عيد
عيد شد. ماه رمضان هم تمام شد. ماه که تمام ميشد هميشه يک جوري دلم ميگرفت که ريشهاش را نميفهميدم. غصه داشتم، اما دورم شلوغ بود، به چهار نفر تبريک ميگفتم، از چهار نفر تبريک ميشنفتم. ميرفتم دو جا سر ميزدم و خلاصه ماجرا يک طور ديگري ميگذشت.
اما امسال شرايطم يکسره طور ديگري است. امسال تنهاي تنهايم. باز علي هم نيست و ده دوازده روزي رفته است سفر. صبح از خواب بيدار شدم. آمدم پاي کامپيوتر تا تکليف عيد را بدانم. تاريخ را ديدم که شده بود اول شوال. عيد شده بود. اما هيچ کس نبود که تبريکاش بگويم. تهران هم اين ساعت همه خوابند. نميشود زنگ بزنم و بيدارشان کنم که چه؟ من دلم گرفته و هوس کردهام بهتان تبريک عيد بگويم! احساس آدمي که يکدفعه فرصتش را از دست داده و به او گفتهاند که وقت ديگر تمام شد و او هنوز بسيار کار نکرده دارد را پيدا کردم. دلتنگي که يکدفعه آمد همين بود. صاف صاف و شفاف شفاف. آنقدر که دلم نميآمد بروم و بساط صبحانهي عيد را علم کنم. اين هجوم دلتنگي امسال خوب فرصت جولان هم داشت.
از دست رفت. تمام شد و نميدانم چهطور تمام شد. اميددارم به همين دلتنگي. شايد رمضان بعد.
امسال سه شب قدرم را در تنهايي نيمه شب گذراندم. جماعتي که سالهاي پيش در کنارشان بودم برايم قوت قلب بودند. اما امسال خودم بودم و خودم. امسال لذتي که از دعاي ابوحمزه بردم لذت نويي بود. اين دعاي عجيب و بينظير انگار فراز به فراز حال آدمي بود که ميداند چه کرده است، و چيزهايي ميخواهد که شايستهاش نيست اما سعي ميکند راهي بيابد براي دعا. به هر جمله که ميرسيدم سرشار از شوق ميشدم، آن جمله هماني بود که من دوست داشتم بگويم.
هرچه بود تمام شد. ديگر دوباره همان زندگي عادي بازخواهد گشت. مضمون يک تکه از دعاي مکارم الاخلاق امام سجاد که درود خدا بر او، بر پدر و مادرش و بر فرزندانش، چنين بود که خدايا با من کاري نکن که سختي کار و تلاش براي معيشت آنقدر فراوان شود که لذت خواندن تو را از دست بدهم. و باز من فقط اميد دارم.
عيد همهگيتان مبارک. مبارک را با توجه به معنياش ميگويم؛ سرشار از برکت. براي خودتان و براي تمام کساني که دوستشان داريد.
امروز اگر حالي دست داد براي من هم دعا کنيد.
يا علي مولا مدد.