حجاب

مساله‌ي حجاب اجباري هيچ وقت مساله‌اي نبوده که من‌را مستقيما درگير خودش کند. من و خانواده‌ام پوشش را به منزله‌ي يک عمل ديني پذيرفته‌ايم و مستقل از نظر حکومت به آن عمل مي‌کنيم. مادر من پيش از آن‌که اجباري هم در کار باشد، همين پوششي را داشت که امروز دارد. اين است که من تا امروز درست و حسابي نرفته‌ام بگردم و ببينم که اجبار قانوني حجاب يک امر ديني است يا خير. آيا اصولا يک حکومت حق دارد افراد تحت حاکميت خود را وادار به تبعيت از نوع خاصي از پوشش کند يا نه و آيا اين مساله‌ي اجبار در تاريخ اسلام و سنت و سيره داراي سابقه هست يا خير.
جناب علياني اينجا و پست‌هاي قبل‌ترش چيزهايي نوشته‌اند در مورد حجاب، ارجاعي هم داده‌اند به يادداشت‌هاي جناب احمد قابل که نظر برخي فقهاي شيعه در باب حجاب را دسته‌بندي کرده‌اند. به هر جهت براي کسي که قصد و غرضي نداشته باشد و دانستن را از کوبيدن دوست‌تر داشته باشد، خواندن آن‌ها هم مفيد است و هم لذت‌بخش.
به نظرم يک بحث فردي وجود دارد که حجاب چيست و ماهيتا از کجا آمده و حدودش چيست و آيا اساسا در آن وجوبي در کار هست يا نه؟ مستقل از دلايلي هم‌چون تمايز فرد مومن مسلمان و امنيت اجتماعي و ذهني و اخلاقي و حريم و اين ماجراها که گفته‌اند و مي‌گويند و به نظر من بعضي‌هايش بيش‌تر و برخي کم‌تر قابل طرح و دفاعند، به نظرم يک فرد مسلمان بايد از منظر بنده‌گي حد پوشش را آن‌قدر که در متن کتاب قيد شده و سنت و سيره هم موکدش کرده‌اند رعايت کند. تاکيدم دقيقا بر روي واژه‌ي بنده‌گي است. وقتي مي‌گويد سر و سينه و گردنت را بپوشان، بايد بپوشاني؛ اول از همه و مهم‌تر از همه به اين دليل که او گفته بپوشان. بعد از آن‌که نشستي و خوب فکرهايت را کردي و عقلت را کار انداختي و ديدي خدايي هست عادل و نبي‌اي فرستاده و امامي و همه در محضر او هستيم و عاقبت بايد حساب و کتابي هم پس بدهيم، اين‌طور عمل کن.
ان قلت آوردن در آن‌چه مورد تائيد قرآن و سنت و سيره مي‌دانم را چندان نمي‌پسندم. اين‌که کسي که خودش را مسلمان مي‌داند و به هر دليلي رعايت نکردن يک چيزهايي را قبيح مي‌داند، برود سر چهار سانتي‌متر پارچه‌ي کم و زياد و چيزهايي شبيه اين، دليل بتراشد و بالا پائين کند را با روح بنده‌گي ناسازگار مي‌بينم.
اين البته مال کسي است که حتي صرفا در اثر محيط و تربيت و اين‌طور چيزها، خودش را ملتزم به عمل کردن به آن‌ها مي‌داند. البته هستند کساني و کم هم نيستند که اين‌طور فکر نمي‌کنند و مسير زندگي‌شان چيزي متفاوت از زندگي يک مسلمان است. حدودشان، خط قرمزهايشان و هنجارهايشان را از گزاره‌هاي ديني نگرفته‌اند و التزامي هم به دين ندارند.
حالا چه بايد کرد، کساني که معتقد نيستند که هيچ، آيا کسي حق دارد به آن‌ها که کاملاً معتقدند، يا نصفه و نيمه عملي مي‌کنند، سر نوع پوشش فشاري بياورد. حدس مي‌زنم نتواند، اما مطمئن نيستم. اگر بگوئيم اينجا دولت حق ندارد، آيا نمي‌توانيم در مورد چيزهاي ديگر هم همين را تسري بدهيم. مثلاً ممنوعيت مصرف نوشيدني‌هاي الکلي، پورنوگرافي، پورنوگرافي کودکان، هم‌جنس گرايي و چيزهاي ديگري که از قضا ممنوعيت‌شان فقط محدود به حکومت هاي ديني هم نمي‌شود. حالا از آن‌طرف اگر فشار حکومتي درست باشد، حدش کجاست. آستين‌کوتاه و لباس رنگي براي خانم‌ها هنوز در بسياري اماکن ممنوع است. چادر در برخي ادارات دولتي اجباري است. اصلاح صورت ممنوعيت قانوني دارد و اداره‌ي اماکن متعرض آرايش‌گاه‌هايي مي‌شود که در آن‌ها صورت مشتريان را بيش از يک حد اندکي اصلاح کنند.
حالا باز همه‌ي اين‌ها به کنار، چيزي که تقريبا در موردش اطمينان دارم، اشتباه بودن اين طرح جديد مبارزه با بدحجابي است. من که دور از ايران هستم وقتي اخبار را مي‌خواندم، نگران بودم که مبادا دوري از شرايط واقعي باعث شود تصوير غلطي در ذهنم شکل بگيرد و ماجرا اين‌قدرها هم شديد نباشد. با چند نفر در تهران صحبت کردم، آن‌ها مي‌گفتند که گويا اين طرح آن‌قدر وسيع هست که به راحتي در خيابان‌ها ديده شود. من واقعا نمي‌دانم، يا اين آدم‌هاي مسئول، ذهن‌هاي به شدت بسته و قشري‌اي دارند يا رسما با هم‌ديگر هم قسم شده‌اند که اين مملکت را به حداکثر تنش ممکن برسانند. حالا فرض کنيم تويي که چهار تا تار مو و قسمتي از بدن يک دختر، يا آرايش موي يک پسر دارد دين و ايمان خودت و اطرافيانت را به باد مي‌دهد تصميم گرفته‌اي با اين کار ريشه‌ي آن‌ها را بخشکاني. ده‌هزار نفر را هم گرفتي، فکر مي‌کني آخرش چه مي‌شود. سي سال است همين کار را تو و گذشته‌گانت که برخي‌شان تازه سر عقل آمده‌اند کرده‌ايد. اول انقلاب دست و پاي مردم را هم رنگ کرديد. مشکل حل شد؟ همه با طيب خاطر، پوشش‌شان همان شد که تو مي‌خواستي؟ ذهنيت آن آدم‌ها را که پوشش بچه‌هاي مردم اين‌قدر آزارشان مي‌دهد را نمي‌توانم درست بفهمم. يعني اين‌قدر اين موضوع براي آن‌ها مهم است که بيارزد به افزايش نارضايتي شديد مردم در اوضاع و احوال فعلي مملکت. جايي خوانده‌ام که در برنامه‌ي عبور شيشه‌اي يک نظر سنجي کردند و بعد اعلام کردند که 40 درصد مردم با اين طرح مخالفند. اين عدد را اگر با در نظر گرفتن مخاطبان تلويزيون تحليل کنيم، به نظر من آمار بسيار بدي است، که تنها ناشي از ناداني و تنگ‌نظري مفرط طراحان آن است.
البته يک داستان قديمي هم هست که ديگر از تکرارش خسته شده‌ام. آن‌هم دروغ‌گويي شخص رياست محترم جمهوري است. فيلم‌هاي پيش از انتخابات ايشان را حتما ديده‌ايد که با لحني بسيار دردمندانه مي‌گفتند، يعني واقعا مشکل ما اين است؟
پيش بيني نتيجه‌ي اين تصميمات عجيب ابدا کار مشکلي نيست. همين وضعيت کنوني پوشش، نتيجه‌ي مستقيم اين اقدامات در دو دهه‌ي پيش است. اوج ناداني است اگر خيال کنيم، با اين کارها شرايط به سود طراحان اين جريان تغييري خواهد کرد. عاقبت اين همه فشار از همه سو به مردم چه خواهد شد؟ نمي‌دانم. فقط اميدوارم زودتر اين دو سال باقي مانده بدون شر بيش‌تر تمام شود بلکه يک عده آدم ديگر که حتي اگر در اعتقادات با اين‌ها شريکند، لااقل کمي مدبرتر باشند بيايند و زمام امور را به دست بگيرند.

التماس دعا،
يا علي مدد

نوشته شده در زمان May 1, 07 10:47 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


تجربه‌ي نو

يک ماه زندگي در پننگ را پر کرده‌ام. صبح‌ها مي‌رويم شرکت، مشغوليم تا عصر. عصر برمي‌گرديم به خانه‌مان. يا مشغول رتق و فتق کارهاي خانه مي‌شويم و يا اگر همتي باشد کمي به درس مي‌رسيم. گاهي ورزشي هم مي‌کنيم. زندگي در تنهايي آن‌قدرها هم که تصور مي‌کردم سخت نبود. و البته به گمانم، من تجربه‌ي کم خطري از زندگي اين‌چنيني را دارم تجربه مي‌کنم.
گاه گداري يک سوال اساسي به ذهنم مي‌رسد. سوالي که تصور مي‌کردم ديگر نبايد برايم طرح شود، اما بر خلاف تصورم به سراغم مي‌آيد. اين سوال تنها مال من هم نيست. رفقاي ديگرمان هم با شدت کم و زياد گويا دچارش شده‌اند. من اين‌جا چه مي‌کنم؟ آمدم يک چيزي گيرم بيايد و بروم، نکند اشتباه کرده باشم، نکند راه به‌تري مي‌توانستم پيدا کنم، اصلا آن‌چه دنبالش هستم، به از دست دادن آن چيزها که از دست دادم مي‌ارزيد؟ اين سوال‌ها مي‌آيد و مي‌رود. و من سعي مي‌کنم چندان توجهي بهشان نکنم.
رفيق نازنيني دارم که يک حرف زيبايش در خاطرم مانده است. مي‌گفت هر چند وقت يک‌بار سرت را بالا بگير ببين کجايي، هدفت را بسنج و وضعيتت را مشخص کن و يک تصميم بگير. آن‌وقت سرت را بينداز پائين و تا يک چند وقتي ديگر بدون چند و چون، به تصميمي که گرفته‌اي عمل کن و باز دوباره سرت را بالا بگير و ببين چه‌قدر انحراف داشته‌اي. تصميم گرفته‌ام فعلا که در شرايط انتقالي هستم و شايد مستقر نشدنم باعث شود نتوانم درست همه‌چيز را ببينم، سرم را بيندازم پائين و تصميمي که بسيار برايش فکر کرده بودم را انجام دهم.
علاوه بر همه‌ي اين‌ها يک احساس جديد را دارم تجربه مي‌کنم و آن دانستن وزن درست‌تر حرفه در زندگي است. اين‌که بفهمم اصولا کاري که شايد لازم است در زندگي‌ام انجام دهم، ارتباطي به کار کارگري که امروز دارم انجام مي‌دهم ندارد. دارم احساس مي‌کنم جز حرفه چيزهاي ديگري هم در زندگي‌ام هست که شايسته‌ي توجه فراوان است. اين‌ها را اگرچه مي‌دانستم، اما آخرين روزهايي را که فرصت کافي براي تجربه کردنشان داشتم را درست به خاطر نمي‌آورم.
دارم سعي مي‌کنم ياد بگيرم که هر لحظه‌اي که مي‌گذرد قسمتي از زندگي است که بايد تا آن‌جا که مجالش باشد از آن بهره برد. دوست دارم بفهمم انتظار براي سپري شدن يک دوران و رسيدن دوران بعد حرمان بزرگ و تلخي است که تقريبا همه‌مان دچارش هستيم.
زندگي در اين‌جا مزايايي دارد که باعث مي‌شود دوستش داشته باشم. اولينش آرامش است. اين‌جا مي‌توانم خودم را هم ببينم و براي خودم فرصتي را کنار بگذارم، کاري که مدت‌ها بود توانش را نداشتم. فراغت در اين مقطع به گمانم خير زيادي برايم داشته باشد.تجربه‌‌ي زندگي اين‌چنيني هم البته ارزش‌مند و محترم است. در اين‌جا مي‌شود ديد و فهميد که در عين رعايت آن‌چه برايت محترم است، بايد با بنده‌گان خدا زندگي کرد و دوستشان داشت. اين‌جا چيزهاي زيادي به نظرم براي آموختن هست که بايد بياموزمشان.
احساس دلتنگي علي‌رغم آن‌چه وعده‌اش را به من مي‌دادند، نابودم نکرد، فشارش آن‌قدرها زياد نبود که از زندگي بيفتم و تحمل ناپذير شود. مثل نسيمي گاه گاه مي‌آيد و مي‌رود. هرچند، وقتي هرشب صدا و تصوير کساني که دوستشان داري را بشنوي و انواع ارتباط، به جز رودررو، برقرار باشد بايد بسيار آدم بي‌ربطي باشي که باز بخواهي خودت را لوس کني و گندش را در بياوري.
گاه‌گاهي که فشارها زياد مي‌شود، بدخلق مي‌شوم و بد خلقي‌ام دامن رفقاي نازنينم را مي‌گيرد. اين‌جا بايد دقيق و عملي ياد بگيرم که آدم‌ها متفاوتند و سلايق مختلفي دارند که ممکن است تو آن‌را بپسندي يا نپسندي. انواع مختلفي فکر مي‌کنند، گاهي اصلا فکر نمي کنند، گاهي بسيار دقيق‌تر از تو فکر مي‌کنند. و اين‌ها واقعيات آدم‌هاست. اين‌جا بزرگترين فرصت مشق مدارا و مديريت روابط است که من تاکنون تجربه‌اش کرده‌ام.
تا اين‌جا از اين فرصت زندگي راضي بوده‌ام. دعايم کنيد تا بدون ضرر، رضايتم برايم باقي بماند.

يا علي مدد.

پي نوشت: ممکن است گاه گداري عکسي بگيرم از اين اطراف. از هر چيزي که به نظرم زيبا بيايد و ديدني. عکس‌ها را اينجا مي‌گذارم.

نوشته شده در زمان May 18, 07 09:40 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


ده سال گذشت

ده سال گذشت. از آن‌روزها که داشتيم اولين تجربه‌ي اجتماعي‌مان را مي‌گذرانديم و احساس مهم بودن تمام وجودمان را گرفته بود. از آن‌روزها که هر روز بعد از مدرسه مي‌رفتيم ستاد دانش‌آموزي سيد محمد خاتمي. درست نمي‌فهميديم ماجرا چيست، حتي اگر کسي مي‌پرسيد چرا سيد محمد خاتمي و چرا ناطق نوري نه، به جز يک مشت حرف درهم و برهم چيزي براي گفتن نداشتيم. اما هرچه بود تلاشي بود که گمان مي‌کرديم خوب است انجامش بدهيم.
يادش بخير آن‌روز تاسوعا که شب قبلش را دبيرستان مانده بوديم و صبح که راه افتاديم به سمت خانه، وقتي به ميدان رسالت رسيديم، با رضا رفتيم به يک ستاد انتخاباتي ناطق نوري تا خودمان را هوادار ناطق جا بزنيم و براي کاغذ چرک‌نويس، پوسترهاي ناطق را از آدم‌هاي ستاد بگيريم. هرچند آن‌روز، آن بنده‌ي خدا گفت که پوسترهايش تمام شده، اما يادم مي‌آيد پوسترهاي ناطق که از آن‌روزها جمع کرديم، تا سال پيش دانشگاهي دوام آورد و پشتش تست کنکور حل مي‌کرديم.
هنوز يک دسته کاغذ و پوستر و روزنامه و شب‌نامه از آن‌روزها دارم که تمام خاطرات آن‌روزها با ديدنشان زنده مي‌شود. ماجراي کارناوال عاشورا، دروغي که از قول مير حسين، عصر روزي که تبليغات ممنوع مي‌شد پخش کردند. حرف حاج منصور که گفته بود هواداران خاتمي به بهشت نخواهند رفت و بسيار ماجراي کوچک و بزرگ ديگر.
آن سال‌هاي اول عجب روزگار شيريني بود. حالا که از دورتر به آن‌روزها نگاه مي‌کنم دلم از آن‌همه شادي و اميد و هيجاني که آن‌وقت‌ها بود و امروز نيست مي‌گيرد. آن‌همه روزنامه، آن‌همه کتاب که پيش از آن تصور منتشر شدنشان هم ممکن نبود، آن همه تلاش، آن همه باور به آينده‌ي به‌تر، حتي همان مجله‌ي دوست داشتني پيام امروز که بسيار نامرتب منتشر مي‌شد و هر از گاهي که بيرون مي‌آمد حريصانه مي‌خريدمش و از صفحه‌ي اول تا آخرش را با ولع مي‌خواندم.
چه شد که همه‌ي آن روزهاي خوش دو سه سال بيش‌تر دوام نياورد. نمي‌دانم تقصير عمده بر دوش آن‌هاست که با تنگ نظري‌شان گنجايش آن روزهاي خوش را نداشتند و گام‌به‌گام کردند هر آن‌چه مي‌توانستند بکنند، يا بيش‌تر آن‌هايي را مقصر بدانم که خودشان را متولي راي مردم پنداشتند و غرور آن‌چنان مست‌شان کرد که تا وقتي همه چيز را نباختند متوجه بي تدبيري‌شان نشدند.
و البته مگر نه اين است که آن‌چه بر سر يک ملت مي‌آيد عين ظرفيت و شايسته‌گي آن‌هاست، نه کمي بيش‌تر و نه کمي کم‌تر. پس چرا بايد جز خودمان کسي را مقصر بدانيم. چرا بايد گمان کنيم کوتاهي کسي جز خودمان باعث شده يک‌روز صورت خون‌آلود آن دخترک را ببينيم، روز ديگر آن بي‌نواي خاوراني را که آفتابه گردنش انداخته‌اند، به تحقير اين‌سو و آن‌سو ببرند و چهار گردن کلفت بي‌نواتر، زير چکمه بگيرندش و ديگر روز بريزند و چهار بچه‌ي دانش‌جو را ببرند و با افتخار بگويند مي‌خواهيم حماقتي را که سي‌ سال پيش مرتکب شديم و اسمش را گذاشتيم انقلاب فرهنگي، مکرر کنيم. چه کسي جز خودمان مقصر تسلط آن بنده‌ي خدايي است که جناب محسن کديور مجسمه‌ي خرد مي‌خواندش؟
يادم مي‌آيد آخرين شانزده آذري را که سيد محمد خاتمي آمد به دانشگاه تهران. يادم مي‌آيد به او گفتند احمق، گفتند سازش‌کار، گفتند بي‌عرضه، گفتند حراف بي‌عمل. آن‌روز چيزکي نوشتم و آرزو کردم کسي بر ما تسلط پيدا کند که آن چهار بچه بفهمند آن‌چه مي‌گفتند چه معني مي‌دهد. طنز روزگار را ببين! وعده‌هاي سراسر دروغ و بي‌شرمانه‌اي که خودش و مشاوران طاق و جفتش مي‌دادند همه به کنار، تمام اتفاقاتي که بدبين‌ترين آدم‌هايي که مي‌شناختم پيش از انتخاب اين بنده‌ي خدا پيش‌بيني مي‌کردند و من خام‌خيالانه گمان مي‌کردم رخ دادن‌شان ممکن نيست، يک به يک به وقوع پيوست. و بلاي امروز به سرمان آمد.
ده سال از آن‌روزهاي خوب گذشت. گمان مي‌کنم سيد محمد خاتمي يک اتفاق در عرصه‌ي سياست ما بود. اتفاقي که شايسته‌ي تداومش نبوديم. نسيمي آمد و چهار صباحي وزيد و خسته و درمانده و شکسته رفت. بيرونش کرديم، کسي که براي آن مردم درهم شکسته، نشاط آورد، فضاي باز فرهنگي آورد، آرامش و اعتماد بين‌المللي آورد، نظم اقتصادي آورد و اين مردم را به آينده‌شان اميدوار کرد را با تهمت و ناسزا بدرقه کرديم تا نفت سر سفره‌مان بيايد.
آن‌قدر غصه‌ي اين‌روزها روي دلم سنگيني مي‌کند که نمي‌دانم از کجايش بگويم. کجا فرياد بزنم که من مسلمانم، اما مسلماني‌ام با نسخه‌ي تلخ و وحشيانه‌ و رياکارانه‌اي که اين اصحاب قدرت مي‌پيچند هيچ ارتباطي ندارد. دلم سخت از بلايي که دارد به سرمان مي‌آيد گرفته است. هرچند جز خودمان احدي شايسته‌ي ملامت نيست.

دعا مي‌کنم براي دفع اين شر عظيم، هرچند سنت خداوند است که تغيير روزگار را موکول به تغيير خودمان نموده است.
يا علي مولا مددي.

نوشته شده در زمان May 23, 07 04:33 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (6)


صبر

پيش از اين‌که بيايم، وقت خداحافظي با يک رفيق نازنين، او نصيحتم کرد که نگذار دين‌داري‌ات مانع زندگي کردنت بشود. همان‌جا جواب دادم که زندگي‌ام همان دين‌ام است. آن جواب را به او دادم اما حرف او همين‌طور در ذهنم ماند.
تعريف زندگي چيست که آن عزيز تصور مي‌کند ممکن است دين‌ورزي من مانع جريان آن شود. اين سوال خصوصا اين‌روزها که شکل نويي از زندگي را تجربه مي‌کنم بيش‌تر به سراغم مي‌آيد. وقتي فرصت انتخاب افزايش مي‌يابد و وقتي شرايط تغيير مي‌کند مجبور مي‌شوي به بسياري از آن‌چه انجام مي‌دادي و آن‌چه انجام نمي‌دادي دوباره فکر کني و خطوط قرمزت را شکل نويي بدهي.
يک‌بار از رفيق هندي هندو مذهب‌مان پرسيديم که در مذهب شما خوردن گوشت قرمز مجاز است يا نه؟ چون ديده بوديم که گوشت قرمز نمي‌خورد براي‌مان اين سوال پيش آمد. جواب داد که در مذهب‌مان ممنوع است، اما نخوردن من دليل شخصي دارد نه مذهبي؛ نمي‌خورم چون گوشت قرمز دوست ندارم. حرف بعدي‌اش البته براي من جالب‌تر بود. گفت تمام مذاهب در سرتاسر دنيا پر است از بايد و نبايدهاي فراوان، اما اکثر منتسبين به آن مذاهب همان کاري را مي‌کنند که دلشان مي‌خواهد.
شايد استنباطم کمي زود و خام باشد، اما تصور مي‌کنم فرآيند مذهب گريزي که من گمان مي‌کردم به خاطر ساختار حکومت ما در ايران شکل گرفته است، مساله‌اي است که در تمام دنيا وجود دارد. اگرچه شايد به خاطر همان رفتارهاي رسمي و حکومتي در مملکت ما اين مساله کمي شديدتر باشد، اما همه‌ي ماجرا به گمانم ربطي به سيستم حکومتي ندارد.
دکتر محمد مجتهد شبستري، اگر اشتباه نکنم در کتاب تاملاتي در قرائت انساني از دين، در مورد برخورد انسان‌ها با دنياي مدرن حدسي زده بودند و براي آن از وضعيت ژاپن شاهدي آورده بودند. حدس اين بود که اصولاً جوامعي که اعتقاد به وحدانيت مولفه‌اي مهم و پررنگ در ساختارهاي فرهنگي‌شان است، در پذيرش دنياي مدرن مقاومت بيش‌تري از خود نشان مي‌دهند، در مقابل جوامعي که اعتقاد به وحدانيت در آن‌ها امري فرعي است و يا جوامعي مانند ژاپن که اساسا ادياني با خدايان متعدد دارند در پذيرش اين خداي مدرن آسوده‌ترند.
خداي مدرن خداي عجيبي است. خدايي است که خلاق است و بر تمام شئون زندگي سايه‌ي خودش را مي‌گستراند. پذيرش اين خدا طبعا براي کسي که چه به صورت يک باور ايدئولوژيک و چه به صورت فرهنگي و تربيتي وحدانيت مطلق متعال را پذيرفته است گران و سنگين است. به اين واقعيت اضافه کنيد ضعف شديد مبلغين ديني را در تطبيق کلام آن مطلق متعال با آن‌چه امروز پيرامون ما مي‌گذرد و البته ناپاکي و فساد جماعتي از همان مبلغين کلام خدا نيز مزيد بر علت است. در اين شرايط آيا عجيب است که باور به آن خداي واحد تحت الشعاع خداي مدرن قرار بگيرد؟
اما آن‌چه در ذهن من مي گذرد سوي ديگري هم دارد. مي‌گويد آن‌چه امر کرده‌ام که وصل کنيد را قطع نکنيد و آن‌چه بر قطعش دستور داده‌ام را وصل نکنيد. مي‌گويد به کتاب هم‌چون يک کل يک‌پارچه بنگريد و به آن عمل کنيد و به ميل خودتان پاره پاره‌اش نکنيد. امر مي‌کند ونهي مي‌کند، اما صبر ترجيع بند تمام اين اوامر و نواهي است. تذکر اين نکته که شما تنها کساني نيستيد که بابت بنده‌گي‌تان شماتت مي‌شويد را بارها و بارها در ميان کلماتش ديده‌ام. گمان مي‌کنم ماجرا دلايل وسيع‌تري از آن‌چه من مي‌پندارم دارد. همان‌طور که پيوند زدن کم‌رنگ شدن نقش دين در روابط اجتماعي‌مان با رفتارهاي حکومت ساده‌سازي اشتباهي بود که مرتکب شدم، گمان مي‌کنم مرتبط کردن آن فقط با دنياي مدرن نيز ممکن است اشتباهي ديگر باشد.
خوب تکليف چيست؟ امروز گمان مي‌کنم تمام ماجرا در همان بنده‌گي است. هر آن‌چه فرموده است مطاع است بدون سرکشي، از موضع بنده‌گي و نه از موضع موجودي صاحب اراده‌ي مستقل. و صبر چاره‌ي اين تنهايي است که در پي باور به وحدانيت‌ش خواهد آمد. تنهايي‌اي که هر چه باورت عميق‌تر شود، دقيق‌تر آن را مي‌بيني و عمق‌اش را در مي‌يابي.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان May 30, 07 09:07 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


کلاه

زندگي دور از مملکت جدا آدم را بي‌تعصب و هرهري بار مي‌آورد. دي‌شب به مناسبت اين‌که استقلال چهارم شد و پرسپوليس سوم، اين رفقاي پرسپوليسي ما شام دادند، من هم نشستم در اين جشن که به مناسبت ضايع شدن استقلال برپا شده بود دو لپي خوردم! خفت از اين بيش‌تر؟ تيم محبوبت، تيمي که اين‌قدر سرش با اين و آن کل کل مي‌کردي و هر جا پا مي‌داد تا مي‌شد شلوغش مي‌کردي را به يک پيتزا بفروشي و بعد هم بدون عذاب وجدان شب سر راحت روي بالش بگذاري!
از آن بدتر ام‌شب بود. همان رفيقي که ديشب شام داده بود گفت که اگر من و علي هر دو سرمان را کچل کنيم تقبل مي‌کند که براي‌مان دوتا کلاه قشنگ بخرد! عمراً فکرش را هم نمي‌کرد که فقط به خاطر دو تا کلاه ما تن به چنين کاري بدهيم. رفتيم و کچل کرديم. موهاي نازنين‌مان را از ته زديم. او هم که هنوز در شوک اين رفتار ما مانده بود پول دو تا کلاه را نقداً داد دست‌مان! خلاصه بعد از هفده هجده سال دوباره کچل کردم! به خاطر دو ريال پول نقد، آن‌چنان قيافه‌اي براي خودم ساختم که خودم هم وقتي توي آينه نگاه مي‌کنم شوکه مي‌شوم.

نوشته شده در زمان May 30, 07 09:18 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


May 2007


شناسه

درباره

اين صفحه حاوي يادداشت‌هايي است که در وبلاگ شطحيات و در دوره‌ي زماني May 2007 نگاشته شده است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در April 2007 قابل دست‌رسي است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در June 2007 قابل دست‌رسي است.

‌جستجو