هجرت - قسمت آخر
تا اينجا گفتم که من اينجا را دوست دارم. اما خب که چه؟ اين دوست داشتن چه اثري در تصميمات من دارد؟ من خيلي چيزها را دوست دارم. بعضيهايشان که زياد دوستشان دارم باعث شدهاند از اين حوالي خوشم بيايد. من خانوادهام را بسيار دوست دارم. خانهاي که در آن زندگي ميکنم را هم دوست دارم. خستهي خسته که ميشوم هيچچيزي به اندازهي نگاه کردن به صورت اعضاي اين خانوادهاي که دوستشان دارم خستهگي را از تنم بيرون نميکند. من خاطراتم را دوست دارم. من آنجاها که خاطراتم در آن رخ داده را دوست دارم. اما بارها از خودم دو سوال را پرسيدهام. اول آنکه اين دوست داشتن از جنس چيست و چهقدر مهم است و تا کجا بايد در تصميماتم اثر بگذارد؟ دوم آنکه غير از اينها و مسائلي شبيه اينها، چه چيز درست و حسابي پيدا ميشود که به واسطهاش بشود به اين سرزمين علاقهمند بود؟
اول سوال دوم را ميگويم که گمان کنم هيچ چيز درست و درماني براي اين منظور پيدا نميشود. من در اين سرزمين و آنچه برخي در اين خاک به آن عشق ميورزند، نشاني از حقيقت نميبينم. آنچه هست مجموعهاي از واقعيات اطراف ماست که ما را در شرايطي خاص قرار داده است. من بدون خواست خودم در اين مملکت به دنيا آمدهام. حکمتش چه بوده يا اساساً حکمتي در کار بوده يا نه، من نميدانم. يک مسائلي اما مستقل از خواست ما در اين ميان وجود دارد. اين آدمها که در اين حوالي روزها و شبهاشان را ميگذرانند يک سابقهي اجتماعي مشترک دارند. شاخصههاي فرهنگي مشترک دارند. رفتارها و باورهاي مشترک دارند. اين آدمها به هم شبيه هستند. حرف هم را بهتر ميفهمند. در کنار اين آدمها – تنها با توجه به بنيآدم بودنشان - ماندن و کار کردن و روزگار سپري کردن براي من يک مزيت است نه يک تکليف. شايد کسي بگويد – کما اينکه به قول سلمان، احسان چنين نظري دارد - پول اين سرزمين را خوردهام و مردم اين سرزمين به گردن من حقي دارند. کمي از اين ادعا را ميپذيرم، اما چندان در تصميم موثرش نميدانم. حداقل در مورد اين سرزمين اين حرف را آنقدرها وارد نميدانم. ما سالهاست نفت خدا را از زير زمين خدا کشيدهايم و فروختهايم و خوردهايم. من مطمئن نيستم بابت خوردن نفت زير زمين مسئوليتي در قبال مردم ايران داشته باشم که آن مسئوليت را در قبال مردم مثلاً ازبکستان نداشته باشم. باز اگر مالياتي ميداديم و خرجمان را از عرق جبينمان در ميآورديم، کسي که ميخواست بارش را ببندد و برود که برود، به نظرم ارزشش را داشت اگر روي اين مدعا کمي بيشتر فکر ميکرد.
من هميشه براي رفتن يک نگراني جدي داشتهام و آنهم ترک کساني بوده است که دوستشان داشتهام. نگراني جدايي از آنها همواره آزارم داده است. تصور نديدن خانواده براي مدت طولاني، تصور نديدن آدمهاي عزيزي که دوستشان دارم و ميدانم که دوستم دارند، همهي اينها آزار دهنده است. براي من اينها اضطراب آور است. امروز هم که فکر ميکنم يکي از بزرگترين ترسهايم همين است که نميدانم اين دوري چهقدر به من فشار خواهد آورد. ميدانم که کمابيش اذيتم خواهم کرد، اما باز همان سوال اول، اين فشار چهقدر مهم است. دارم ميروم به بهانهي کار و هزينهي جدياش دوري از فضايي است که هم دوستش دارم و هم براي حرکتِ آزادتر به نظر ميرسد در آن مزيتهاي بيشتري دارم. آيا اين دليل کافي است براي تحمل اين هزينه؟ دو سال پيش مشابه همين پيشنهاد به يک جماعتي شد که من هم يکي از همان جماعت بودم. شرکتي ميخواست تشکيلاتي در امارات متحدهي عربي راه بيندازد و نيروي مهندس ايراني ميخواست. آنروز بدون ترديد پاسخم منفي بود. همان اول گفتم که محيط کار فعليام را ترجيح ميدهم و برخلاف برخي ديگر از آن جمع، براي مصاحبهي اوليه نرفتم. مشکلاتي که آنروز براي رفتن داشتم بي کم و کاست امروز هم هست. حرفه هم آنقدرها برايم مهم نبود که به خاطرش هر تصميمي بگيرم. امروز هم نظرم در مورد کار و شغل و کسب روزي تقريباً همان است که آنروز بود. اما من اينبار آنقدر مطمئن نبودم که بايد پيشنهاد را رد کنم و بعد از مدتي فکر کردن پذيرفتم. اصل ماجرا اين بود که اين سفر از نظر من تجربهاي مناسب بود براي زندگي کردن، در حاليکه پيشنهاد قبلي آنقدرها مناسب نبود. فقط همين. من پيشنهاد را پذيرفتم چون گمان ميکردم که آنجا چيزهايي خواهم ديد که بهتر است ببينم. اگر ببينم شايد زندگيام زيباتر شود. من پيشنهاد را پذيرفتم عليرغم اينکه از رفتن ميترسيدم. ميترسم چون آنجا را نميشناسم، چون چيزهايي را ممکن است از دست بدهم و بعضيهايشان را هرگز دوست ندارم از دست بدهم. ميترسيدم چون در زندگيام بيش از حد معمول محافظهکارم و براي تمام آنچه ممکن است در آنجا برايم رخ دهد پيشبيني راهحل را نکردهام.
من اين پيشنهاد را پذيرفتم و پيشنهاد قبلي را رد کردم. آدمهاي عزيز و خردمندي را هم ميشناسم که هر دو پيشنهاد را پذيرفتند. آنها هم به نظرم آنبار که نظرشان خلاف نظر من بود خطا نکردند. اصلاً موضوع بياهميتتر از اين حرفهاست. اينجا صحبت اصلي از بستر زندگي است، نه خود زندگي. به نظر من آن بستر مناسب نبود چون چيزهايي را که ميجستم در آن نمييافتم يا کمتر از اينجا مييافتم. کاملاً محتمل است، کس ديگري که او هم چيزهايي را ميجويد که از نظر من زيباست، اگرچه بر خواستههاي من منطبق نباشد، آن بستر را مناسب بيابد و برود.
عنوان اين دو يادداشت آخر را گذاشتهام هجرت، بابتش متلک خوبي هم از علي خوردم. وقتي ميگويم علي وحشت ميکنم. از هر سه نفر آدم عزيزي که دور و برم ميشناسم، اسم دو نفرشان علي يا مشتقات علي است. آخر اين يادداشتها ميخواستم اين سوال را از خودم بپرسم که آيا من دارم هجرت ميکنم؟ آيا من دارم ميروم که بروم؟ آيا به قول عليرضا –به جان خودم نميخواهم ناراحتت کنم. همينطوري براي تقريب به ذهن دارم از نظر تو ياد ميکنم.- چند ماه بعد کارم به جايي ميرسد که بايد برگردم؟ من امروز تقريباً مطمئنم که هجرتي در کار نيست. اصلاً موضوع ربطي به اين حرفها ندارد. موضوع همان است که گفتم. امروز ميروم چون گمان ميکنم آنجا چيزهايي بيشتري براي ديدن و ياد گرفتن ممکن است پيدا کنم. ميروم چون گمان ميکنم رفتنم لازم است. ممکن است بروم و ببينم اشتباه کردهام. آنوقت برميگردم همينجا و اگر خدا بخواهد همان کاري را ميکنم که امروز دارم انجام ميدهم. موضوع به همين سادگي است. از قِبَل اين رفتن از کساني که بسيار دوستشان دارم و از خاطراتي که با آنها زندگي ميکنم ممکن است کمي دور شوم. اين هم رسم زندگي است. کسي براي من قسم نخورده بود که تا ابد هرچه را و هرکه را که دوست دارم در کنارم خواهم داشت. من امروز ميروم در حاليکه در ذهنم برنامهاي دارم که وقتي يک چيزهايي را ديدم و آموختم براي ادامهي زندگيام به همين سرزمين برگردم، به اين دليل که اينجا آسودهترم و احتمالاً مفيدتر. اما اين حرف امروزم است. ممکن است بروم و ببينم جاي ديگري هم آسودهترم و هم مفيدتر. سوگندي نخوردهام، آيهاي هم نيامده است که تنها جاي زندگي همينجاست (و يا هرجاي ديگري).
ترديدي نيست که مسائل زيادي هم مانده که حل نشده است. اين مسائل آنقدرها دارد عذابم ميدهد که گاه ناخودآگاه از شدت نگراني و احساس ناتواني اشکم سرازير ميشود. زياد براي حلشان فکر و تلاش کردم، اما يا راه حلي به ذهنم نرسيد و يا هنوز حل نشده باقي مانده است. چه ميشود کرد جز سپردن؟ اگر تصميم به رفتن گرفتم، پيش از آن در ناتوانيام به او توکل کردم و اميد بستم به رحمتش. آنقدر که در توانم بود و ميتوانستم بسنجم، سنجيدم و گمان کردم اين تصميم بهتر است. همين تصميم و باقي تصميات را سپردم به خودش تا هرطور ميداند رفع و رجوعش کند. مگر ميتوانم اميد نداشته باشم وقتي تنها به اين اميد زندهام و وقتي به پشت سرم نگاه ميکنم رد او را به روشني ميبينم. دوري و تنهايي سخت است، اما بزرگترين رنجي که انسان ممکن است تحمل کند نيست. اينها قسمتي از زندگياند، شايد اصلاً از ويژهگيهاي زندگياند، به خاطر فرار از اينها نميتوانم بنشينم و نگاه کنم. رنج اصلي چيز ديگري است، هميشه هم از اين رنج که هيچ ربطي به زمان و مکان ندارد ترسيدهام. براي نيفتادن در اين رنج هم فقط دست به دامن او شدهام. ميترسم شرايط جديد پايم را سستتر کند، اما هنوز اميدم به اوست و از او اگر ياريام کند نااميد نميشوم.
خلاصه با همهي اين فکر و خيالات که چند وقتي است رهايم نميکند. آمادهي رفتم شدهام. بليط پروازم را هم گرفتم. کمتر از دو هفتهي ديگر مسافرم. اميدوارم دعايم کنيد در اين سفر. دعايم کنيد تا آنچه بهتر است را خودش مقدر کند.
يا علي مدد.
آرا (5)
خب حداقلش اینه که خوشحالم میدونی چی رو به چی داری میبخشی.
اگه می ارزه، دست حق به همراهت!
و من یتوکل علی الله فهو حسبه
E2A
یا دلیل المتحرین ...
یا عماد من استعمده ...
حاجی بی خداحافظی کجا داری میری؟
احتمل آنکه خیلی زود به این نتیجه برسی که به سختی اش نمی ارزد هست...ولی وقتی به این فکر افتادی به این هم فکر کن که اول این سفرت دچار احساسات زیادی ممکنه بشی بر پایه اونها تصمیمی نگیر!
یا علی مدد
سلام. نمیدونم چی بگم. ولی به نظر من موقعيت فوقالعادهای مياد. يعنی تجربهی غنیای خواهد بود. ان شاءالله که همه چی ختم به خير بشه. فقط سوغاتی يادت نره. من يه بسته شکلات after eight میخوام. اگه تو امارات پيدا نشه، تو فروشگاه duty free فرودگاه هست. مرسی :)