و باز هم صبر

ناراحت شدي؟ زورت آمد؟ غصه خوردي؟ اين‌ها مال درونت بود، آن‌چه آشکار بود اين بود که دست‌کم برافروخته شدي! با حرارت صحبت کردي! با خشم هم صحبت کردي؟
براي چه؟ براي خودت؟ يا براي آن‌چه دوستش داشتي؟ اگر براي آن‌چه دوستش داشتي بود چرا با آن همه هيجان؟ اثري هم داشت؟ اصلا مي‌شد براي آن شرايطي که ايجاد شد اثري را از آن جنس که تو خير مي‌داني تصور کرد؟ پس چرا شروع کردي؟
خودت هم خوب مي‌داني که فايده‌اي در اين بحث نمي‌ديدي، حتي اولش نخواستي وارد گفت و گو شوي، تحملت تمام شد، کم آوردي، حرف از دهنت درآمد، تو خودت هدايتش نکردي؟ تحمل تو تمام شد!
ظرفيت‌ات هنوز اندک است. از اين‌که در مورد آن‌چه تو درست مي‌داني و اين‌گونه سخن گفته مي‌شود و تو يقين داري که دست‌کم اين نقد به آن‌چه تو صحيح مي‌داني هرگز وارد نيست آشفته مي‌شوي، نه از اين‌که درک درستي از حقيقت وجود ندارد. ايجاد درک صحيح از حقيقت در آن مسيري که تو رفتي هرگز حاصل نخواهد شد. هيچ کدام از آن بزرگاني که تو ادعاي محبت آن‌ها را داري هرگز اين‌گونه از حقيقت دفاع نکردند. بگذريم از آن‌که تو معتقدي آن‌ها در جوار حقيقت بودند و تو تنها برداشتي داري از توصيف آن‌ها از حقيقت!

ظرفيت‌ات را زياد کن پسر. ظرفيت‌ات را زياد کن. صبر، صبر، صبر، صبر!

يا مولا علي مددي


آرا (4)

فاطمه در زمان June 4, 2007 12:21 PM اين‌گونه نوشت:

رب اشرح لی صدری...


میرحسام در زمان June 4, 2007 4:09 PM اين‌گونه نوشت:

سلام. حال شما؟ خوبین خوشین؟ من خیلی وقت بود وبلاگ بازی نکرده بودم. تازه اینجا رو دیدم. مبارک باشه به سلامتی


Anonymous در زمان June 4, 2007 6:44 PM اين‌گونه نوشت:

ajab khari savar shodim ma


علیرضا در زمان June 10, 2007 12:41 AM اين‌گونه نوشت:

سلاااااااااام آق محسن گل
از اونجایی که دیر به دیر میام، مجبورم کامنتهای رو یکجا بنویسم. گرچه وقت نشد همه نوشته ها رو بخونم.
اول در مورد صبر که دوبار نوشته بودی. صبر صبر صبر. خیلی واژه ی پرمعنایی شده برای من. مخصوصا که ماههاست دارم باهاش سر و کله میزنم و خیلی چیزها برای به ارمغان آورده - چه مادی و چه معنوی. گرچه شیطون از همین مشکلات کوه میسازه ها. دیدی که، دهن آدم رو ... میکنه که "کم آوردی، دیدی هیچی نشد، بیا فلان کار رو بکن". تو روحش
دوم در مورد تیمتون، آخه آدم حسابی آدم یه شام مفت رو بخاطر تیمش (تازه اونم استقلال) از دست میده؟ من بخاطر پرسپولیس از دست نمیدم، شما که جای خود داری. اما در مورد کله براق شما. جان محست یه عکس بده ببینیم، البته الان که باز بلند شده، اما بفرست یه حالی بکنیم.
سوم در مورد سر پایین و بالا بردن و فکر کردن. این رو قبول دارم، اما در پریودش فکر کنم تفاوت نظر داشته باشیم. (حداقل با دوستت) هروقت پریودش برای من بالا میره، در حد یک قفته، گند میزنم. یادم میره، قرارهام با خودم، خدا و ... - باز نگری، تفکر، اصلاح و ... اونقدر برام مفید بوده که وقتی یادم میره میفهمم چقدر جا موندم
تازگیها قرآن برام معنای دیگه ای پیدا کرده، خیلی بیشتر دوستش دارم، از دیگران خیلی بهترم باهام حرف میزنه، مخصوصا تو این تنهایی. شاید از برکات همین تنهایی بوده. شاید
وقتی میری از این کلیساهای بوداییها!!! ما رو هم دعا کن D:


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو