شرمنده گي
قديمترها يک اخلاق بدي داشتم، يکي دو سالي بود که کمترش کرده بودم. خيلي زور زدم و تلاش کردم که ديگر تکرارش نکنم، از اينکه به اين صفت معروف شوم هيچ خوشم نميآمد و ار قضا گويا بين آنها که من را ميشناختند داشتم به همين صفت معروف ميشدم.
يکنفر کارش لنگ بود، گيري داشت، کمکي ميخواست، يا اصلا پيشنهاد کاري ميداد، نديد ميگفتم باشد. قول ميدادم و البته به همهاش نميرسيدم و دلم هم نميآمد چهارتايش را بيخيال شوم و به آن بندهي خدا هم بگويم آقا جان شرمنده من نميتوانم.
بعد مدتها دوباره همين بلا را سر يکنفر آوردم. به بندهي خدا قولش را دادم و نرسيدم و سر بزنگاه کار بندهي خدا زمين ماند. وقتي هم که فهميدم احتمال اينکه بتوانم کارش را آنطور که وعده کرده بودم انجام بدهم خيلي کم شده به حساب شانس و اقبالي که شايد نصيبم شود خبرش نکردم و نه کار را انجام دادم و نه گذاشتم خودش فکر ديگري براي گرفتارياش بکند.
بدجوري شرمنده شدم. خيلي وقت بود اين احساس شرمندهگي را تجربه نکرده بودم، اصلا خوش نگذشت. بسيار ناراحت کننده بود!
زندگي در پيش رو
از آمدنام بيش از سه ماه ميگذرد. اوايل دلتنگي آنقدرها زوري نداشت. تحملاش ميکرديم و باهاش کنار ميآمديم. نميدانستم بايد از اين وضع خجالت بکشم يا نه؟ با آنها که قديمترها از ايران رفته بودند و تجربهشان بيشتر بود که صحبت ميکردم، ميگفتند عادي است و الان وقت دلتنگي نيست. ميگفتند دو سه ماه ديگر که کمي جا افتادي و فهميدي چه شده تازه دلتنگيها شروع ميشود. بعدش اگر کمي صبر کني، شش هفت ماه که بگذرد دوباره اوضاع عادي ميشود. فقط اين فاصلهي دلتنگي خيلي سخت است.
حالا گويا وقت دلتنگي رسيده است. با وجوديکه ميدانم گويا اين فشار رفتني است، اما تحملاش آسان نيست. پريروز توي شرکت نشسته بودم که امير براي همهي بچهها يک ايميل فرستاد. گفت فردا روز پدر است، پدرتان را دريابيد. دلام گرفت. چشمهايم داغ شد. ياد بابا افتادم و صورتاش آمد جلوي چشمم. چشمهايم خيس شد، اما به مصيبتي جلوي راه افتادن اشک را گرفتم.
دو سه روز ديگر تولد يکسالهگي پايا است. بزمجه سه تا دندان درآورده. هربار تلفن ميزنم يا از خانه اينجا زنگ ميزنند، مدام از خودش سر و صدا در ميآورد. دلم تنگ شده است براياش. ياد آن روزي که از صبح رفتيم بيمارستان، بعد مامان و مژگان و ميترا و علي رفتند تا اتاق عمل و من و بابا پائين توي سالن انتظار نشستيم و گپ زديم با هم تا اينکه ميترا زنگ زد و گفت که بچه به دنيا آمد همينطور توي ذهنام ميچرخد. يا آنبار که براي بار اول ديدماش. علي پايا را گذاشت توي بغل بابا تا توي گوشاش اذان بگويند. واي که چهقدر اينروزهاي دلگرفتهگي را با خاطرات قشنگام پر ميکنم.
اينروزها صبح زود از خواب بلند ميشوم. ميرويم شرکت. عصر بر ميگرديم و تا بعد از نيمه شب مينشينم سر اين تز لعنت شده که بلکه بتوانم تا يکي دو ماه ديگر کلکاش را بکنم. صبح تا شب دارم کد ميزنم، و ديباگ ميکنم و ويوفرم ميخوانم.
يک کارتن پر کتاب از تهران با خودم آوردم. تازه چون ميدانستم اين اوايل کارم زياد است فقط يک سري رمان و شعر با خودم آوردم که خيلي پردازش نخواهد. کتابهاي سنگينتر را گذاشتم براي سفر بعد. همان اول که آمدم رسيدم يکياش را بخوانم و ديگري را که بعد از آن دست گرفتم، که لبهي تيغ سامرست موام باشد، هنوز نرسيدم تماماش کنم. باز چند روز پيش در فيدهاي راديو زمانه داشتم ميچرخيدم، يکي از داستانهاي احمد محمود را خوانده بودند. داستاني بود از غريبهها و پسرک بومي. ياد کتاب خواندنهاي تهران هم شد يک اسباب ديگر دلتنگي.
خلاصه فشار کار و فشار عصبي کنار آنها، کمي خستهام کرده است. دارم تمام زورم را ميزنم که عليرغم اين فشارها کارها را آنطور که درست است جمع و جور کنم. يکچيزهايي البته دلخوشي ميآورد. مثل آنبار که بيهوا تقويم را برداشتم و ديدم دو سه روز ديگر سيزده رجب است و من اصلاً حواسم نبوده است. يا تلفني که مسعود زد و بعد از احوالپرسي گفت من الان کنار بقيع ايستادهام و يادت کردم و گفتم شمارهات را بگيرم تا بگويم يادت هستم. يا آيهاي که وسط قرآن خواندن ميآيد جلوي چشمام و آنقدر روحيه و اميد ميدهد که احساس ميکنم هيچ مشکلي از توان من بزرگتر نيست. هرکدامشان براي من چند روز انرژي و اميد و روحيهاند.
زندگي ميگذرد. راستاش را بخواهي آنقدر تجربهي ناب و بکر هم در همين سه ماه کوتاه گيرم آمده که خدا را فراوان شکر کنم بابت اين امکان که برايام مهيا کرد. دلام هم روشن است. اميدم هم نميتواند قطع شود. آنقدر نشانهي مثبت ميبينم که احساس کنم دستکم براي اين مشکلات کوچک هيچ نگراني وجود ندارد.
گاهي ياد آنباري ميافتم که دغدغههاي نوجوانيام سخت و سنگين شده بود. خسته شده بودم و دلام سخت کرفته بود. رفتم و براي شهاب درد دل کردم. کمي با هم گپ زديم و آخرش شهاب به من تشر زد که خجالت نميکشي اين چهار فکر کوچک دارد از پا در ميآوردت. يادت نرود که تو از همهي آنها بزرگتري. هنوز طنين آن حرفاش را توي گوشم ميشنوم. دو سه هفتهي ديگر شهاب دارد يک سفر ميآيد اينجا. دلم براياش تنگ شده.
توکلام کماکان به خداست. اميدم هم به اوست. و دلام سخت روشن است.
برايام دعا کنيد، عيدتان هم شديداً مبارک.
يا علي مدد.
مالزي و توسعهيافتهگي
در اين سه ماه که اينجا زندگي کردهام سرم را خيلي چرخاندهام تا ببينم اينجا چهخبر است. دوست داشتم ببينم اينها توسعه يافتهاند يا نه؟ اگر توسعه يافتهاند رمز توسعهيافتهگيشان در چيست؟ اينها که ملتي مسلماناند و شايد دغدغههاي سنتي نگراني اينها هم باشد چه کردهانده که با مظاهر دنياي مدرن به اين راحتي کنار آمدهاند و آيا اساساً کنار آمدهاند؟
در اين نگاه کردن آدم سخت گيري هم بودهام، يک تعصبي (شايد احمقانه) داشتم و دارم که حاضر نيستم بپذيرم اينجا از ايران خودم خيلي بهتر است. بسيار سختگيرانه به آن چيزهايي که ميگويند مزيت اينجاست نگاه ميکنم و به راحتي نميپذيرمشان. کوالالامپور که رفتيم تقريبا همه معتقد بودند که آنجا از تهران بسيار بهتر است. و من هنوز معتقدم که آنجا فقط نمايش بهتري نسبت به تهران داشت. ساختمانهاي بلند و زيبا، مغازههاي پر زرق و برق و تاسيسات قابل توجه در مرکز شهر و شرايط نه چندان مطلوب در گوشه و کنار شهر که شايد چندان به چشم ناظر بيروني نيايد. هرچند خودم هم قبول دارم که اين موضعگيري کمي از سر تعصب است و درستتر آن است که کمي تعديلاش کنيم.
از اين به بعد هرچه ميگويم نظر اکنون من است که از گپ و گفتم با رفقاي مالزياييمان که نژاد چيني دارند يا از مشاهدات شخصيام به دست آمده است. گمان نکنم آنقدرها متعصبانه باشد، اما به هر حال خوب است اين را در نظر داشته باشيد اينها را کسي نوشته که هرچهقدر هم ادا از خودش در بياورد، آخرش ايران را يک طور کاملاً شخصي، زياد دوست دارد.
اينجا يک ديکتاتوري واقعي است. يک نظام حکومتي بسته، تحت فشار و در برخي موارد غير انساني و غير اخلاقي در اين سرزمين حاکم است.
نوعي از تبعيض نژادي به صورت کاملاً عريان و آشکار در اين سرزمين جريان دارد. سه نژاد در مالزي زندگي ميکنند. مالايي مسلمان، هندي و چيني. البته همه مالزيايياند. يعني شهروند همين سرزميناند. اما جد چندمشان ممکن است از چين يا هند به اينجا آمده باشد. اما هرچه هست امروز همه شناسهي مالزيايي دارند و اهل اين سرزمين تلقي ميشوند. بين اين سه نژاد به صورت آشکار و قانوني تبعيض وجود دارد. بيش از نيمي از ظرفيت دانشگاهها به صورت ثابت همواره به مالاييها تعلق دارد. يعني آن سهم از طرفيت صندليهاي دانشگاه قطعاً به آنها تعلق دارد. سي چهل درصد باقيمانده هم بين چينيها و هنديها و مهاجرين خارجي و هرکس ديگري که غير از مالاييها بخواهد درس بخواند به اشتراک گذاشته ميشود. اين است که چينيها معتقدند در شرايط يکسان يک چيني فرصت برابر براي رشد ندارد و اگر پولدار باشد بايد بروي يکجاي ديگر دنيا درس بخواند و اگر پولدار نباشد بايد با تلاش بسيار بيشتر از يک مالايي خودش را بالا بکشد.
موقعيتهاي بالاي حکومتي همهگي متعلق به مالاييهاست. در تمام مالزي تنها يک رئيس ايالت چيني وجود دارد. او رئيس ايالت پننگ است به اين دليل که اينجا محل تجمع چينيها در مالزي است. به جز او تمام مقامات بالاي دولتي مالايياند. چينيها به تجارت ميکنند و حرفهي خودشان را راه انداختهاند و هنديها که کاملا در اقليتاند عمدتا مشاغل پائين را اشغال ميکنند.
يک پارلماني دارند که حزب متعلق به مالاييها سالهاست در آن اکثريت دارد. تمام تصميات را همان حزب ميگيرد. نخست وزير را همان حزب تعيين ميکند. تمام امور کشور هم طبيعتا در حوزهي تسلط همان حزب است.
اين حزب از سال يکهزار و نهصد و هشتاد و يک تا سال دو هزار و سه ماهاتير محمد را نخست وزير مالزي کرد. دقت کنيد که اين فاصله بيست و دو سال تمام است. از سال دو هزار و سه تا امروز هم کسي به نام احمد بداوي که معاون اول ماهاتير محمد بوده است زمام امور را به دست گرفته است. ادارهي کشور در آن سرزمين در فضايي بسيار بسته است. کنترل تمام اطلاعات به طور کامل در يد اختيار دولت است. روزنامهها همه دولتياند. يک سيستمي دارند به نام "آسترو" با سکون بر روي س و ت. در اين سيستم يکسري از شبکههاي ماهوارهاي را ميگيرند و بعد از سانسور دوباره رله ميکنند براي ملت. استفاده از هر شبکهي تلويزيوني جز مجموعهي آسترو ممنوع است. جالبترين نکتهي ماجرا اينجاست که تجمع بيش از چهار نفر در خيابان يا هر جاي عمومي و در معرض تماشاي ديگري و مباحثهي بيش از چهار نفر با يکديگر بدون اجازهي دولت به لحاظ قانوني ممنوع است. من پيش از سفر به اين سرزمين شنيده بودم، اما هنوز خودم شاهدي بر آن نديدهام که تشيع هم در اين سرزمين جزو مذاهب ممنوع است و تظاهر به تشيع جرم محسوب ميشود.
تقريبا هيچ چيزي به نام هنر و ادبيات و سينما و خلاصه قرتي بازيهايي از اين دست در اين مملکت پيدا نميشود. و من بين نبودن اين آثار و فشار فکري حکومت رابطهي روشني ميبينم. سينما که رسما ندارند. موسيقي در حد قاشق و چنگال و کمي مسخرهتر از آن. کتاب هم که من دستکم در اين مدت که اينجا بودم بيش از کتابهاي محلي که آنها عمدهشان تجليل از جناب ماهاتير است، کتابهاي غير محلي ميبينم.
ماهاتير در زمان حکومتش همه چيز را به سختي کنترل ميکرد. اعضاي خانوادهاش را در سمتهاي گوناگون ميگذاشت. نظارت خاصي بر عملکردش وجود نداشت و اصولا جز خود دار و دستهي حزب کس ديگري توان نظارت بر آنرا نداشت.
من هميشه برايم سوال بود که کشورهايي مثل مالزي که به يک سنت ديني تعلق دارند چطور وابستهگيشان به اين سنت و فرهنگ را با رشد و توسعه هماهنگ ميکنند. امروز جواب سوالام به اين سمت رفته است که در مالزي که پنجاه سال از استقلالاش ميگذرد چيز خاصي به نام فرهنگ و سنت به آن قوت ايران وجود ندارد که بخواهد در برابر مدرنيزم مقاومت کند. مردم اين سرزمين برخيشان حتي با هم با زبان مالايي صحبت هم نميکنند. آنها بين خودشان انگليسي صحبت مي کنند. يکي از رفقاي چيني من ميگويد که اصولا چندان زبان مالايي را بلد نيست. البته اين قضيه بين همهشان صادق نيست، اما آنچه من دريافتهام اين است که در بين اين جماعت پديدهي قدرتمندي به اسم سنت و فرهنگ وجود ندارد.
اسلامشان هم اصولا اسلام فوقالعاده يواشي است. گويا يک جماعت مسلمان بسيار معتقد داشتهاند که مثلا مخالف حضور اجتماعي زنان بودهاند و در مجموع اين احتمال که بخواهند در مقابل توسعه بايستند وجود داشته است، اما دولت به خوبي ساکتشان کرده است و امروز اسلام اين جماعت فقط در خانه و مسجدشان اثر گذار است و در مقابل روند توسعه اثر چنداني ندارد.
من ترديد ندارم اگر در ايران هم آدم عملگرايي مثل هاشمي رفسنجاني ميتوانست بيش از بيست سال بدون مزاحم زيادي و سنگاندازي حکومت کند و ميتوانست که هر تصميمي که ميخواهد را بگيرد و عملي کند و فضاي امنيتياي را هم که دوست داشت ميتوانست راه بيندازد و البته مشکل تحريم و روابط خارجي براي ايران وجود نداشت، ايران مطمئنا به لحاظ نمايش بيروني موقعيتي بهتر از مالزي ميداشت.
من ابداً مطمئن نيستم که دوست داشته باشم سرزمينم اينطور توسعه پيدا کند. دلايلاش هم تقريبا روشن است. من اين روش توسعه را مخالف خصلتهاي انساني ميدانم. من به روشني در رفتارهاي آدمهاي اين سرزمين اثري از توسعهيافتهگي نميبينم. اينروزها بيشتر به اين باور دارم ميرسم که حکومت نميتواند با گسترش مظاهر توسعهيافتهگي، ذهن مردم را توسعه يافته کند و اين حداقل براي من مطلوب نيست. من گمان نميکنم بدون فرصت دادن به انسانها براي انتخاب و تجربه و اشتباه و ايستادن بر راي خود، بتوان به نقطهي پايداري رسيد.
خلاصه اينکه من امروز در اين وضعيتام که هيچ رغبتي به طي کردن اين مسير براي کشور خودم ندارم و احساس ميکنم نسخهي اين ممالک شرق آسيايي چندان با روحيات من سازگاري ندارد. هرچند خود اين جماعت معتقدند هنوز توسعه يافته نيستند و سال دوهزار و بيست را زمان توسعهيافتهگيشان اعلام ميکنند. شايد لازم باشد براي اظهار نظر قطعي تا آنزمان صبر کنيم.
ياعلي مدد.