رمضان

رمضان عزيز و دوست داشتني آمد. اولين رمضان در تنهايي را دارم تجربه مي‌کنم. آن حس غربت هر سال امسال جور ديگري است. انگار عيني‌تر شده است. خوب خوب حس‌اش مي‌کنم. صبح‌ها بلند مي‌شوم و براي خودم سحري درست مي‌کنم. غروب‌ها نزديک افطار يک ليست از نواهايي که از سال‌ها پيش مقدمه‌ي افطار شناخته‌امشان درست مي‌کنم و مي‌گذارم تا پيش از افطار براي‌ام بخواند. شجريان مي‌خواند؛ اين دهان بستي دهاني باز شد. بعدش ربنا و آخرش اذان. اذاني که خدا بيامرزدش مرحوم موذن‌زاده با زبان روزه خواند و هنوز بي‌اغراق با هر بار شنيدن‌اش موهاي بدنم راست مي‌شود.
من به اين‌که مي‌گويند اذان اصلي چه بوده و ام‌روز چيست کاري ندارم. به اين‌که کجاهايش را خودمان اضافه کرده‌ايم هيچ کاري ندارم. اما اذان بي علي که اين مسجد کنار خانه‌مان صبح و شب، سحر و افطار مي‌خواند آن‌طور که بايد نمي‌چسبد. فکرش را بکن وقتي اوج مي‌گيرد و مي‌خواند که اشهدان اميرالمومنين علي حجة الله، انگار تمام بدنت به لرزه مي‌افتد.
اين روزها تنهائي‌ام کاملاً عيني است. علي هم که براي کاري رفته است سفر و خودم مانده‌ام و خودم و تنهايي. نمي‌دانم چرا، ماهي که مهماني است، اين‌قدر حجم غم‌اش براي من زياد است. چرا بغض مي‌آيد و مي‌نشيند و نمي‌رود. چرا به قدر که نزديک مي‌شوم اين‌قدر مضطرب مي‌شوم. راستي امسال قدر را چه کنم؟ چند سال بود که شب‌هاي قدر مي‌رفتم پيش آن بنده‌ي خدا. بعد نيمه شب، وقتي مراسم تمام مي‌شد، پياده از ضراب‌خانه راه مي‌افتادم به سمت پل سيد خندان. خيابان‌ها خلوت خلوت بود و مي‌شد راحت و بي‌دغدغه با خودت درددل کني.
امسال اما تنهاي تنهايم. يکي مي‌گفت، يا شايد جايي خواندم، که آدم تنهايي را انتخاب نمي‌کند، تنهايي مي‌آيد به سراغ آدم و گرفتارش مي‌کند. اما من خيال مي‌کنم، آدمي‌زاد تنهاست، هر چه‌قدر هم که بازي سر خودش دربياورد و دور و بر خودش را شلوغ کند، آخرش تنهاست. تنهايي انگار جزو ويژه‌گي‌هاي آدم است. شايد اگر بفهمي‌اش کمي جلوتر باشي.
جلوتر؟ جلوتر به کجا؟ جلو و عقب کجاست؟ باز جايي خواندم يا شنيدم يادم نيست، روايتي از امام صادق، که شک اول يقين است. اميدم اگر به اين کلام و صاحب کلام و ريشه‌ي کلام نباشد، به چه باشد؟ حيران و مستاصل و ناتوان، رها شده‌ام وسط يک بيابان. هر طرف که نگاه مي‌کنم ناداني محض است.
مي‌داني! اما در اين وانفسا هميشه چيزي هست که دلت را قرص کند. و من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه. خدا خير بدهد رفيق‌ام ميثم را. نوشته است «امروز درخواهم يافت که خداوند چه‌قدر محافظ من است.» و بايد کور باشم اگر بعد اين سال‌ها و بعد اين ماجراها هنوز بخواهم خودم را به نديدن بزنم.
مي‌داني! گاهي وقت‌ها صدايي که بغض مي‌کند و مي‌لرزد و در همان حال دعايت مي‌کند، اجازه نمي‌دهد نااميد شوي. و اگر اميدم به همين‌ها نباشد تو بگو به چه باشد.
دلم گرفته است. يادش به‌خير. سال پيش شروع کردم به خواندن دعاي ابوحمزه، ترجمه‌ي سيد مهدي شجاعي. هر شب چند فراز مي‌خواندم پيش از خواب. واي که چه شيرين بود.
چند روزي گذشته و نمي‌دانم تا آخرش چه‌طور خواهد گذشت. فکر کنم در خطبه‌ي رسول خدا، آن‌که پيش از رمضان گفتند آمده است، که چه بي‌نواست آن‌کسي که رمضان بيايد و برود و بخشيده نشود. و هيچ کس که نداند خودم مي‌دانم که به سنت هر ساله، امسال از سال پيش چه‌قدر اوضاع خراب‌تر است.
و باز به چه اميد مي‌بستم اگر به آن‌ها که در حق خودشان ستم کرده‌اند نمي‌گفت که لا تقنطوا من رحمة الله.

تنهايي آدمي‌زاد بسيار بزرگ است. آن‌قدر بزرگ که با هيچ‌چيز نمي‌شود پرش کرد. و صد البته تحمل‌اش بسيار سخت. و مگر تو رفيق و هم‌راه کسي نيستي که رفيق و هم‌راهي ندارد. منتظرم و اميدوار و جز اين هيچ چاره‌ي ديگري ندارم.

يا علي مدد.


آرا (4)

علي سياه سابق در زمان September 18, 2007 11:21 PM اين‌گونه نوشت:

سلام
یاد پارسال و سال قبل ترش به خیر که مزاحم خلوت شبهای قدرت بودم
امسال منم توی یه شهر غریب نمی دونم چه کنم
وقتی فکر می کنم می بینم همه عمر مستاصلم
همه عمر حیرونم
کی میشه به آرامش برسم نمی دونم


یک آشنا در زمان September 20, 2007 1:54 AM اين‌گونه نوشت:

رمضان، این ماه عزیز، بر شما مبارک.

یادتان نرود که ...
"تنهاترین تنهایان هم که باشم، باز خدا با من است."


... در زمان October 6, 2007 12:33 PM اين‌گونه نوشت:

آخر پیامبر هم می گفت "اشهد ان علی ولی الله" ؟

مگر می شود ؟

در اولین نمازهای خوانده شده ؟!
-----------------------------------------
محسن: نه عزيز جان پيامبر نمي گفتند. تا مدتها بعد هم در اذان نبود. الان هم کسي از حضرات علماي شيعه معتقد نيست اين جزو اذان است. سالها پيش کساني مي گفتند، از علماي شيعه هم بودند، که گفتن اين جمله جايز نيست. امروز هم اگر کسي تائيدش مي کند به خاطر اين است که در طول اين سالها جزوي از فرهنگ شيعه شده است. نه از اصول اعتقادي است و نه هيچ چيز ديگري، فقط يک احساس است.


رجا در زمان November 2, 2007 12:41 AM اين‌گونه نوشت:

اينجا جاي عجيبي است


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو