اسباب کشي

دو هفته‌اي مي‌شود که آمده‌ايم خانه‌ي جديد. همسر آن علي از تهران آمد و من و اين علي! بايد بار و بنديل مي‌بستيم و مي‌آمديم خانه‌ي جديد. هرکدام يک چمدان و خرده‌اي بيش‌تر بار نداشتيم، اما مستقر شدن و راه افتادن جريان امور خانه يم‌هفته‌اي طول کشيد. صاحب‌خانه يک مرد و زن سن و سال‌دار چيني‌اند.
اگر همان اول آمده بوديم اين‌جا منظره‌اي که از پنجره‌ي خانه مي‌ديديم، بسيار هيجان‌انگيزتر بود. منظره‌ي وسيع دريا و جزيره و پل جزيره، مي‌توانست خيلي زيباتر باشد اگر اين چند وقت صبح تا شب همين صحنه‌ها را نمي‌ديديم وبهشان عادت نمي‌کرديم.
بعد از اين دو هفته، امشب اولين شبي بود که حال نشستن و نوشتن آمد.

درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو