مالزي و توسعه‌يافته‌گي

در اين سه ماه که اين‌جا زندگي کرده‌ام سرم را خيلي چرخانده‌ام تا ببينم اين‌جا چه‌خبر است. دوست داشتم ببينم اين‌ها توسعه يافته‌اند يا نه؟ اگر توسعه يافته‌اند رمز توسعه‌يافته‌گي‌شان در چيست؟ اين‌ها که ملتي مسلمان‌اند و شايد دغدغه‌هاي سنتي نگراني اين‌ها هم باشد چه کرده‌انده که با مظاهر دنياي مدرن به اين راحتي کنار آمده‌اند و آيا اساساً کنار آمده‌اند؟
در اين نگاه کردن آدم سخت گيري هم بوده‌ام، يک تعصبي (شايد احمقانه) داشتم و دارم که حاضر نيستم بپذيرم اين‌جا از ايران خودم خيلي به‌تر است. بسيار سخت‌گيرانه به آن چيزهايي که مي‌گويند مزيت اين‌جاست نگاه مي‌کنم و به راحتي نمي‌پذيرم‌شان. کوالالامپور که رفتيم تقريبا همه معتقد بودند که آن‌جا از تهران بسيار به‌تر است. و من هنوز معتقدم که آن‌جا فقط نمايش به‌تري نسبت به تهران داشت. ساختمان‌هاي بلند و زيبا، مغازه‌هاي پر زرق و برق و تاسيسات قابل توجه در مرکز شهر و شرايط نه چندان مطلوب در گوشه و کنار شهر که شايد چندان به چشم ناظر بيروني نيايد. هرچند خودم هم قبول دارم که اين موضع‌گيري کمي از سر تعصب است و درست‌تر آن است که کمي تعديل‌اش کنيم.
از اين به بعد هرچه مي‌گويم نظر اکنون من است که از گپ و گفتم با رفقاي مالزيايي‌مان که نژاد چيني دارند يا از مشاهدات شخصي‌ام به دست آمده است. گمان نکنم آن‌قدرها متعصبانه باشد، اما به هر حال خوب است اين را در نظر داشته باشيد اين‌ها را کسي نوشته که هرچه‌قدر هم ادا از خودش در بياورد، آخرش ايران را يک طور کاملاً شخصي، زياد دوست دارد.
اين‌جا يک ديکتاتوري واقعي است. يک نظام حکومتي بسته، تحت فشار و در برخي موارد غير انساني و غير اخلاقي در اين سرزمين حاکم است.
نوعي از تبعيض نژادي به صورت کاملاً عريان و آشکار در اين سرزمين جريان دارد. سه نژاد در مالزي زندگي مي‌کنند. مالايي مسلمان، هندي و چيني. البته همه مالزيايي‌اند. يعني شهروند همين سرزمين‌اند. اما جد چندم‌شان ممکن است از چين يا هند به اين‌جا آمده باشد. اما هرچه هست امروز همه شناسه‌ي مالزيايي دارند و اهل اين سرزمين تلقي مي‌شوند. بين اين سه نژاد به صورت آشکار و قانوني تبعيض وجود دارد. بيش از نيمي از ظرفيت دانش‌گاه‌ها به صورت ثابت هم‌واره به مالايي‌‌ها تعلق دارد. يعني آن سهم از طرفيت صندلي‌هاي دانش‌گاه قطعاً به آن‌ها تعلق دارد. سي چهل درصد باقي‌مانده هم بين چيني‌ها و هندي‌ها و مهاجرين خارجي و هرکس ديگري که غير از مالايي‌ها بخواهد درس بخواند به اشتراک گذاشته مي‌شود. اين است که چيني‌ها معتقدند در شرايط يک‌سان يک چيني فرصت برابر براي رشد ندارد و اگر پول‌دار باشد بايد بروي يک‌جاي ديگر دنيا درس بخواند و اگر پول‌دار نباشد بايد با تلاش بسيار بيش‌تر از يک مالايي خودش را بالا بکشد.
موقعيت‌هاي بالاي حکومتي همه‌گي متعلق به مالايي‌هاست. در تمام مالزي تنها يک رئيس ايالت چيني وجود دارد. او رئيس ايالت پننگ است به اين دليل که اين‌جا محل تجمع چيني‌ها در مالزي است. به جز او تمام مقامات بالاي دولتي مالايي‌اند. چيني‌ها به تجارت مي‌کنند و حرفه‌ي خودشان را راه انداخته‌اند و هندي‌ها که کاملا در اقليت‌اند عمدتا مشاغل پائين را اشغال مي‌کنند.
يک پارلماني دارند که حزب متعلق به مالايي‌ها سال‌هاست در آن اکثريت دارد. تمام تصميات را همان حزب مي‌گيرد. نخست وزير را همان حزب تعيين مي‌کند. تمام امور کشور هم طبيعتا در حوزه‌ي تسلط همان حزب است.
اين حزب از سال يک‌هزار و نهصد و هشتاد و يک تا سال دو هزار و سه ماهاتير محمد را نخست وزير مالزي کرد. دقت کنيد که اين فاصله بيست و دو سال تمام است. از سال دو هزار و سه تا امروز هم کسي به نام احمد بداوي که معاون اول ماهاتير محمد بوده است زمام امور را به دست گرفته است. اداره‌ي کشور در آن سرزمين در فضايي بسيار بسته است. کنترل تمام اطلاعات به طور کامل در يد اختيار دولت است. روزنامه‌ها همه دولتي‌اند. يک سيستمي دارند به نام "آسترو" با سکون بر روي س و ت. در اين سيستم يک‌سري از شبکه‌هاي ماهواره‌اي را مي‌گيرند و بعد از سانسور دوباره رله مي‌کنند براي ملت. استفاده از هر شبکه‌ي تلويزيوني جز مجموعه‌ي آسترو ممنوع است. جالب‌ترين نکته‌ي ماجرا اين‌جاست که تجمع بيش از چهار نفر در خيابان يا هر جاي عمومي و در معرض تماشاي ديگري و مباحثه‌ي بيش از چهار نفر با يک‌ديگر بدون اجازه‌ي دولت به لحاظ قانوني ممنوع است. من پيش از سفر به اين سرزمين شنيده بودم، اما هنوز خودم شاهدي بر آن نديده‌ام که تشيع هم در اين سرزمين جزو مذاهب ممنوع است و تظاهر به تشيع جرم محسوب مي‌شود.
تقريبا هيچ چيزي به نام هنر و ادبيات و سينما و خلاصه قرتي بازي‌هايي از اين دست در اين مملکت پيدا نمي‌شود. و من بين نبودن اين آثار و فشار فکري حکومت رابطه‌ي روشني مي‌بينم. سينما که رسما ندارند. موسيقي در حد قاشق و چنگال و کمي مسخره‌تر از آن. کتاب هم که من دست‌کم در اين مدت که اين‌جا بودم بيش از کتاب‌هاي محلي که آن‌ها عمده‌شان تجليل از جناب ماهاتير است، کتاب‌هاي غير محلي مي‌بينم.
ماهاتير در زمان حکومتش همه چيز را به سختي کنترل مي‌کرد. اعضاي خانواده‌اش را در سمت‌هاي گوناگون مي‌گذاشت. نظارت خاصي بر عمل‌کردش وجود نداشت و اصولا جز خود دار و دسته‌ي حزب کس ديگري توان نظارت بر آن‌را نداشت.
من هميشه برايم سوال بود که کشورهايي مثل مالزي که به يک سنت ديني تعلق دارند چطور وابسته‌گي‌شان به اين سنت و فرهنگ را با رشد و توسعه هماهنگ مي‌کنند. ام‌روز جواب سوال‌ام به اين سمت رفته است که در مالزي که پنجاه سال از استقلال‌اش مي‌گذرد چيز خاصي به نام فرهنگ و سنت به آن قوت ايران وجود ندارد که بخواهد در برابر مدرنيزم مقاومت کند. مردم اين سرزمين برخي‌شان حتي با هم با زبان مالايي صحبت هم نمي‌کنند. آن‌ها بين خودشان انگليسي صحبت مي کنند. يکي از رفقاي چيني من مي‌گويد که اصولا چندان زبان مالايي را بلد نيست. البته اين قضيه بين همه‌شان صادق نيست، اما آن‌چه من دريافته‌ام اين است که در بين اين جماعت پديده‌ي قدرت‌مندي به اسم سنت و فرهنگ وجود ندارد.
اسلام‌شان هم اصولا اسلام فوق‌العاده يواشي است. گويا يک جماعت مسلمان بسيار معتقد داشته‌اند که مثلا مخالف حضور اجتماعي زنان بوده‌اند و در مجموع اين احتمال که بخواهند در مقابل توسعه بايستند وجود داشته است، اما دولت به خوبي ساکت‌شان کرده است و ام‌روز اسلام اين جماعت فقط در خانه و مسجدشان اثر گذار است و در مقابل روند توسعه اثر چنداني ندارد.
من ترديد ندارم اگر در ايران هم آدم عمل‌گرايي مثل هاشمي رفسنجاني مي‌توانست بيش از بيست سال بدون مزاحم زيادي و سنگ‌اندازي حکومت کند و مي‌توانست که هر تصميمي که مي‌خواهد را بگيرد و عملي کند و فضاي امنيتي‌اي را هم که دوست داشت مي‌توانست راه بيندازد و البته مشکل تحريم و روابط خارجي براي ايران وجود نداشت، ايران مطمئنا به لحاظ نمايش بيروني موقعيتي به‌تر از مالزي مي‌داشت.
من ابداً مطمئن نيستم که دوست داشته باشم سرزمينم اين‌‌طور توسعه پيدا کند. دلايل‌اش هم تقريبا روشن است. من اين روش توسعه را مخالف خصلت‌هاي انساني مي‌دانم. من به روشني در رفتارهاي آدم‌هاي اين سرزمين اثري از توسعه‌يافته‌گي نمي‌بينم. اين‌روزها بيش‌تر به اين باور دارم مي‌رسم که حکومت نمي‌تواند با گسترش مظاهر توسعه‌يافته‌گي، ذهن مردم را توسعه يافته کند و اين حداقل براي من مطلوب نيست. من گمان نمي‌کنم بدون فرصت دادن به انسان‌ها براي انتخاب و تجربه و اشتباه و ايستادن بر راي خود، بتوان به نقطه‌ي پايداري رسيد.

خلاصه اين‌که من امروز در اين وضعيت‌ام که هيچ رغبتي به طي کردن اين مسير براي کشور خودم ندارم و احساس مي‌کنم نسخه‌ي اين ممالک شرق آسيايي چندان با روحيات من سازگاري ندارد. هرچند خود اين جماعت معتقدند هنوز توسعه يافته نيستند و سال دوهزار و بيست را زمان توسعه‌يافته‌گي‌شان اعلام مي‌کنند. شايد لازم باشد براي اظهار نظر قطعي تا آن‌زمان صبر کنيم.

ياعلي مدد.


آرا (7)

آرش رادمند در زمان July 30, 2007 4:20 PM اين‌گونه نوشت:

دمت گرم مهندس ... بالاخره یکی پیدا شد حرف این دل ما رو بزنه ... آخیش :-)


اکبر آقا + اژدر آقا در زمان August 3, 2007 7:08 PM اين‌گونه نوشت:

البته، به نظر حقیر، چنین سیاستی که در مالزی برای توسعه پیش گرفته شده، در ایران قابل اعمال نیست یا حداقل خیلی سخت تر است. علتش هم در تفاوت نحوه ی تفکر و در حقیقت شخصیت پردازی دو جامعه ی ایران و مالزی است. در برخوردی که من با هر دو جامعه داشته ام، به این نتیجه رسیده ام که کلا آدمهای آسیای جنوب شرقی و شرقی خیلی بیشتر از ایرانیها تو سری میخورند و این عملا باعث میشود تا بتوان آنها را به راحتی در برابر فیلتر گذاشت، قوانین را محدود کرد و به جهتی راند که دولت میخواهد. درست مثل یک گله (!) مورچه که اگر جلوی راهشان به سمت سوراخ را سنگی بگذاری بدون داد و دعوا راهشان را کج میکنند و به سوراخ دیگری کوچ میکنند.
ایرانیها اینطور نیستند. اکثر ایرانیها، با سد شدن مسیر حرکتشان، بر عکس افراد مذکور، هدفشان را تغییر نمیدهند. بلکه به دنبال راه دیگری میگردند تا به هدف اولیه برسند. چه بسا این تغییر مسیر با جنگ و جدل نیز همراه باشد.
این است که در مملکت ما بطور کلی اصطکاک بین مردم و حکومت بیشتر است.


علیرضا در زمان August 4, 2007 12:03 AM اين‌گونه نوشت:

بسی حال کردم در این سال بیست و پنج - که خواندم پست تو رو در جای دنج

تایید میکنم حرف اکبر آقای خودمون رو. گویا اینجا بیشتر از زاگالستان پیداش میشه بی مرام :)

راستی محسن جان، سالگرد ازدواجت مبارک


زاگال در زمان August 4, 2007 7:08 PM اين‌گونه نوشت:

تاييد مي کنم حرف عليرضاي خودمون رو
اون ورا يانگوم هم پيدا مي شه؟

محسن تولدت مبارک


جلال در زمان August 4, 2007 7:53 PM اين‌گونه نوشت:

سلام آقا محسن. وبلاگ خیلی خوبی داری به وبلاگ من هم سر بزن ( البته من فعلا وبلاگ ندارم!)
چاکرتیم آقا. اگه نمی دونی من کیم از علیرضا یا اکبرآقا بپرس.


سردار در زمان August 5, 2007 10:23 PM اين‌گونه نوشت:

سلام محسن جان
حرف تمام ادمهای بالا رو تائید میکنم. تولدت خانومت هم مبارک


احسان از آلمان در زمان August 6, 2007 11:46 PM اين‌گونه نوشت:

وبلاگ خوبی داری. به ما هم سر بزن.


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو