زندگي در پيش رو

از آمدن‌ام بيش از سه ماه مي‌گذرد. اوايل دل‌تنگي آن‌قدرها زوري نداشت. تحمل‌اش مي‌کرديم و باهاش کنار مي‌آمديم. نمي‌دانستم بايد از اين وضع خجالت بکشم يا نه؟ با آن‌ها که قديم‌ترها از ايران رفته بودند و تجربه‌شان بيش‌تر بود که صحبت مي‌کردم، مي‌گفتند عادي است و الان وقت دل‌تنگي نيست. مي‌گفتند دو سه ماه ديگر که کمي جا افتادي و فهميدي چه شده تازه دل‌تنگي‌ها شروع مي‌شود. بعدش اگر کمي صبر کني، شش هفت ماه که بگذرد دوباره اوضاع عادي مي‌شود. فقط اين فاصله‌ي دل‌تنگي خيلي سخت است.
حالا گويا وقت دل‌تنگي رسيده است. با وجودي‌که مي‌دانم گويا اين فشار رفتني است، اما تحمل‌اش آسان نيست. پري‌روز توي شرکت نشسته بودم که امير براي همه‌ي بچه‌ها يک اي‌ميل فرستاد. گفت فردا روز پدر است، پدرتان را دريابيد. دل‌ام گرفت. چشم‌هايم داغ شد. ياد بابا افتادم و صورت‌اش آمد جلوي چشمم. چشم‌هايم خيس شد، اما به مصيبتي جلوي راه افتادن اشک را گرفتم.
دو سه روز ديگر تولد يک‌ساله‌گي پايا است. بزمجه سه‌ تا دندان درآورده. هربار تلفن مي‌زنم يا از خانه اين‌جا زنگ مي‌زنند، مدام از خودش سر و صدا در مي‌آورد. دلم تنگ شده است براي‌اش. ياد آن روزي که از صبح رفتيم بيمارستان، بعد مامان و مژگان و ميترا و علي رفتند تا اتاق عمل و من و بابا پائين توي سالن انتظار نشستيم و گپ زديم با هم تا اين‌که ميترا زنگ زد و گفت که بچه به دنيا آمد همين‌طور توي ذهن‌ام مي‌چرخد. يا آن‌بار که براي بار اول ديدم‌اش. علي پايا را گذاشت توي بغل بابا تا توي گوش‌اش اذان بگويند. واي که چه‌قدر اين‌روزهاي دل‌گرفته‌گي را با خاطرات قشنگ‌ام پر مي‌کنم.
اين‌روزها صبح زود از خواب بلند مي‌شوم. مي‌رويم شرکت. عصر بر مي‌گرديم و تا بعد از نيمه شب مي‌نشينم سر اين تز لعنت شده که بلکه بتوانم تا يکي دو ماه ديگر کلک‌اش را بکنم. صبح تا شب دارم کد مي‌زنم، و دي‌باگ مي‌کنم و ويوفرم مي‌خوانم.
يک کارتن پر کتاب از تهران با خودم آوردم. تازه چون مي‌دانستم اين اوايل کارم زياد است فقط يک سري رمان و شعر با خودم آوردم که خيلي پردازش نخواهد. کتاب‌هاي سنگين‌تر را گذاشتم براي سفر بعد. همان اول که آمدم رسيدم يکي‌اش را بخوانم و ديگري را که بعد از آن دست گرفتم، که لبه‌ي تيغ سامرست موام باشد، هنوز نرسيدم تمام‌اش کنم. باز چند روز پيش در فيدهاي راديو زمانه داشتم مي‌چرخيدم، يکي از داستان‌هاي احمد محمود را خوانده بودند. داستاني بود از غريبه‌ها و پسرک بومي. ياد کتاب‌ خواندن‌هاي تهران هم شد يک اسباب ديگر دل‌تنگي.
خلاصه فشار کار و فشار عصبي کنار آن‌ها، کمي خسته‌ام کرده است. دارم تمام زورم را مي‌زنم که علي‌رغم اين فشارها کارها را آن‌طور که درست است جمع و جور کنم. يک‌چيزهايي البته دل‌خوشي مي‌آورد. مثل آن‌بار که بي‌هوا تقويم را برداشتم و ديدم دو سه روز ديگر سيزده رجب است و من اصلاً حواسم نبوده است. يا تلفني که مسعود زد و بعد از احوال‌پرسي گفت من الان کنار بقيع ايستاده‌ام و يادت کردم و گفتم شماره‌ات را بگيرم تا بگويم يادت هستم. يا آيه‌اي که وسط قرآن خواندن مي‌آيد جلوي چشم‌ام و آن‌قدر روحيه و اميد مي‌دهد که احساس مي‌کنم هيچ مشکلي از توان من بزرگ‌تر نيست. هرکدام‌شان براي من چند روز انرژي و اميد‌ و روحيه‌اند.
زندگي مي‌گذرد. راست‌اش را بخواهي آن‌قدر تجربه‌ي ناب و بکر هم در همين سه ماه کوتاه گيرم آمده که خدا را فراوان شکر کنم بابت اين امکان که براي‌ام مهيا کرد. دل‌ام هم روشن است. اميدم هم نمي‌تواند قطع شود. آن‌قدر نشانه‌ي مثبت مي‌بينم که احساس کنم دست‌کم براي اين مشکلات کوچک هيچ نگراني وجود ندارد.
گاهي ياد آن‌باري مي‌افتم که دغدغه‌هاي نوجواني‌ام سخت و سنگين شده بود. خسته شده بودم و دل‌ام سخت کرفته بود. رفتم و براي شهاب درد دل کردم. کمي با هم گپ زديم و آخرش شهاب به من تشر زد که خجالت نمي‌کشي اين چهار فکر کوچک دارد از پا در مي‌آوردت. يادت نرود که تو از همه‌ي آن‌ها بزرگ‌تري. هنوز طنين آن حرف‌اش را توي گوشم مي‌شنوم. دو سه هفته‌ي ديگر شهاب دارد يک سفر مي‌آيد اين‌جا. دلم براي‌اش تنگ شده.

توکل‌ام کماکان به خداست. اميدم هم به اوست. و دل‌ام سخت روشن است.
براي‌ام دعا کنيد، عيدتان هم شديداً مبارک.
يا علي مدد.

درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو