پننگ - برداشت اول

بالاخره کامپيوتري که سفارش دادم پري‌روز به دستم رسيد. تا امروز که اولين روز از يک تعطيلات طولاني چهار روزه است به روبه‌راه کردن اوضاع کامپيوتر رسيدم و امروز شروع کردم به نوشتن اولين يادداشت از احوالات سفر.
همان بيست و چهارم فروردين ماه که راه افتاديم، حدود ساعت يازده و خرده‌اي به فرودگاه دوبي رسيديم. با هواپيمايي امارات آمديم. هم پرواز تا کوالالامپور ارزان‌تر از ايران‌اير در مي‌آمد و هم جذابيت احتمالي‌اش بيش‌تر بود. تا دوبي سعي کردم فيلم همشهري کين را از تلويزيون روبه‌رويم ببينم که فهميدم با اين وضع که مدام يک‌نفر مي‌آيد روي تصوير و مي‌گويد «ليديز اند جنتلمن» نمي‌شود فيلم درست و حسابي ديد. يک وقفه‌ي دو سه ساعته در دوبي داشتيم و بعد ساعت سه و چهل و پنج دقيقه – البته تمام زمان‌ها به وقت محلي است – پرواز به سمت کوالالامپور حرکت کرد. ساعات توقف به چک کردن اي‌ميل و يک نوشابه خوردن و تماشا کردن فري‌شاپ بزرگ و مجلل فوردگاه دوبي گذشت. در هواپيماي بعدي پنج شش ساعت اول را خوابيدم. درست در لحظه‌ي تيک‌آف خوابيدم و وقتي اين خانم‌هاي مهمان‌دار داشتند صبحانه مي‌آوردند بيدار شدم. بقيه‌ي وقتم را با استفاده از تجربه‌ي پرواز قبل، به گوش کردن موسيقي و بازي کردن با پنل روبه‌روي مسافر و ديدن کارتون و سريال‌هاي کميک گذشت که هرچه‌قدر هم آن بنده‌ي خدا بيايد روي کانال ما، به جايي بر نخورد.
رسيديم به فرودگاه کوالالامپور، آن‌جا دو سه ساعتي معطلي داشتيم. سفر به مالزي براي ايراني‌ها دو هفته نياز به ويزا ندارد. اما ما ويزاي سه ماهه‌اي داشتيم که بايد به ويزاي دو ساله‌ي کار تبديل مي‌شد. در سفارت بهمان تاکيد کردند که حتما صفحه‌ي ويزايتان را وقت پاسپورت چک نشان دهيد تا مهر ويزاي دو هفته‌اي نخوريد. هم من و هم علي آن صفحه‌ي پاسپورت را باز کرديم و نشان داديم. تاکيد کرديم که ما سه ماهه ويزا داريم، آن بنده‌‌ي خدا گفت «اوکي، اوکي»! بعد خيلي قشنگ مهر دو هفته‌اي را کوبيد روي پاسپورت.
به قول يکي از رفقا، با اين جماعت اهل مالزي، هر وقت به انگليسي حرف مي‌زني بايد "اَک" حرفت را هم بگيري، تا مطمئن شوي چيز ديگر متوجه نشده است. اما حتي بعضي وقت‌ها اَک را هم که بگيري، نتيجه‌ي کار با آن‌چه تو در ذهن داشتي بسيار متفاوت است.
کوالالامپور فرودگاه بسيار بزرگي دارد. بين ترمينال‌هاي مختلف، ترن‌هايي وجود دارد که تو را جابه‌جا مي‌کند. براي تحويل بار در پروازهاي داخلي، اگر اشتباه نکنم بايد به طبقه‌ي پنجم يکي از ترمينال‌ها مي‌رفتيم. ناهاري خورديم و حدود ساعت پنج و نيم به سمت پننگ راه افتاديم.
بچه‌ها به همراه کومار، راننده‌ي شرکت آمده بودند دنبال‌مان. هواي پننگ مرطوب بود، اما نه آن‌قدر که کوالالامپور بود. نم نم باراني هم مي‌آمد. رفتيم هتل اکوتوريال – تلفظش دقيقا اين نيست اما به‌تر از اين نگارش فارسي ديگري برايش پيدا نکردم، با کمي اغماض همين را بپذيريد – وسايل را گذاشتيم و بچه‌ها بردندمان شهرگردي. همان شب يک موبايل گرفتيم و هيجان زده از موبايلي که مي‌توان با آن به اينترنت وصل شد و جي‌پي‌آر‌اس دارد، فردا شبش اي‌ميل‌هايم را با موبايل چک کردم. اما به هر حال هزينه‌ي استفاده از موبايل در قياس با تلفن ثابت و يا حتي ساير هزينه‌هاي شهر کمي زياد است.
هتل را خيلي زود ترک کرديم. علي يک خانه در مجموعه‌اي به اسم گلد کوست، يا به قول امير ساحل طلا گرفته بود. به جز يک خانواده، بقيه همه در همان مجموعه خانه گرفته‌اند. تنها نکته‌ي مثبت هتل علاوه بر فضاي سبز زيبايش، صبحانه‌هاي بي‌نظيرش بود که در يکي از سالن‌هاي هتل به اسم کافه گاردن مي‌خورديم. اين هم آن‌قدرها جذابيت نداشت که بخواهيم سختي ماندن در هتل را تحمل کنيم. دو روز در هتل مانديم و يک هفته زودتر از موعد آمديم در خانه خودمان. حالا سه نفري در يک خانه‌ي حدودا صد متري سه خوابه داريم زندگي مي‌کنيم. خانه را با مبلمان تحويل گرفتيم. وسايل ضروري اوليه را داشت. مبلمان و تير و تخته و لوازم آشپزخانه و مايکروفر و جاروبرقي و ماشين لباس‌شويي و چيزهايي شبيه اين. برخي چيزهاي اندک ديگر را هم نداشت که خودمان رفتيم و خريديم.
از همان اولين دوشنبه‌اي که پننگ بوديم رفتيم شرکت. ايراني‌ها را که با نيمي‌شان چندسال بود رفيق بوديم و با نيم ديگر هم پيش از آمدن در ايران چندباري ملاقات کرده بوديم را ديديم. امروز که دو هفته‌اي از آمدنمان مي‌گذرد تصورم اين است که بچه‌هاي ايراني ديگر بسيار بچه‌هاي دوست داشتني و عزيزي هستند. شش نفرند که دو‌به‌دو مزدوجند، و هر سه زوج خونگرم و مهربان و دوست داشتني. به عنوان همکار تا امروز نه تنها هيچ بازخورد منفي از آن‌ها نديده‌ام که بارها شاهد رفتارهاي دوستانه‌شان بوده‌ام.
همکارهاي محلي‌مان عده‌اي با اصالت چيني‌اند، عده‌اي اصالتا هندي هستند و عده‌اي ديگر نيز مالايي. راننده‌مان اسمش کومار است. گرچه متولد و بزرگ شده‌ي پننگ است اما جزو هندي‌هاي مالزي محسوب مي‌شود. چيني‌ها نام کوچکشان انگليسي است و نام خانواده‌گي‌شان چيني، پت، خانم جاافتاده و خوش برخورد و بسيار مهرباني است که مسئول منابع انساني شرکت است، پسري به نام رونالد که او را رونو صدا مي‌کنيم، در منابع انساني است و هم‌کار پت، خانمي به نام مگي که يک‌طورهايي منشي و کارپرداز شرکت است، تحصيل‌کرده‌ي انگلستان است، مرموز و آب‌زيرکاه است، اما نه آن‌قدر که غير قابل تحمل شود. سه بچه دارد و به گمانم بين چهل تا پنجاه را بايد داشته باشد و دختري جوان و بسيار خجالتي به نام فکر کنم پنگ‌پنگ که مسئول امور مالي شرکت است. يک همکار مستقيم هم در "آر اند دي" داريم به نام ايش که هندي است، متولد و بزرگ شده‌ي هند. فراوان حرف مي‌زند، عکس و فيلم عروسي‌اش را به همه نشان داده است و يک اخلاق‌هاي خاصي دارد که شايد بعدا کمي از آن‌ها نوشتم.
کسي هم که امروز شرکت را مي‌چرخاند يک ايراني است به اسم نادر، بسيار خونگرم و خوش مشرب، سال‌هاي فراواني را در آمريکا گذرانده، مسئوليت اصلي‌اش مديريت خط توليد شرکت است که در طبقه‌ي پائين شرکت دارد راه مي‌افتد، اما عملاً مديريت کل مجموعه هم با اوست. آن‌قدر اين آدم افتاده حال و دوست داشتني و مهربان است که اندازه ندارد. طبقه‌ي دوم هم که ما باشيم، يکي بخش آر اند دي است که ما در آنيم و. مابقي هم کارهاي اداري و دفتري شرکت است.
شهر پننگ شهر زيبايي است، دو تکه است يکي جزيره که ما در آنيم و يکي سرزمين اصلي يا مين لند که متصل به مالزي غربي است. اين دو قسمت هم با يک پل به هم وصلند و هم يک قايق‌هايي به اسم "فري" ماشين‌ها و مسافران را بين آن‌دو جابه‌جا مي‌کنند. يک‌بار که با کومار براي گرفتن گواهينامه‌مان بايد مي‌رفتيم مين‌لند، کومار ما را با فري برد و از روي پل برگرداند تا هردو را ديده باشيم. معابد هندي و چيني و کليسا و مسجدهاي زيبا و فراواني هم در شهر وجود دارد، هرچند من هنوز نرسيده‌ام دل سير بروم و آن‌ها را ببينم.
يک جزيره‌ي تفريحي به اسم جرجاک هم در نزديکي جزيره هست که سال‌هاي دور گويا محل نگه‌داري مجرمين و تبعيد جذامي‌ها بوده است. همين است که محلي‌ها تمايلي براي سفر تفريحي به آن‌جا را ندارند، اما براي توريست‌ها جذابيت دارد. خانه‌اي که ما گرفته‌ايم چسبيده به درياست، از پنجره‌ي بالکن هم پل جزيره مشخص است و هم جرجاک. تصويري که از خانه مي‌بينيم به‌نظرم منظره‌اي بسيار زيبايي است.
مشاهداتم از شهر در اين دو هفته، ناقص و مقطعي بوده است. هنوز نرسيده‌ام درست به گشت و گذار بگذرانم. نرم نرم هرچه به نظرم جالب بيايد را خواهم نوشت. در مجموع شهر و شرايطم در شهر را از آن‌چه تصور مي‌کردم به‌تر يافته‌ام. سختي هست، مهم‌ترينش دوري است. مشکلات ديگري هم هست که بايد حل‌شان کرد، باهاشان کنار آمد و يا حتي تحمل‌شان کرد. اما تصميم گرفته‌ام از تمام پتانسيل اين‌جا براي زندگي خوب حداکثر استفاده را بکنم.
اگر نوشتني داشته باشم، بيش‌تر خواهم نوشت به اميد خدا. برايم دعا کنيد که اين‌جا هيچ داشته‌ي ارزش‌مندي را نبازم.

يا علي مدد.


آرا (2)

Anonymous در زمان April 28, 2007 2:07 PM اين‌گونه نوشت:

agha oon ghesmate avale neveshtata ta kase digeie nadide zoodtar pak kon. shode hekayate hamoon bank ba classe ke be ali ghoreyshi migoftam toosh absardkon bood.
beharhal khosh bashi. ishalla ke oonja dige adam beshi.


Z در زمان May 6, 2007 12:49 PM اين‌گونه نوشت:

خوشحالم که خوشحالی ... یا لااقل احساس ناراحتی مشهود نداری داداش محسن.


يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو