داستان ذن يا چيزي شبيه به اين!
سالها پيش، وقتي نوجوان ده يا يازده سالهاي بودم، يکبار جايي کتابي را ديدم. همينطور برداشتماش تا ورقي بزنماش. از اين کتابها که داستانهاي کوتاه يک صفحهاي توياش نوشتهاند. يک داستاناش را خواندم و آنقدر به نظرم جالب آمد که هنوز آن داستان کامل در خاطرم مانده است.
داستان ميگويد که يکبار دو نفر از شاگردان ذن داشتند در خياباني راه ميرفتند. باران سنگيني ميباريد و راهها همه پر آب و گلآلود بود. ميروند تا ميرسند به يک چهارراه. ميبينند يک خانم نجيبزادهاي ايستاده کنار چهارراه، مستاصل و حيران، و نميداند چهطور بايد از خيابان رد شود تا لباس زيبا و فاخرش گلآلود نشود. يکي از اين دو نفر خانم را ميگيرد روي دستهايش و ميبرد آن سوي خيابان و آنجا او را دوباره روي زمين ميگذارد. خانم تشکر ميکند و آنها از هم جدا ميشوند و هرکس مسير خود را ميرود. اين دو شاگرد مدتي راه ميروند تا ميرسند به مدرسهشان. به مدرسه که ميرسند، يکي از آنها، به آن ديگري که خانم نجيبزاده کمک کرده بود ميگويد تو بهتر بود آن کار را نميکردي، شان تو شاگرد مدرسهي استاد ذن بيشتر از آن است که بخواهي مردم را کول کني و از اين سو به آن سو ببري. شاگرد ديگر جواب داد که اشتباه تو بزرگتر است. من آن خانم را يکسوي خيابان بغل کردم و سوي ديگر زمين گذاشتم. اما تو آن خانم را هنوز از ذهنات زمين نگذاشتهاي.
نتيجهگيري اخلاقي اين داستان ميشود اينکه: لامذهب! بس است ديگر! آن لعنتي را بگذار زمين.