پراکنده، به عوض پاسخ
چهطور شد که کار به اينجا کشيد؟ نفهميدم. از يک جاي کار، همان اوايل کار خوب فهميدم که ديگر کنترل هيچ اتفاقي را در دست ندارم. بيتجربه بودم، شايد هم احمق که خيال ميکردم ميشود منطقي و عقلايي، همه چيز را از سر تا به ته مديريت کنم. و حالا فهميدم که ابدا نميتوانم. چه فهميدن پر هزينهاي، و چهقدر پرفشار و پر دردسر. اين همه گرفتاري به فهميدن اين گزاره ميارزيد؟ اصلا چرا از اولش شروع کردم؟ مگر من شروع کردم؟ ميخواهي سهم خودت را کم کني؟ زهي خيال باطل! اگر تقصيري در کار باشد تو هم مقصري، در بهترين حالت نيم تقصير بر گردن توست. مسئول عواقب اين ماجرا، هر چه باشد تو هم هستي. مگر از اولش نگفتم، مگر اخطار ندادم، مگر پيشبيني نميکردم که عاقبتش پشيماني بياورد، پس چرا شروع کردم؟ به خودم اعتماد زيادي داشتم؟ يا کنجکاوي منرا به جلو راند؟ کاويدن کدام کنج، آن اولش که چيزي نميدانستي! همين ندانستن شايد تحريکم کرد تا بدانم، هر چند حس ميکردم که دانستن پر دردسري است. ميفهميدي دردسرش يعني چه؟ به خدا نميفهميدي! اگر ميفهميدي خيال نمي کردي مي تواني زمامش را بهدست بگيري! بعد که يکچيزهايي فهميدي چرا ادامه دادي؟ آنوقت هم کنجکاوي بود؟ گمان نکنم! نميدانم چهبود اما براي ماجراجويي ادامه ندادم، ميدانم که اين نبود. اما چه بود؟ نميدانم! فقط ميدانم از يکجايي به بعد عين سيلاب شد، آمد و يکچيزهايي را خراب کرد و برد و من مثل يک ابله واقعي جلويش ايستادم و خيال کردم با کف دستهايم ميتوانم بايستانمش و مانع حرکتش شوم!
حالا چه کنم؟ تصميمي که گرفتهام بهنظرم درست ميآيد. هر چه ميدانستم را کنار هم گذاشتم و ديدم با هم جور درنميآيد. ميشود چيزي را ندانم؟ معلوم است که ميشود! بحث امکان نيست، قطعا بيش از آنکه مي دانم، نميدانم. اما مسئول آنچه نميدانم که نيستم! هستم؟ تصميم همين است، تبعاتي اگر هست، مال اين تصميم نيست، مال اتفاقي است که پيش از اينها افتاد و شايد نبايد ميافتاد. شايد اگر من کمي عاقلتر بودم، کمي پختهتر بودم و فقط اندکي جلوتر را بهتر ميديدم اصلاً نبايد وارد اين ماجرا، اين بازي، اين اتفاق يا هر چيز ديگري که اسمش را بگذارم ميشدم. چه کسي گفته ندانستن هميشه بد است؟ اگر آنروز به ندانستن رضايت ميدادم همهچيز آرامتر نبود؟
همان روزها که هنوز درگير اين جريان نبودي را يادت هست؟ «رب اغفر و ارحم، و انت خير الراحمين»، منظور همين بود؟ نبايد ميفهميدي؟ چهطور ميفهميدم؟ فقط اگر کمي عاقلتر بودي!
خوب! شد آنچه شد. هنوز هم فکر ميکنم ماجرا آنقدرها هم سهمگين نبود. بسيار عاديتر از حد تصور ميتوانست باشد. اما انگار هيچچيز قرار نيست مطابق تصور من پيش رود. زمان! زمان چيز خوبي است. جلو که ميرود آنچه را که جا مي گذارد اگر بيارزش باشد رسوا ميکند. ناگهان با خودت ميگويي چه ناداني بودم من، پيش از اين! هيچ کاري از دستم بر نميآيد. فقط اميدوارم بابت نادانيام بخشيده شوم.
يا علي مولا مددي.
آرا (4)
زمان... بهانه ی قشنگی که همه در نهایت استیصال به آن رو میآورند از جمله خود من. اما این را فهمیده ام که انسان هر چیزی را ممکن است فراموش کند. ولی از صفحه ی ذهنش پاک نخواهد شد و شاید گوشه ای پنهان باقی بماند تا روزی دوباره یادآوری شود. اصلا آدم برای این فراموش میکند که روزی یادآوری کند...
What have you done with your self?
yani az oonja raftan inghadr pashimooni? ya ye majaraye dige?? man shakham dar oomade!!
چی شده رفیق که اینقدر آشفته ای؟ فکر این طرفی ها رو هم بکن که نمی بینن ات و تمام نقطه اتصالشون باهات، همین نوشته هاست ...