تجربهي نو
يک ماه زندگي در پننگ را پر کردهام. صبحها ميرويم شرکت، مشغوليم تا عصر. عصر برميگرديم به خانهمان. يا مشغول رتق و فتق کارهاي خانه ميشويم و يا اگر همتي باشد کمي به درس ميرسيم. گاهي ورزشي هم ميکنيم. زندگي در تنهايي آنقدرها هم که تصور ميکردم سخت نبود. و البته به گمانم، من تجربهي کم خطري از زندگي اينچنيني را دارم تجربه ميکنم.
گاه گداري يک سوال اساسي به ذهنم ميرسد. سوالي که تصور ميکردم ديگر نبايد برايم طرح شود، اما بر خلاف تصورم به سراغم ميآيد. اين سوال تنها مال من هم نيست. رفقاي ديگرمان هم با شدت کم و زياد گويا دچارش شدهاند. من اينجا چه ميکنم؟ آمدم يک چيزي گيرم بيايد و بروم، نکند اشتباه کرده باشم، نکند راه بهتري ميتوانستم پيدا کنم، اصلا آنچه دنبالش هستم، به از دست دادن آن چيزها که از دست دادم ميارزيد؟ اين سوالها ميآيد و ميرود. و من سعي ميکنم چندان توجهي بهشان نکنم.
رفيق نازنيني دارم که يک حرف زيبايش در خاطرم مانده است. ميگفت هر چند وقت يکبار سرت را بالا بگير ببين کجايي، هدفت را بسنج و وضعيتت را مشخص کن و يک تصميم بگير. آنوقت سرت را بينداز پائين و تا يک چند وقتي ديگر بدون چند و چون، به تصميمي که گرفتهاي عمل کن و باز دوباره سرت را بالا بگير و ببين چهقدر انحراف داشتهاي. تصميم گرفتهام فعلا که در شرايط انتقالي هستم و شايد مستقر نشدنم باعث شود نتوانم درست همهچيز را ببينم، سرم را بيندازم پائين و تصميمي که بسيار برايش فکر کرده بودم را انجام دهم.
علاوه بر همهي اينها يک احساس جديد را دارم تجربه ميکنم و آن دانستن وزن درستتر حرفه در زندگي است. اينکه بفهمم اصولا کاري که شايد لازم است در زندگيام انجام دهم، ارتباطي به کار کارگري که امروز دارم انجام ميدهم ندارد. دارم احساس ميکنم جز حرفه چيزهاي ديگري هم در زندگيام هست که شايستهي توجه فراوان است. اينها را اگرچه ميدانستم، اما آخرين روزهايي را که فرصت کافي براي تجربه کردنشان داشتم را درست به خاطر نميآورم.
دارم سعي ميکنم ياد بگيرم که هر لحظهاي که ميگذرد قسمتي از زندگي است که بايد تا آنجا که مجالش باشد از آن بهره برد. دوست دارم بفهمم انتظار براي سپري شدن يک دوران و رسيدن دوران بعد حرمان بزرگ و تلخي است که تقريبا همهمان دچارش هستيم.
زندگي در اينجا مزايايي دارد که باعث ميشود دوستش داشته باشم. اولينش آرامش است. اينجا ميتوانم خودم را هم ببينم و براي خودم فرصتي را کنار بگذارم، کاري که مدتها بود توانش را نداشتم. فراغت در اين مقطع به گمانم خير زيادي برايم داشته باشد.تجربهي زندگي اينچنيني هم البته ارزشمند و محترم است. در اينجا ميشود ديد و فهميد که در عين رعايت آنچه برايت محترم است، بايد با بندهگان خدا زندگي کرد و دوستشان داشت. اينجا چيزهاي زيادي به نظرم براي آموختن هست که بايد بياموزمشان.
احساس دلتنگي عليرغم آنچه وعدهاش را به من ميدادند، نابودم نکرد، فشارش آنقدرها زياد نبود که از زندگي بيفتم و تحمل ناپذير شود. مثل نسيمي گاه گاه ميآيد و ميرود. هرچند، وقتي هرشب صدا و تصوير کساني که دوستشان داري را بشنوي و انواع ارتباط، به جز رودررو، برقرار باشد بايد بسيار آدم بيربطي باشي که باز بخواهي خودت را لوس کني و گندش را در بياوري.
گاهگاهي که فشارها زياد ميشود، بدخلق ميشوم و بد خلقيام دامن رفقاي نازنينم را ميگيرد. اينجا بايد دقيق و عملي ياد بگيرم که آدمها متفاوتند و سلايق مختلفي دارند که ممکن است تو آنرا بپسندي يا نپسندي. انواع مختلفي فکر ميکنند، گاهي اصلا فکر نمي کنند، گاهي بسيار دقيقتر از تو فکر ميکنند. و اينها واقعيات آدمهاست. اينجا بزرگترين فرصت مشق مدارا و مديريت روابط است که من تاکنون تجربهاش کردهام.
تا اينجا از اين فرصت زندگي راضي بودهام. دعايم کنيد تا بدون ضرر، رضايتم برايم باقي بماند.
يا علي مدد.
پي نوشت: ممکن است گاه گداري عکسي بگيرم از اين اطراف. از هر چيزي که به نظرم زيبا بيايد و ديدني. عکسها را اينجا ميگذارم.
آرا (1)
ishalla hamishe khosh bashi. ama yeki domahe avalesh hamishe mesle mosaferate. deltangia az vaghti zendegi shoroo mishe miad soraghe adam. delam barat tang shode. khosh bashi