ده سال گذشت

ده سال گذشت. از آن‌روزها که داشتيم اولين تجربه‌ي اجتماعي‌مان را مي‌گذرانديم و احساس مهم بودن تمام وجودمان را گرفته بود. از آن‌روزها که هر روز بعد از مدرسه مي‌رفتيم ستاد دانش‌آموزي سيد محمد خاتمي. درست نمي‌فهميديم ماجرا چيست، حتي اگر کسي مي‌پرسيد چرا سيد محمد خاتمي و چرا ناطق نوري نه، به جز يک مشت حرف درهم و برهم چيزي براي گفتن نداشتيم. اما هرچه بود تلاشي بود که گمان مي‌کرديم خوب است انجامش بدهيم.
يادش بخير آن‌روز تاسوعا که شب قبلش را دبيرستان مانده بوديم و صبح که راه افتاديم به سمت خانه، وقتي به ميدان رسالت رسيديم، با رضا رفتيم به يک ستاد انتخاباتي ناطق نوري تا خودمان را هوادار ناطق جا بزنيم و براي کاغذ چرک‌نويس، پوسترهاي ناطق را از آدم‌هاي ستاد بگيريم. هرچند آن‌روز، آن بنده‌ي خدا گفت که پوسترهايش تمام شده، اما يادم مي‌آيد پوسترهاي ناطق که از آن‌روزها جمع کرديم، تا سال پيش دانشگاهي دوام آورد و پشتش تست کنکور حل مي‌کرديم.
هنوز يک دسته کاغذ و پوستر و روزنامه و شب‌نامه از آن‌روزها دارم که تمام خاطرات آن‌روزها با ديدنشان زنده مي‌شود. ماجراي کارناوال عاشورا، دروغي که از قول مير حسين، عصر روزي که تبليغات ممنوع مي‌شد پخش کردند. حرف حاج منصور که گفته بود هواداران خاتمي به بهشت نخواهند رفت و بسيار ماجراي کوچک و بزرگ ديگر.
آن سال‌هاي اول عجب روزگار شيريني بود. حالا که از دورتر به آن‌روزها نگاه مي‌کنم دلم از آن‌همه شادي و اميد و هيجاني که آن‌وقت‌ها بود و امروز نيست مي‌گيرد. آن‌همه روزنامه، آن‌همه کتاب که پيش از آن تصور منتشر شدنشان هم ممکن نبود، آن همه تلاش، آن همه باور به آينده‌ي به‌تر، حتي همان مجله‌ي دوست داشتني پيام امروز که بسيار نامرتب منتشر مي‌شد و هر از گاهي که بيرون مي‌آمد حريصانه مي‌خريدمش و از صفحه‌ي اول تا آخرش را با ولع مي‌خواندم.
چه شد که همه‌ي آن روزهاي خوش دو سه سال بيش‌تر دوام نياورد. نمي‌دانم تقصير عمده بر دوش آن‌هاست که با تنگ نظري‌شان گنجايش آن روزهاي خوش را نداشتند و گام‌به‌گام کردند هر آن‌چه مي‌توانستند بکنند، يا بيش‌تر آن‌هايي را مقصر بدانم که خودشان را متولي راي مردم پنداشتند و غرور آن‌چنان مست‌شان کرد که تا وقتي همه چيز را نباختند متوجه بي تدبيري‌شان نشدند.
و البته مگر نه اين است که آن‌چه بر سر يک ملت مي‌آيد عين ظرفيت و شايسته‌گي آن‌هاست، نه کمي بيش‌تر و نه کمي کم‌تر. پس چرا بايد جز خودمان کسي را مقصر بدانيم. چرا بايد گمان کنيم کوتاهي کسي جز خودمان باعث شده يک‌روز صورت خون‌آلود آن دخترک را ببينيم، روز ديگر آن بي‌نواي خاوراني را که آفتابه گردنش انداخته‌اند، به تحقير اين‌سو و آن‌سو ببرند و چهار گردن کلفت بي‌نواتر، زير چکمه بگيرندش و ديگر روز بريزند و چهار بچه‌ي دانش‌جو را ببرند و با افتخار بگويند مي‌خواهيم حماقتي را که سي‌ سال پيش مرتکب شديم و اسمش را گذاشتيم انقلاب فرهنگي، مکرر کنيم. چه کسي جز خودمان مقصر تسلط آن بنده‌ي خدايي است که جناب محسن کديور مجسمه‌ي خرد مي‌خواندش؟
يادم مي‌آيد آخرين شانزده آذري را که سيد محمد خاتمي آمد به دانشگاه تهران. يادم مي‌آيد به او گفتند احمق، گفتند سازش‌کار، گفتند بي‌عرضه، گفتند حراف بي‌عمل. آن‌روز چيزکي نوشتم و آرزو کردم کسي بر ما تسلط پيدا کند که آن چهار بچه بفهمند آن‌چه مي‌گفتند چه معني مي‌دهد. طنز روزگار را ببين! وعده‌هاي سراسر دروغ و بي‌شرمانه‌اي که خودش و مشاوران طاق و جفتش مي‌دادند همه به کنار، تمام اتفاقاتي که بدبين‌ترين آدم‌هايي که مي‌شناختم پيش از انتخاب اين بنده‌ي خدا پيش‌بيني مي‌کردند و من خام‌خيالانه گمان مي‌کردم رخ دادن‌شان ممکن نيست، يک به يک به وقوع پيوست. و بلاي امروز به سرمان آمد.
ده سال از آن‌روزهاي خوب گذشت. گمان مي‌کنم سيد محمد خاتمي يک اتفاق در عرصه‌ي سياست ما بود. اتفاقي که شايسته‌ي تداومش نبوديم. نسيمي آمد و چهار صباحي وزيد و خسته و درمانده و شکسته رفت. بيرونش کرديم، کسي که براي آن مردم درهم شکسته، نشاط آورد، فضاي باز فرهنگي آورد، آرامش و اعتماد بين‌المللي آورد، نظم اقتصادي آورد و اين مردم را به آينده‌شان اميدوار کرد را با تهمت و ناسزا بدرقه کرديم تا نفت سر سفره‌مان بيايد.
آن‌قدر غصه‌ي اين‌روزها روي دلم سنگيني مي‌کند که نمي‌دانم از کجايش بگويم. کجا فرياد بزنم که من مسلمانم، اما مسلماني‌ام با نسخه‌ي تلخ و وحشيانه‌ و رياکارانه‌اي که اين اصحاب قدرت مي‌پيچند هيچ ارتباطي ندارد. دلم سخت از بلايي که دارد به سرمان مي‌آيد گرفته است. هرچند جز خودمان احدي شايسته‌ي ملامت نيست.

دعا مي‌کنم براي دفع اين شر عظيم، هرچند سنت خداوند است که تغيير روزگار را موکول به تغيير خودمان نموده است.
يا علي مولا مددي.


آرا (6)

Anonymous در زمان May 24, 2007 2:51 AM اين‌گونه نوشت:

hamine dige, karsih nemishe kard
shayad ye roozi hame chi dorost shod


اکبر آقا + اژدر آقا در زمان May 25, 2007 7:39 PM اين‌گونه نوشت:

به نظر من، از برکت وجود ایشون، مملکت الان افتاده تو سرازیری افول یا بهتر بگیم سرازیری اضمحلال!
جای شما خیلی خالیه!
با یه سرعت کنترل نشدنی داریم تو کوچه بن بست میریم جلو! الان دیگه خراب هم بکنیم دیگه فایده ای نداره!
سود بانکی رو که کشید پایین یعنی ترمز دستی رو هم کنده و انداخته بیرون!
نمیدونم رو وبلاگ شما بود خوندم راجع به دوئل کردن مست ها ... ؟! حکایت برادر احمدی نژاده! اگه وقت شد پستش میکنم...


اکبر آقا + اژدر آقا در زمان May 25, 2007 7:42 PM اين‌گونه نوشت:

به نظر من، از برکت وجود ایشون، مملکت الان افتاده تو سرازیری افول یا بهتر بگیم سرازیری اضمحلال!
جای شما خیلی خالیه!
با یه سرعت کنترل نشدنی داریم تو کوچه بن بست میریم جلو! الان دیگه خراب هم بکنیم دیگه فایده ای نداره!
سود بانکی رو که کشید پایین یعنی ترمز دستی رو هم کنده و انداخته بیرون!
نمیدونم رو وبلاگ شما بود خوندم راجع به دوئل کردن مست ها ... ؟! حکایت برادر احمدی نژاده! اگه وقت شد پستش میکنم...


فاطمه در زمان May 27, 2007 4:24 PM اين‌گونه نوشت:

از ماست که بر ماست...
التماس دعا


بابک در زمان May 29, 2007 7:21 AM اين‌گونه نوشت:

چیز خاصی نبود اونچیزی که گفتم..

جز اینکه فکر می کنم در ذهن اکثر بچه های این مملکت قسمتی در گذشته هست که وجود نداره و جاشو خلع پر کرده...قسمتی که دیدنش و خوبی ها و بدیشهاش اونقدر دردناکه که آدم ترجیح یده نبینه...

:]


Z در زمان June 6, 2007 11:09 AM اين‌گونه نوشت:

ghazieh daghighan haman ayeye sharife ast ke gofti akhavi ...


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو