد که اين‌جا هيچ داشته‌ي ارزش‌مندي را نبازم.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Apr 28, 07 10:01 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


پراکنده، به عوض پاسخ

چه‌طور شد که کار به اين‌جا کشيد؟ نفهميدم. از يک جاي کار، همان اوايل کار خوب فهميدم که ديگر کنترل هيچ اتفاقي را در دست ندارم. بي‌تجربه بودم، شايد هم احمق که خيال مي‌کردم مي‌شود منطقي و عقلايي، همه چيز را از سر تا به ته مديريت کنم. و حالا فهميدم که ابدا نمي‌توانم. چه فهميدن پر هزينه‌اي، و چه‌قدر پرفشار و پر دردسر. اين همه گرفتاري به فهميدن اين گزاره مي‌ارزيد؟ اصلا چرا از اولش شروع کردم؟ مگر من شروع کردم؟ مي‌خواهي سهم خودت را کم کني؟ زهي خيال باطل! اگر تقصيري در کار باشد تو هم مقصري، در به‌ترين حالت نيم تقصير بر گردن توست. مسئول عواقب اين ماجرا، هر چه باشد تو هم هستي. مگر از اولش نگفتم، مگر اخطار ندادم، مگر پيش‌بيني نمي‌کردم که عاقبتش پشيماني بياورد، پس چرا شروع کردم؟ به خودم اعتماد زيادي داشتم؟ يا کنج‌کاوي من‌را به جلو راند؟ کاويدن کدام کنج، آن اولش که چيزي نمي‌دانستي! همين ندانستن شايد تحريکم کرد تا بدانم، هر چند حس مي‌کردم که دانستن پر دردسري است. مي‌فهميدي دردسرش يعني چه؟ به خدا نمي‌فهميدي! اگر مي‌فهميدي خيال نمي کردي مي تواني زمامش را به‌دست بگيري! بعد که يک‌چيزهايي فهميدي چرا ادامه دادي؟ آن‌وقت هم کنج‌کاوي بود؟ گمان نکنم! نمي‌دانم چه‌بود اما براي ماجراجويي ادامه ندادم، مي‌دانم که اين نبود. اما چه بود؟ نمي‌دانم! فقط مي‌دانم از يک‌جايي به بعد عين سيلاب شد، آمد و يک‌چيزهايي را خراب کرد و برد و من مثل يک ابله واقعي جلويش ايستادم و خيال کردم با کف دست‌هايم مي‌توانم بايستانمش و مانع حرکتش شوم!
حالا چه کنم؟ تصميمي که گرفته‌ام به‌نظرم درست مي‌آيد. هر چه مي‌دانستم را کنار هم گذاشتم و ديدم با هم جور درنمي‌آيد. مي‌شود چيزي را ندانم؟ معلوم است که مي‌شود! بحث امکان نيست، قطعا بيش از آن‌که مي دانم، نمي‌دانم. اما مسئول آن‌چه نمي‌دانم که نيستم! هستم؟ تصميم همين است، تبعاتي اگر هست، مال اين تصميم نيست، مال اتفاقي است که پيش از اين‌ها افتاد و شايد نبايد مي‌افتاد. شايد اگر من کمي عاقل‌تر بودم، کمي پخته‌تر بودم و فقط اندکي جلوتر را به‌تر مي‌ديدم اصلاً نبايد وارد اين ماجرا، اين بازي، اين اتفاق يا هر چيز ديگري که اسمش را بگذارم مي‌شدم. چه کسي گفته ندانستن هميشه بد است؟ اگر آن‌روز به ندانستن رضايت مي‌دادم همه‌چيز آرام‌تر نبود؟
همان روزها که هنوز درگير اين جريان نبودي را يادت هست؟ «رب اغفر و ارحم، و انت خير الراحمين»، منظور همين بود؟ نبايد مي‌فهميدي؟ چه‌طور مي‌فهميدم؟ فقط اگر کمي عاقل‌تر بودي!
خوب! شد آن‌چه شد. هنوز هم فکر مي‌کنم ماجرا آن‌قدرها هم سهمگين نبود. بسيار عادي‌تر از حد تصور مي‌توانست باشد. اما انگار هيچ‌چيز قرار نيست مطابق تصور من پيش رود. زمان! زمان چيز خوبي است. جلو که مي‌رود آن‌چه را که جا مي گذارد اگر بي‌ارزش باشد رسوا مي‌کند. ناگهان با خودت مي‌گويي چه ناداني بودم من، پيش از اين! هيچ کاري از دستم بر نمي‌آيد. فقط اميدوارم بابت ناداني‌ام بخشيده شوم.

يا علي مولا مددي.

نوشته شده در زمان Apr 30, 07 09:56 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


April 2007


شناسه

درباره

اين صفحه حاوي يادداشت‌هايي است که در وبلاگ شطحيات و در دوره‌ي زماني April 2007 نگاشته شده است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در March 2007 قابل دست‌رسي است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در May 2007 قابل دست‌رسي است.

‌جستجو