در آستانه
تا پرواز کمتر از پنج ساعت باقي مانده. ديگر حساب، حساب فکر و منطق نيست. غلبهي اضطراب و آشفتهگي کتمانپذير نيست. سه چهار روز است که مدام دلم آشوب است. حال من تنها هم نيست، پريروز من و علي ديديم که هر دو در اين حال آشفته شريکيم. استدلال بردار هم نيست. نه به خواست و اختيار من آمد و نه به خواست و اختيار من حاضر بود برود.
جدايي سخت است. هرچهقدر هم که برايش دليل بتراشي و خودت را راضي کني که انشاء الله خيري در آن است، باز هم وقت جدايي گاه و بيگاه بغضت ميگيرد. به رفتن که نزديک ميشوي ديگر دست خودت نيست، بغضت هم از ارادهات خارج ميشود، اشک ميشود و ميريزد.
جدايي سخت است. مادري که بسيار دوستش داري، پدري که بسيار دوستش داري و وقت آشفتهگي شنيدن صحبتهايش آرامت ميکند. دو خواهر نازنين و پسرکي که وقتي دو روز نميبينيش به کلي کلافهاي. تحمل نديدن کساني که فراوان دوستشان داري و بودن در کنارشان منبع انرژي تو بوده و درددل با آنها سبک کنندهي نگرانيهايت اصلاً ساده نيست. حتي اگر براي اين نديدن دلايلي داشته باشي.
اصلاً براي اين حرفها دليل مگر معني ميدهد. مگر آن دلايل با دلتنگي تو قابل مقايسهاند. آنها حرف منطق و حساب و کتابند. اين يکي حرف توست، حرف خودت، حرف دلت، حرف محبتت. محبتي که تو به آنها داري و محبتي که آنها به تو دارند.
آه چه مزهي عجيبي داشت در آغوش کشيدن عزيزترينها، وقتي با حسي سرشار از اميد به ديدار دوباره و تلخي جدايي همديگر را سخت در آغوش گرفتيم. مزهاش شبيه يک درد بود، دردي که گمان ميکني شايد لازم است اين روزها تحملش کني.
وقتي لاي کتابي را باز ميکني که رفيق عزيزت، به يادگار به تو داده و ميبيني در آن با دست خط خودش ياد کرده از تمام لحظات خوشي که در کنار هم داشتيد يا آن نازنين که به حرمت دوستي چند نفرهمان يادگاري بهتان ميدهد که متعلق به تو نيست، بلکه متعلق به رفاقتتان است، شاد ميشوي، دلت ميگيرد، بغض ميکني، مي خندي، ميگريي و آخرش نميداني چهبايد بکني.
دارم ميروم در حاليکه هرگز در وضعيتي نبودم که احساس کنم ناچار به رفتنم يا ديگر راهي بهرويم گشوده نيست. ميروم در حاليکه آنقدر دلبستهگي و تعلق خاطر در اينجا دارم که ترکشان هيچ برايم ساده نيست. ميروم تنها چون گمان کردم چيزهايي هست که بايد به دست بياورم و اميد بستم تا به يارياش به دستشان بياورم.
ديگر کمتر از پنج ساعت تا پرواز طولانيام باقي مانده است.
به مجرد رسيدن، هرچند ممکن است براي کسي مهم نباشد، از سفرم، از آنچه ميبينم، از آنچه ميشنوم و در مييابم خواهم نوشت. اين خانهي مجازي ميشود ثبت کنندهي قسمتي از آنچه به خاطرش اينجا را ترک ميکنم. اگر خوانديد و دوستش داشتيد، ايرادي در آن ديديد يا بيربطش يافتيد، برايم بنويسيد و کمکم کنيد در نزديکتر شدن به آنچه انتظارش را ميکشم.
دعايم کنيد، شما رفقايي که صميمانه دوستتان دارم و هميشهي ايام اگر بپذيرد، برايتان دعا ميکنم. دعايم کنيد تا کمکم کند. دعايم کنيد تا هرگز به حال خودم رهايم نکند. هرگز تنهايم نگذارد و هرگز دستان گرمش را از روي شانهام برندارد. تمنا ميکنم برايم دعا کنيد.
در پناه حق،
يا علي مدد
آرا (10)
رفتن و دل کندن سخته
خدا به همراهت پسر
مطمئن باش دل همه مون باهاته و یارت
یا حق
daghighan ye sale ke gozashtamo oomadam!
ama hanoozo har lahze dard daram!
hamoon dardio ke gofti,nemidoonam shayad injoori raftana bara kesi ke balad nist adat kone ta hamishe dardnak bashe
!
shayad be in khatere ke man be donbale chizi nauoomadam ,faghat dar peye kasi boodam.....
omidvaram tajrobeye khoobi bashe baratoon
shad bashin
ya hagh
دنیای غریبی است. من در روزی خواننده وبلاگتان شده ام که عزم رفتن دارید.
خدا نگهدار و پشت و پناهتان باشد.
التماس دعا.
به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
چقدر من این بیت رو دوست دارم!
barmigardin
khabari azat nist
residid dige alan
kooshi pas
mesle hamishe baratoon doa mikonam... doa mikonam ke be chizayi ke dalile raftanetoone beresin, va omidvaram ye roozi bargardin:)
az oonja baramoon benevisin, montazerim:)
Good luck.
Bon Voyage.
I dont have persian font here, sorry
agha kooshi ...bia weblogam
davatet kardam
ya name ham neweshtam barat
hatmi bekhon
salam
chetorin? khosh migzare oonja? montazere postetoon hastam, az negahe khodetoon oonja ro baramoon tosif konin....
ba behtarin arezooha