براي تذکر

راست و دروغش گردن هماني که گفت، من که سوادم به اين جاها نمي‌رسد، اما شنيده‌ام که قورباغه که جانور خون‌سردي است خاصيت جالبي دارد. اگر يک قورباغه را بگيريد و بيندازيد توي آب جوش عکس‌العمل شديدي نشان مي‌دهد و اگر بتواند بيرون مي‌پرد. اما اگر بيندازيدش توي آبي که هم‌دماي محيط است آرام مي‌گيرد. اگر آن آب که دماي‌اش مطلوب بود را نرم نرم گرم کنيد قورباغه خودش را با دماي جديد همان‌طور نرم نرم وفق مي‌دهد. آن‌قدر اين قدرت تطابق‌اش با محيط بالاست که اگر همين‌طور آرام آب را تا دماي جوش هم بالا ببريد قورباغه آرام در آب مي‌ماند و عکس‌العمل نشان نمي‌دهد تا بپزد.
راست‌اش اين داستان که از يک آدم بيولوژيست شنيدم‌اش براي خودم هم کمي عجيب بود، اما راست باشد يا دروغ نتيجه‌ي اخلاقي‌اش به کار حرفي که مي‌خواهم بزنم مي‌آيد.
آدمي‌زاد اگر کمي اهل سهله و سمحه باشد، قدرت عجيبي در تطابق با اطراف‌اش دارد. هر چيز قدسي مي‌تواند به مرور، بي‌اين‌که بداني يا متوجه‌اش شوي در ذهن‌ات بشکند و عرفي شود، اگر متوجه‌اش نباشي و محيط اين تغيير را بطلبد. هر خط قرمزي مي‌تواند کم‌رنگ شود، محو شود يا جابه‌جا شود باز بي‌اين‌که متوجه‌اش باشي و با اختيار تو اين‌طور تغيير کرده باشد. يک بار به خودت مي‌آيي و مي‌بيني آب جوش آمده و پخته‌اي، بي اين‌که بداني!
چيزهايي که مقدس‌اند، چيزهايي که تابواند، و جاهايي که مکان ممنوعه‌اند برخي واقعا مقدس‌اند و برخي ديگر را در طول زمان خودمان مقدس خواسته‌ايم. ترديدي ندارم که بايد اين خانه را تکاند تا آن‌چه ناب است بماند. بعضي از اين‌ها که من مي‌شناسم بيش از آن‌که تکيه بر حقيقت داشته باشند، بر اساس چيزي ديگر از جنس خواست و اراده‌ي آدم‌هايي مثل خودمان شکل گرفته‌اند. اما سوال جدي اين‌جاست که اولا آيا هيچ خط قرمز ثابت و غير قابل تغييري وجود دارد يا نه (که ام‌روز گمان مي‌کنم وجود دارد) و دوم (و البته مهم‌تر براي من) اين‌که آن خط که نبايد پا آن سوي‌اش گذاشت، کجاست و تا کجا مي‌شود اين درخت را تکاند تا برگ‌هاي سست‌اش بريزد.
جواب اين سوال‌ها را مثل جواب خيلي سوال‌هاي ديگر نمي‌دانم، اما يک موضوع را به گمانم مي‌دانم که هرگز نبايد گذاشت مثل آن قورباغه تا نپخته‌اي نفهمي که چه بر سرت رفته است. بعد از سپردن به خودش که هميشه گام اول است، گمان‌ام اين‌که تا مي‌تواني اجازه ندهي شکل ذهن‌ات بي اطلاع تو تغيير کند مهم‌ترين است.

احتياج دارم به دعا، بسيار زياد و فراوان،
يا مولا علي مدد


آرا (9)

یک آشنا در زمان September 21, 2007 1:21 PM اين‌گونه نوشت:

راستش من در زندگی آدم های قورباغه صفتی در حال قل قل زدن و حتی پخته شدن دیده ام.

دما که از حدی که بالاتر می رود، قورباغه برای خودش شاد و خوشحال است و حالیش نیست، هر چه داد بزنی و برایش دست تکان بدهی نمی فهمد که هیچ، به روی خودش هم نمی آورد...

راستش را بخواهی من هم همیشه ترسیده ام که روزی همین بلا بر سر خودم بیاید..
حتی گاهی می ترسم که تا همین حالا هم آمده باشد و من حالیم نباشد..


گمگشته در زمان September 21, 2007 3:32 PM اين‌گونه نوشت:

منم شنیدم این مطلبو, گویا درسته
راستش فکر می کنم همهء ماها همهء این احساساتو داریم و تقریبا همهء این سوألا تو ذهنمون هست حالا یکی کمترو یکی بیشتر.. یکسری هم مثل شما خوب میتونه اینارو بنویسه و بیان کنه و لااقل بعضیا رو که کلی آشفتن و نمیدونن چه شونه رو یه نمه تکون بده...
هممون خیلی زیاد به دعا احتیاج داریم حتی اونایی که خیلی از خودشون مطمئنن.. پس ما شمارو دعا میکنیم شما هم مارو بلکه مستجاب بشه..


شکوفه در زمان September 27, 2007 3:16 AM اين‌گونه نوشت:

سلام ...

طاعات و عبادات شما قبول حق باشه ...

میلاد با سعادت کریم اهل بیت رو به شما تبریک

می گویم ...

در پناه حق


علیرضا در زمان September 29, 2007 12:46 PM اين‌گونه نوشت:

سلام رفیق شفیق - یار قدیمی
اول تا یادم نرفته التماس دعا دارم اساسی محسن. میگم اساسی باور کن

دوم اینکه نیاز به قورباغه بودن نداره، خاصیت غفلت همینه. اگه بخوای چشم به اشتباهات به خیال خودمون کوچیک ببندیم مثل تطبیق دادن با دمای جدید میشه. میشه داستان اون طرف که زنش نیمه برهنه اومد پیش دوستش و مرد به دوستش میگفت: یادته میگفتن گوشت خوک بخوری بی غیرت میشی؟ ما خوردیم، هیچی هم نشد!

اما در مورد استقلال، خواستم چیزی بنویسم اون جملات کوتاه رو خوندم، فهمیدم چقدر شرمنده هستی. راست میگن شیطون توی ماه رمضون دستش بسته س. تو هم داره چشمت باز میشه ها. دست جمع دعا میکنیم ناصر خان تا عید فطر بمونه D:


Hellawaits در زمان October 1, 2007 7:50 PM اين‌گونه نوشت:

Dude, will you update my link please? :)


Hellawaits در زمان October 2, 2007 1:10 PM اين‌گونه نوشت:

100%
kheili haal mide :)


صادق در زمان October 3, 2007 2:42 PM اين‌گونه نوشت:

مشکل من روزمرگيه. توی تنگ آب موندم، حالا آب گرم بشه يا نه. توی همون تنگ ميمونم و ميميرم. حالا يا ميپزم يا نميپزم. چه فرقی ميکنه؟


علي سياه سابق در زمان October 3, 2007 7:34 PM اين‌گونه نوشت:

سلام پسر

این روزها التماس دعا دارم حسابی

در مورد قورباغه صفتی که حرفی نیست
می گن این صفت از نسیان آدمی است
فراموش می کنه در مرور زمان بلایی داره به سرش میاد


محسن در زمان October 3, 2007 10:35 PM اين‌گونه نوشت:

سلام. من که چون اینجا با خانواده هستم زیاد با این مشکل مواجه نیستم. اما اینجا عده زیادی از رفقا رو دیدم که مثل اون قورباغه تو آب پختند و جالب اینکه هنوز نفهمیدند که پخته شدند! مواظب خودت باش. سعی کن مبانی و پایه هات رو قوی کنی تا باد شدید اونجا نتونه تکونت بده. من اینجا تازه شروع کردم ....
البته اینجا چون آدم تنهاست وقتش یه کم بازتره. سعی کن از وقتی که قبلا به رفقا و فامیل اختصاص میدادی استفاده کنی.
به ما هم سر بزن. به لیست رفقای خوب من اضافه شدی.
یا علی و التماس دعا.


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو