حسن يوسف

تهران که بودم هيچ گلي را به اندازه‌ي حسن يوسف دوست نداشتم. جالب اين‌جا بود که هيچ‌وقت هم يک گل‌دان حسن يوسف براي خودم نداشتم. يک‌بار که رفته بودم محلات، يک گل‌خانه‌ي بزرگ پيدا کردم که پر بود از حسن يوسف. مزه‌ي شيرين خاطره‌ي آن يک ساعت قدم زدن بين آن همه گل زيبا را هنوز زير زبانم حس مي‌کنم.
هر وقت مي‌رفتيم به يک گل فروشي که به مناسبتي گلي بخريم، اگر آن‌جا حسن يوسف داشت، من مي‌ايستادم به تماشايش و تا وقتي گلي که مي‌خواستيم حاضر مي‌شد خودم را با آن سرگرم مي‌کردم.
يک چيزي حدود يک ماه پيش رفته بوديم يک مرکز خريد که کمي دور از خانه است. کنارش يک گل فروشي بود. رفتم داخلش ديدم که حسن يوسف دارد. بيش از حد تصور شاد شدم. يک گل‌دان‌اش را خريدم. گل زيبايم با برگ‌هاي سبز و بنفش بي‌نظيرش را گذاشتم روي يک ميز کنار تختم. نمي‌دانم چه کردم با گل نازنين، آب و غذايش را درست ندادم؟ نورش ناکافي بود؟ آن‌قدر که شايسته بود به گلم توجه نکردم يا نمي‌دانم چه، که ظرف دو هفته شروع کرد به پژمردن. يکي يکي برگهايش مي‌پژمرد و مي‌ريخت و اعصاب من را به هم مي‌ريخت.
افتادم به گشتن اين‌ور و آن‌ور و پرسيدن از هرکس که حدس مي‌زدم شايد بداند، که چه بايد بکنم. مرتب آب‌اش دادم، با گلم حال و احوال کردم. به حسن يوسفم توجه کردم و برايش موسيقي گذاشتم، گذاشتم‌اش جايي که نه نورش کم باشد و نه زياد. خلاصه عزم کردم زنده‌اش کنم. آرام آرام جان گرفت و قد کشيد و بزرگ شد.
امروز اندازه‌اش دست‌کم دو برابر روزي شده که خريده‌امش. به فکر افتاده‌ام خانه‌ي جديد که رفتيم گلدانش را هم عوض کنم. گذاشته‌امش بالاي تختم، کنار اتاق تا هر روز اول صبح چشم‌هايم به برگ‌هاي شاداب گل‌دانم باز شود.
احساس زيبايي است که قبل‌ترها تجربه‌اش نکرده بودم. احساسي که بابت تجربه کردنش بسيار شادم.


آرا (4)

Damon در زمان June 14, 2007 8:36 PM اين‌گونه نوشت:

Hey friend,
Haven't been in contact with you for while, I donnu why but i get a slight feeling of sweet depression when ever i read your posts. I just hope you are doing fine and life is going smooth.
saw your pictures. Dude you have changed man, you have changed alot and i dont mean it now in malasia i mean in the past 2 years. you look much more mature than the last time i saw you.
nice look you got with there with the bald head and an all ;)
take care, I hope life is treating you well.
got a piece of news for you as well, I started my PhD.
Be safe.


Anonymous در زمان June 15, 2007 12:53 AM اين‌گونه نوشت:

agha damet garm. man nemidoonam chera az neveshtehaye jedit ham khandam migire. khodara shokr. halet kheyli khoob shode mesle inke. ishalla haminjoori soro moro gonde bemooni.

--------------------------------------------
محسن: علی جون! یعنی تو واقعا تو برنامه ات نیست که آدم بشی؟ به خدا درست نیست، سنو سالی ازت گذشته. فکر نمی کنی این وضعیت بالاخره باید یه جایی تموم شه!


fatemeh در زمان June 18, 2007 9:35 PM اين‌گونه نوشت:

che jaleb! man az bachegi too otagham chand ta goldoonesh ro daashtam, albate alan nadaram, vali chandan hesi nesbat beheshoon nadashtam, chon ehsaas mikardam zomokht va khashen hastan!! inghadr ham haleshoon khoob bood hamishe, ta az oon shahri ke boodim naghle makan kardim va hame ro dadim be kasi. cheghadr adamha motafavetan:)


Anonymous در زمان June 19, 2007 1:28 AM اين‌گونه نوشت:

=))=)) toro khoda bebein. shotoram barat naz mikone.=))=)))=)))


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو