قيام

بابا تعريف مي‌کرد که روز بيست و دوم بهمن پنجاه و هفت يک جماعتي از مردم غيورمان، در خيابان پاسداران يا سلطنت آباد همان دوران، مسلح راه مي‌افتند سمت کارخانه‌جات مهمات سازي که بالاتر از چهارراه پاسداران است، به اين خيال که برويم آن‌جا را فتح کنيم. در مسيرشان به هر چيزي مي‌رسيدند مي‌سوزاندند و مي‌رفتند. همان روز‌ها همين جماعت يا آدم‌هايي شبيه‌آن‌ها ريخته بودند به ساختمان مسلسل سازي و گويا همه چيز را با خودشان به غنيمت برده بودند. گويا حتي دستگاه جوش برده بودند به داخل ساختمان و گاو صندوق‌هاي واحد مالي را به طمع پول يا اوراق بهاداري که به کاري بيايد سوراخ کرده بودند و هرچه به کارشان مي‌آمد برده بودند و هرچه به کارشان نمي‌آمد سوزانده بودند. اين اقدام شجاعانه و انقلابي باعث شده بود تا سال‌ها پس از انقلاب ابوي بنده و همکارانشان به در و ديوار بزنند بلکه بتوانند قسمتي از اسناد و مدارک آن مجموعه را با تکيه به شواهد ديگري که باقي‌مانده بود بازسازي کنند.
از اصل داستانم منحرف شدم! اين جماعت راه مي‌افتند به سمت مهمات‌سازي تا آن‌جا را هم به خشم انقلابي‌شان بسوزانند. جناب ابوي و برخي آدم‌هاي ديگر آن منطقه که مذهبي بودند و احتمالا آن‌روزها وجيه، مثل امام جماعت مسجد اختياريه، فکر مي‌کنند که اگر اين‌ها آن ادايي را که در مسلسل سازي از خودشان در آوردند در يکي از انبارهاي اين کارخانه‌ها در بياورند تمام سلطنت‌آباد روي هوا مي‌رود. مجبور مي‌شوند همه‌گي بيايند دم در مجموعه بايستند و هرکدام از انقلابيون مخلص که قصد حمله به آن‌جا را مي‌کردند با اين بهانه که ما خودمان اين‌جا را کنترل مي‌کنيم و شما برويد به فتح جاهاي ديگر برسيد، ملت را از حمله به آن مجموعه منصرف مي‌کنند.
دي‌شب و پري‌شب که عکس‌هاي اقدام انقلابي مردم در به آتش کشيدن پمپ‌هاي بنزين و اتومبيل‌هاي دور و اطرافش را مي‌ديدم، ياد اين خاطره افتادم. اين عکس‌ها خود به خود دردناکند، اما وقتي تجليل عده‌اي ابله از «قيام مردم بر عليه ستم و جور» را مي‌بينم، تمام استخوان‌هايم تير مي‌کشد. سوزاندن و نابود کردن گويا اخلاق ماست، عادت ماست، تفريح و تفرج ماست. قرار هم نيست تغيير کنيم، يا حداقل کمي جلوه‌هاي متمدنانه‌ي رفتارمان را تقويت کنيم. همه‌مان گويا هماني هستيم که سال پنجاه و هفت بوديم، يا همان‌هايي که سال چهل و دو بوديم و يا شايد حتي پيش‌تر از آن.

کي بناست بفهميم که سوزاندن پمپ بنزين، سوزاندن ثروت خودمان است، نمي‌دانم. حقيقتا نمي‌دانم.

يا علي مدد.


آرا (1)

شادي در زمان July 1, 2007 3:29 AM اين‌گونه نوشت:

http://mehrvash.persianblog.com/1386_4_mehrvash_archive.html#7041808
فکر کردم اين لينکو ببيني بد نيست.


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو