و باز هم صبر
ناراحت شدي؟ زورت آمد؟ غصه خوردي؟ اينها مال درونت بود، آنچه آشکار بود اين بود که دستکم برافروخته شدي! با حرارت صحبت کردي! با خشم هم صحبت کردي؟
براي چه؟ براي خودت؟ يا براي آنچه دوستش داشتي؟ اگر براي آنچه دوستش داشتي بود چرا با آن همه هيجان؟ اثري هم داشت؟ اصلا ميشد براي آن شرايطي که ايجاد شد اثري را از آن جنس که تو خير ميداني تصور کرد؟ پس چرا شروع کردي؟
خودت هم خوب ميداني که فايدهاي در اين بحث نميديدي، حتي اولش نخواستي وارد گفت و گو شوي، تحملت تمام شد، کم آوردي، حرف از دهنت درآمد، تو خودت هدايتش نکردي؟ تحمل تو تمام شد!
ظرفيتات هنوز اندک است. از اينکه در مورد آنچه تو درست ميداني و اينگونه سخن گفته ميشود و تو يقين داري که دستکم اين نقد به آنچه تو صحيح ميداني هرگز وارد نيست آشفته ميشوي، نه از اينکه درک درستي از حقيقت وجود ندارد. ايجاد درک صحيح از حقيقت در آن مسيري که تو رفتي هرگز حاصل نخواهد شد. هيچ کدام از آن بزرگاني که تو ادعاي محبت آنها را داري هرگز اينگونه از حقيقت دفاع نکردند. بگذريم از آنکه تو معتقدي آنها در جوار حقيقت بودند و تو تنها برداشتي داري از توصيف آنها از حقيقت!
ظرفيتات را زياد کن پسر. ظرفيتات را زياد کن. صبر، صبر، صبر، صبر!
يا مولا علي مددي
حسن يوسف
تهران که بودم هيچ گلي را به اندازهي حسن يوسف دوست نداشتم. جالب اينجا بود که هيچوقت هم يک گلدان حسن يوسف براي خودم نداشتم. يکبار که رفته بودم محلات، يک گلخانهي بزرگ پيدا کردم که پر بود از حسن يوسف. مزهي شيرين خاطرهي آن يک ساعت قدم زدن بين آن همه گل زيبا را هنوز زير زبانم حس ميکنم.
هر وقت ميرفتيم به يک گل فروشي که به مناسبتي گلي بخريم، اگر آنجا حسن يوسف داشت، من ميايستادم به تماشايش و تا وقتي گلي که ميخواستيم حاضر ميشد خودم را با آن سرگرم ميکردم.
يک چيزي حدود يک ماه پيش رفته بوديم يک مرکز خريد که کمي دور از خانه است. کنارش يک گل فروشي بود. رفتم داخلش ديدم که حسن يوسف دارد. بيش از حد تصور شاد شدم. يک گلداناش را خريدم. گل زيبايم با برگهاي سبز و بنفش بينظيرش را گذاشتم روي يک ميز کنار تختم. نميدانم چه کردم با گل نازنين، آب و غذايش را درست ندادم؟ نورش ناکافي بود؟ آنقدر که شايسته بود به گلم توجه نکردم يا نميدانم چه، که ظرف دو هفته شروع کرد به پژمردن. يکي يکي برگهايش ميپژمرد و ميريخت و اعصاب من را به هم ميريخت.
افتادم به گشتن اينور و آنور و پرسيدن از هرکس که حدس ميزدم شايد بداند، که چه بايد بکنم. مرتب آباش دادم، با گلم حال و احوال کردم. به حسن يوسفم توجه کردم و برايش موسيقي گذاشتم، گذاشتماش جايي که نه نورش کم باشد و نه زياد. خلاصه عزم کردم زندهاش کنم. آرام آرام جان گرفت و قد کشيد و بزرگ شد.
امروز اندازهاش دستکم دو برابر روزي شده که خريدهامش. به فکر افتادهام خانهي جديد که رفتيم گلدانش را هم عوض کنم. گذاشتهامش بالاي تختم، کنار اتاق تا هر روز اول صبح چشمهايم به برگهاي شاداب گلدانم باز شود.
احساس زيبايي است که قبلترها تجربهاش نکرده بودم. احساسي که بابت تجربه کردنش بسيار شادم.
اسباب کشي
دو هفتهاي ميشود که آمدهايم خانهي جديد. همسر آن علي از تهران آمد و من و اين علي! بايد بار و بنديل ميبستيم و ميآمديم خانهي جديد. هرکدام يک چمدان و خردهاي بيشتر بار نداشتيم، اما مستقر شدن و راه افتادن جريان امور خانه يمهفتهاي طول کشيد. صاحبخانه يک مرد و زن سن و سالدار چينياند.
اگر همان اول آمده بوديم اينجا منظرهاي که از پنجرهي خانه ميديديم، بسيار هيجانانگيزتر بود. منظرهي وسيع دريا و جزيره و پل جزيره، ميتوانست خيلي زيباتر باشد اگر اين چند وقت صبح تا شب همين صحنهها را نميديديم وبهشان عادت نميکرديم.
بعد از اين دو هفته، امشب اولين شبي بود که حال نشستن و نوشتن آمد.
قيام
بابا تعريف ميکرد که روز بيست و دوم بهمن پنجاه و هفت يک جماعتي از مردم غيورمان، در خيابان پاسداران يا سلطنت آباد همان دوران، مسلح راه ميافتند سمت کارخانهجات مهمات سازي که بالاتر از چهارراه پاسداران است، به اين خيال که برويم آنجا را فتح کنيم. در مسيرشان به هر چيزي ميرسيدند ميسوزاندند و ميرفتند. همان روزها همين جماعت يا آدمهايي شبيهآنها ريخته بودند به ساختمان مسلسل سازي و گويا همه چيز را با خودشان به غنيمت برده بودند. گويا حتي دستگاه جوش برده بودند به داخل ساختمان و گاو صندوقهاي واحد مالي را به طمع پول يا اوراق بهاداري که به کاري بيايد سوراخ کرده بودند و هرچه به کارشان ميآمد برده بودند و هرچه به کارشان نميآمد سوزانده بودند. اين اقدام شجاعانه و انقلابي باعث شده بود تا سالها پس از انقلاب ابوي بنده و همکارانشان به در و ديوار بزنند بلکه بتوانند قسمتي از اسناد و مدارک آن مجموعه را با تکيه به شواهد ديگري که باقيمانده بود بازسازي کنند.
از اصل داستانم منحرف شدم! اين جماعت راه ميافتند به سمت مهماتسازي تا آنجا را هم به خشم انقلابيشان بسوزانند. جناب ابوي و برخي آدمهاي ديگر آن منطقه که مذهبي بودند و احتمالا آنروزها وجيه، مثل امام جماعت مسجد اختياريه، فکر ميکنند که اگر اينها آن ادايي را که در مسلسل سازي از خودشان در آوردند در يکي از انبارهاي اين کارخانهها در بياورند تمام سلطنتآباد روي هوا ميرود. مجبور ميشوند همهگي بيايند دم در مجموعه بايستند و هرکدام از انقلابيون مخلص که قصد حمله به آنجا را ميکردند با اين بهانه که ما خودمان اينجا را کنترل ميکنيم و شما برويد به فتح جاهاي ديگر برسيد، ملت را از حمله به آن مجموعه منصرف ميکنند.
ديشب و پريشب که عکسهاي اقدام انقلابي مردم در به آتش کشيدن پمپهاي بنزين و اتومبيلهاي دور و اطرافش را ميديدم، ياد اين خاطره افتادم. اين عکسها خود به خود دردناکند، اما وقتي تجليل عدهاي ابله از «قيام مردم بر عليه ستم و جور» را ميبينم، تمام استخوانهايم تير ميکشد. سوزاندن و نابود کردن گويا اخلاق ماست، عادت ماست، تفريح و تفرج ماست. قرار هم نيست تغيير کنيم، يا حداقل کمي جلوههاي متمدنانهي رفتارمان را تقويت کنيم. همهمان گويا هماني هستيم که سال پنجاه و هفت بوديم، يا همانهايي که سال چهل و دو بوديم و يا شايد حتي پيشتر از آن.
کي بناست بفهميم که سوزاندن پمپ بنزين، سوزاندن ثروت خودمان است، نميدانم. حقيقتا نميدانم.
يا علي مدد.
بحران بنزين
دوسال و اندي پيش از اين، زماني که هنوز سيد محمد خاتمي رئيس جمهور بود و البته مجلس هفتم سر کار آمده بود و ديگر کسي انتظار تغييري را نداشت و همه منتظر پايان دوران سيد محمد خاتمي بودند، مجلسيان عدالت طلب آنروز به رهبري آدمهايي مثل احمد توکلي تصميمي گرفتند که نه تنها همان زمان به شدت از آن تصميم برآشفته شدم، بلکه هنوز هم معتقدم يکي از خيانتهاي بزرگ مجلس هفتم همان تصميم بود. افزايش پانزده درصدي قيمت بنزين به فرمودهي اقتصاددانان مجلس نشين متوقف شد. اين اقدام پوپوليستي البته نتيجه بخش هم بود و دولتي اصولگرا در کمتر از يکسال به مدد تمام آن عوام فريبيها بر سر کار آمد. اگرچه آن دولت به زمينهسازان ظهورش وفا نکرد و بسيار زود کساني همچون احمد توکلي و محمد خوشچهره در زمرهي منتقدانش قرار گرفتند.
امروز گويا کارد بنزين به استخوان اقتصاد دولتيمان رسيده است. محمود احمدينژاد و دولتيانش در اقدامي شجاعانه سهميه بندي بنزين را آغاز کردند. مسيري که ميتواند اولين گام براي حذف سوبسيد ناجوانمردانهي بنزين باشد. ميگويم ناجوانمردانه، چرا که اين سوبسيد ابلهانه که نزديک به يک سوم بودجهي سالانهي ما را ميبلعيد، سودش نصيب اتومبيلداران بود و دودش به چشم طبقات پائينتر جامعه. شري بزرگ که به جانمان افتاده بود و کسي جرات وجسارت کنار انداختنش را نداشت.
عليرغم تمام اختلاف نظري که با رفتارهاي سياسي جريان حاکم دارم، و با وجود انتقاداتي که به جزئيات اجراي اين سياست وارد ميدانم، اما گمان ميکنم که کليت آن آنچنان مهم و حياتي و مفيد است، که نه تنها مجريانش را شايستهي تقدير ميکند، بلکه کمک به ثمر دادن اين حرکت را واجب و ضروري ميکند.
ماجراي بنزين در مملکت ما يک گرهي کور بود، گرهاي که نه تنها سالهاست که از ايجادش ميگذرد بلکه در همهي اين سالها هر کس که دستش رسيد سري از اين گرهي چند سر را گرفت و کشيد و کورترش کرد. ميراثي که به دولت نهم رسيد، هيچ ميراث دوست داشتنياي نبود. اقدام محمود احمدينژاد که شايد ناگهاني و ضربتي دست به بريدن اين گره زد، حتي ممکن است خودکشي بزرگ سياسياي باشد که او جريان همراهش مرتکب شدهاند، اما يقينا، مملکت و دولتهاي پس از خودش را از مصيبت بزرگي رها کرده است.
پريشب که اين خبر اعلام شد، کساني که در اثر اين تصميم، به واقع تحت فشاري خردکننده قرار ميگرفتند به خيابان ريختند و راهها را بستند و پمپهاي بنزين را به آتش کشيدند. اتفاقي که کاملا قابل پيشبيني بود همين بود. حتي من گمان ميکنم موج اعتراضات بسيار محدودتر از حد انتظار بود. مشابه اين اتفاق در کشوري مثل آرژانتين در هر دهه منجر به سقوط يک دولت ميشود. من حتي گمان مي کنم وقتي شوک افزايش قيمت بنزين اثر کرد و قيمت همهچيز رشد سرسام آور پيدا کرد، تازه تبعات سياسي و اجتماعي و اقتصادي و امنيتي اين تصميم سخت خودش را نشان خواهد داد.
خوب ميدانم که در اثر اين تصميم زندگي سخت مردم سرزمينمان بسيار سختتر خواهد شد، ميدانم اعصاب متشنج مردم سرزمينمان بسيار متشنجتر خواهد شد، اما باور دارم که چارهاي جز اين براي کشورمان باقي نمانده بود. شايد اجراي اين تصميم کمي ناگهاني بود، شايد کمي غيرمترقبه بود، شايد در جزئيات ميشد بهتر از اين سهميهبندي را به ثمر رساند، اما من گمان ميکنم ماجرا آنقدر پيچيده و چند سر بود، که هر نحوهي ديگري از اجرا هم عواقب بسيار سهمگيني ميداشت. شايد اگر اين اتفاق در در دولتهاي پيش از اين رخ داده بود، شايد اگر مجلس آن اقدام شرمآور را مرتکب نميشد و بسيار شايدهاي ديگر، امروز يا نيازي به گرفتن اين تصميم نبود و يا اين تصميم چنين هزينهي گزافي نداشت. اما به هر حال واقعيت امروز اين است و من گمان ميکنم چارهاي جز تحمل اين هزينهها وجود ندارد.
يادم ميآيد حدود سالهاي هفتاد و هفت و هفتاد و هشت بود که يک مجموعه سخنراني اقتصادي دربارهي سازمان تجارت جهاني و شرايط ايران در قبال آن سازمان به دستم رسيد. آن بندهي خداي سخنران ضمن انتقاد از سيد محمد خاتمي که سياست تعديل دولت هاشمي را معطل گذاشته بود، ميگفت نتيجهي مستقيم آزاد سازي قيمتها در کشورهاي در حال توسعه که مقدمهي پيوستن آنها به بازار جهاني است، شورش و طغيان مردم است. من امروز از اين ميترسم که دولت در مسيري که شروع کرده است از دو سو تحت فشار قرار بگيرد و نتواند اين مسير را به سرانجام برساند. اول آنها که صاحب منفعتاند در شرايط جاري، يا آنهايي که ميترسند از از دست دادن راي موکلينشان و ديگر مردمي که شرايط بسيار سخت اقتصادي را تحمل ميکنند و توان تامين حداقلهايشان را هم ندارند. به هر حال جاي ترديد نيست که اين شرايط رياضت ممکن است چند سالي رهايمان نکند. از صميم قلب دعا ميکنم و هر کاري که از دستم بر بيايد انجام ميدهم تا دولت بتواند به سلامت از اين گردنهي سخت و ناگزير عبور کند.
کنار زدن اين طرح عاقلانه اما پر هزينه، تنها با نشستن بر موج عوامگرايي ديگري امکان پذير است. و من نميتوانم احساس تلخم را توصيف کنم اگر دولت پوپوليست نهم را جريان پوپوليست فرادست ديگري ساقط کند.
من هنوز هم معتقدم دولت نهم در مجموع اتفاقي بود که ايکاش رخ نميداد، اما در اين فقرهي خاص حمايت تام و تمام از اقدام دولت را واجب و حياتي و سرنوشتساز ميدانم.
از صميم قلب دعا ميکنم که تلاششان با کمترين هزينه و در کمترين زمان به ثمر برسد.
يا علي مدد.
پينوشت: هيچ فکر کردهايد چه دولتي بهتر از يک دولت انقلابي افراطي ميتوانست باب مذاکره با آمريکا را بگشايد و کدام رئيسجمهوري کمهزينهتر از رئيسجمهوري که تمام شعارش عدالت و حمايت از مستضعفين است ميتوانست سد نرخ بنزين را بشکند. به هر حال تا ابد که اين جريان افراطي، حاکم بر مملکت ما نخواهند ماند. چه بهتر که دولتهاي ميانهروي بعدي با اين مصيبتها دست در گريبان نباشند.