شرمنده گي

قديم‌ترها يک اخلاق بدي داشتم، يکي دو سالي بود که کم‌ترش کرده بودم. خيلي زور زدم و تلاش کردم که ديگر تکرارش نکنم، از اين‌که به اين صفت معروف شوم هيچ خوشم نمي‌آمد و ار قضا گويا بين آن‌ها که من را مي‌شناختند داشتم به همين صفت معروف مي‌شدم.
يک‌نفر کارش لنگ بود، گيري داشت، کمکي مي‌خواست، يا اصلا پيش‌نهاد کاري مي‌داد، نديد مي‌گفتم باشد. قول مي‌دادم و البته به همه‌اش نمي‌رسيدم و دلم هم نمي‌آمد چهارتايش را بي‌خيال شوم و به آن بنده‌ي خدا هم بگويم آقا جان شرمنده من نمي‌توانم.
بعد مدت‌ها دوباره همين بلا را سر يک‌نفر آوردم. به بنده‌ي خدا قولش را دادم و نرسيدم و سر بزنگاه کار بنده‌ي خدا زمين ماند. وقتي هم که فهميدم احتمال اين‌که بتوانم کارش را آن‌طور که وعده کرده بودم انجام بدهم خيلي کم شده به حساب شانس و اقبالي که شايد نصيبم شود خبرش نکردم و نه کار را انجام دادم و نه گذاشتم خودش فکر ديگري براي گرفتاري‌اش بکند.
بدجوري شرمنده شدم. خيلي وقت بود اين احساس شرمنده‌گي را تجربه نکرده بودم، اصلا خوش نگذشت. بسيار ناراحت کننده بود!

درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو