اين روزها که مي‌گذرد

نوشتن را هميشه دوست داشته‌ام، زياد هم دوست داشته‌ام. وقتي شروع مي‌کنم به نوشتن، زورم نمي‌رسد که تمامش کنم. فرقي هم نمي‌کند که موضوع چه باشد. مهم نفس نوشتن است که اگر در کار باشد به هيجان مي‌آيم. دو هفته است گرفتار نوشتن يک گزارش هستم که بايد به آموزش دانش‌گاه بده که هم طي شدن شصت درصد جريان کار تز را تائيد کند و هم بشود اسباب مجوز گرفتن براي ثبت نام ترم ديگر. شروع کرده‌ام به نوشتن و همين‌طور مدام دارم مي‌نويسم. تمام طول آخر هفته و عصرها که از شرکت بر‌مي‌گردم نشسته‌ام به توليد محتواي گزارش و تايپ کردن‌اش. مگر تمام مي‌شود؟ به ته‌اش نمي‌رسم. هرچه مي‌نويسم باز هم يک چيزهاي ديگري هست که دوست داشته باشم بنويسم.
دل‌ام براي نوشتن براي خودم تنگ شده است. يک ماه است که نتوانسته‌ام بنويسم. و عمده‌ي دليل‌اش حجم فراوان کارهايي است که بايد انجام بدهم و هرچه زمان مي‌گذرد و به موعدي که بايد اين کارها را به ساماني برسانم نزديک‌تر مي‌شود، فشار عصبي هم زيادتر مي‌شود. چيزهاي ديگري هم هميشه هست براي اين‌که ذهن را مشغول کند. خبرهايي که گاه‌گداري از ايران مي‌رسد و تو که از همه‌کس و همه‌چيز دوري مجبوري بنشيني پيش خودت تکه‌هاي يک پازل را کنار هم بنشاني بلکه بتواني احساسي از آن‌چه دارد اتفاق مي‌افتد داشته باشي. و سخت‌ترش آن‌جاست که تو هم در آن ماجرا دخيل باشي و کسي منتظر باشد در آن ماجرا حرفي بزني و نظري بدهي و کاري بکني. يک سوي ديگرش ماجراهايي است که از دل زندگي در شرايط من در مي‌آيد. آدم‌هايي که صبح تا شب و شب تا صبح هميشه با هم‌اند و هيچ حرف تازه‌اي ندارند که براي هم بزنند و بايد ياد بگيرند نه تنها هم را تحمل کنند، بلکه از با هم بودن لذت ببرند تا بتوانند دوام بياورند.
گذشته از همه‌ي اين‌ها وقتي هميشه‌ي اوقات بيداري‌ات را نشسته‌اي پاي کامپيوتر و يا داري کد مي‌زني و يا کدي را که پيش‌تر زده‌اي داري مستند مي‌کني، وقتي شب هم که مي‌خوابي خواب مي‌بيني که بايد فلان الگوريتم را اصلاح کني و ولتاژ فلان نقطه‌ي بورد را آزمايش کني، چه حرف نويي داري براي زدن؟ خوب حس مي‌کنم که اگر دو سال ديگر با اين فشار ادامه بدهم چه‌قدر غيرقابل تحمل و نامربوط خواهم شد. ناراحتم از اين اوضاع و اين‌روزها حداقل تا همه‌ي اين‌کارها روي کول‌ام ريخته چاره‌اي نمي‌شناسم براي اصلاحش.
يادش به‌خير دو سال پيش بود. آن‌روزها که تازه از غدير رفته بودم پارسه. يک‌روز يکي از بچه‌هاي بنياد زنگ زد که کاري با من دارد و بايد بروم پيش‌اش. براي فردا صبح قراري گذاشتيم. قبل از اين‌که بروم پارسه رفتم بنياد تا ببينم‌اش. ماجرا از اين قرار بود که يک کاري داشتند مي‌گرفتند از يک سازماني که مرتبط با آي‌تي بود. مي‌خواستند براي طراحي طرح جامع آي‌تي آن سازمان پيش‌نهاد پروژه بدهند. شهاب به‌شان گفته بود که از من بخواهند پيش‌نهاد پروژه‌شان را بنويسم. من هم کلا در مورد موضوع پروژه همان‌قدر مي‌دانستم که از علم ستاره‌شناسي مي‌دانم. يک نيم‌ساعتي براي‌ام ماجرا را توضيح داد و چهار تا کاغذ که صورت جلسات‌شان بود را نشان‌ام داد و قرار شد من بروم و روي موضوع فکر کنم و عصر برگردم تا نوشتن را شروع کنيم. نکته‌ي جالب‌اش هم اين بود که بايد فرداي همان‌روز که ما اولين گپ‌مان را زديم پيش‌نهاد پروژه را تحويل سازمان مي‌دادند و ازش دفاع مي‌کردند. رفتم پارسه و عصر برگشتم. از قضا رمضان هم بود. بعد افطار شروع کردم به نوشتن. من روي کاغذ از خودم حرف در مي‌آوردم و مي‌نوشتم و آن‌ها تايپ مي‌کردند. يک‌بند تا سحر فردايش نوشتم. نزديک سحر کار نوشتن تمام شد. نزديک پنجاه شصت صفحه براي پروژه‌اي که نمي‌دانستم بايد چه‌کارش کرد نوشتم! اين‌روزها که دارم گزارش کار خودم را مي‌نويسم، گاهي که خسته مي‌شوم ياد اين ماجرا مي‌افتم. وقتي براي آن‌چنان موضوعي آن‌قدر حرف براي زدن داشتم، براي کار خودم بي‌انصافي است اگر احساس کنم ديگر نمي‌شود يا نبايد نوشت!
اميدوارم که زودتر دست‌کم از پس اين تز لعنت شده بر بيايم. تمامش کنم بلکه بتوانم کمي به خودم برسم. يکي از آن‌همه کتابي را که برداشته‌ام با خودم کشيده‌ام و آورده‌ام اين جا بخوانم. کمي خسته‌گي از تنم بيرون برود، کمي فکر کنم و کمي زندگي کنم. هرچند خودم از اين غرغرهاي احمقانه گاهي خجالت مي‌کشم. از روز برايم روشن‌تر است که اين موضوع که به ساده‌گي خواهد گذشت و دو سال ديگر چيزي جز يک خاطره‌ي بانمک نيست، اصلا ارزش آن‌را ندارد که بخواهم منتظر و نگران تمام شدن‌اش باشم.

به هر حال اين‌روزها که شبيه آن تکه‌ي آخر بالا رفتن از کوه است که نه ديگر تواني برايت مانده و نه آن‌قدر دوري از قله که دلت بيايد قيد رسيدن به آن را بزني، به چيزي که زياد احتياج دارم دعا است.

يا علي مدد.


آرا (2)

fatemeh در زمان September 12, 2007 2:45 PM اين‌گونه نوشت:

belakhare ye khabari shod azatoon;) omidvaram ke hesabi movafagh bashin, man ke dirooz tahvilesh dadam, male shoma ham tamoom mishe be zoodi ishala:)
mahe mobarak vaghean eltemase doa:)


Ye Ashna در زمان September 20, 2007 1:49 AM اين‌گونه نوشت:

Do'a mikonam ke karhatoon be khoobi anjam beshan :)


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو