داستان کريه

سال‌ها پيش، وقتي که من حدودا سيزده يا چهارده سال بيش‌تر نداشتم، دانش‌جويان دانش‌گاه شريف مجله‌اي در مي‌آوردند که اسم‌اش نقطه سر خط بود. خبرش را ندارم که هنوز اين مجله منتشر مي‌شود يا نه. آن سال‌ها من اين مجله را از شهاب مي‌گرفتم و مي‌خواندم. يکي از پنج شش مجله‌اي که هنوز آرشيوش را دقيق حفظ کرده‌ام همان‌هاست. دو سه يادداشت آن مجله‌ي دانش‌جويي عجيب در خاطرم نشست و هنوز به يادشان دارم. يکي از آن‌ها داستان مشمئزکننده‌اي بود که يکي از دانش‌جوها گويا بر اساس خاطره‌اي واقعي، فرستاده بود براي نشريه و آن‌ها هم چاپ‌اش کرده بودند. مي‌خواهم تمام تلاشم را بکنم تا آن احساس تهوع ناشي از خواندن‌اش خوب و کامل منتقل شود!
داستان از اين قرار است که پنج نفر آدم توي يک تاکسي در تهران نشسته بودند. آن زمان‌ها البته تاکسي‌ها مي‌توانستند دو نفر را روي صندلي جلو بچپانند. روي صندلي عقب، کنار يکي از پنجره‌ها يک آقايي نشسته بوده است. آن آقا احساس مي‌کند چيزي ته گلويش گيرکرده و بايد بيندازدش از پنجره بيرون. راسا اقدام مي‌کند به کندن آن مزاحم؛ اخخخخخخ .... تــــــف!
آن خلط مزاحم را که بيرون مي‌اندازد مي‌بيند اي داد بيداد، شيشه‌ي عقب آن تاکسي پائين نبوده و او بي حواس فقط تف‌اش را انداخته. حالا يک توده‌ي ليز و لزج و درشت شيري رنگ که دسته گل آقاست چسبيده به شيشه و خودنمايي مي‌کند. اول قصد مي‌کند که به روي‌ خودش نياورد و خون‌سرد سرجاي‌اش بنشيند. اما صحنه آن‌قدر بديع است که همه توي تاکسي حال و احوالشان به هم مي‌ريزد.
اين برادر کمي که از واقعه مي‌گذرد و مي‌بيند گند قضيه بدجوري در آمده، همان‌طور خون‌سرد لبش را غنچه مي‌کند و مي‌برد جلو کنار پنجره و هورررت! شاه‌کارش را دوباره مي‌کشد تو و قورت مي‌دهد.

حالا چه شد که بعد اين همه سال ياد اين داستان دل‌انگيز افتادم! مجله‌ي شهروند امروز در اين شماره‌‌ي آخري که روي وبلاگ‌شان گذاشته‌اند پرونده‌ي تسخير سفارت آمريکا را گشوده است. مصاحبه کرده است با چند نفر آدم اساسي که در آن ماجرا دخيل بوده‌اند. محمد علي سيدنژاد که نماينده‌ي تربيت معلم در شوراي مرکزي دفتر تحکيم وحدت بوده و مخالف اشغال سفارت، ابراهيم اصغرزاده که از رهبران اشغال بوده و نماينده‌ي دانشگاه تهران در شوراي مرکز دفتر تحکيم وحدت، عباس عبدي از بزرگان دانش‌جويان خط امامي و يک بنده‌ي خدايي که در انجمن دانشگاه علم و صنعت در طيف مقابل محمود احمدي‌نژاد و مجتبي هاشمي ثمره و علي‌احمدي و دار و دسته بوده و چند سال بعد از اشغال سفارت در قالب گروهي به نام دانش‌جويان رزمنده اسباب بيرون کردن اعوان و انصار جناب احمدي‌نژاد از انجمن علم و صنعت را فراهم کرده‌اند. هنگام خواندن اين مصاحبه‌ها گاه‌به‌گاه کتاب تسخير معصومه ابتکار هم به خاطرم مي‌آمد که چيزي قريب دو سال پيش خوانده بودم‌اش.
نمي‌دانم با خواندن مصاحبه‌ي اين دوستان چرا اولين چيزي که به خاطرم آمد، هنرمندي آن مسافر تاکسي بود. بيست و چند سال پيش يک مشت جوان بي‌تجربه‌ي کم خرد، تفي انداخته‌اند روي شيشه. بعد از يک چند وقتي هم در نهايت خون‌سردي بدون اين‌که به روي خودشان بياورند که با اين تف چه بلايي به سر مملکت آورده‌اند، لب‌شان را خيلي قشنگ آوردند جلو و قصد کردند شيرين‌کاري‌شان را دوباره بخورند. انگار که از روز اول هيچ نبوده. بعد هم که يکي پيدا مي‌شود و اعتراضي مي‌کند، براق مي‌شوند و مي گويند: «خوب گلوي‌مان مي‌خاريد. چاره‌ي ديگري نداشتيم. بايد تف مي‌کرديم.»
در خامي‌شان همين بس که قصد کرده بودند از ديوار سفارت بروند بالا و براي تاديب آمريکايي‌ها، به صورت سمبليک فقط چهل و هشت ساعت آمريکايي‌ها را به اسارت بگيرند و وقتي مي‌روند توي سفارت آن‌چنان گير مي‌کنند که آخرش پس از چندين ماه پرداخت هزينه‌هاي سنگين براي مملکت، کميته‌ي منتخب مجلس کار را از دست اين يک مشت بچه مي‌گيرد و ديپلمات‌ها را مي‌فرستد خانه‌شان. شرح تاسف بار اين ماجرا را اگر خواستيد مي‌توانيد در کتاب خانم ابتکار که الحمدلله به سه چهار زبان هم ترجمه‌اش کرده است بخوانيد. در اين‌ کتاب با وجود آن‌که خانم "مري" تمام تلاش‌اش را کرده است تا ماجرا را در آن ظرف زماني توضيح دهد و بگويد خطرات بسيار بود و ناچار بوديم از انجام اين‌کار، و هرچه‌قدر تلاش کرده است خشونت ماجرا را بکاهد و از رفتار انساني و دوستانه‌شان با گروگان‌ها سخن بگويد، اما نتوانسته است حماقت عرياني را که در اين ماجرا جريان داشته بپوشاند. يادي از خانم مري کردم، يادم افتاد که چند روز پيش فيلمي در يوتيوب ديدم که اين سخن‌گوي مهربان دانش‌جويان لانه، در کنفرانس مطبوعاتي در کنار رهبران جوان تسخير، مي‌گفت که ما از گروگان‌ها حفاظت مي‌کنيم، اما در صورت اقدام نظامي آمريکا آمادگي‌اش را داريم که تمام گروگان‌ها را بکشيم.
از آن‌طرف، تاسف بارترش آن‌جاست که واکنش سياسي مخالفان تسخير را مي‌بينيم. در آن جمع پنج نفره‌ي شوراي مرکزي دفتر تحکيم وحدت، جناب محمود خان احمدي‌نژاد که اول پيش‌نهاد مي‌دهد برويم سفارت شوروي را به جاي آمريکا اشغال کنيم. بعد که زورشان نمي‌رسد ورق را برگردانند، وقتي اکثريت متمايل به چپ تحکيم (به ادعاي خودشان) وارد سفارت مي‌شوند، جريان احمدي‌نژاد-سيدنژاد کنترل تحکيم را در دست مي‌گيرند و مي‌گويند ما با رفتارهاي فراقانوني مخالفيم. مي‌خواهيم کار فرهنگي کنيم.مهم‌ترين اقدام فرهنگي‌شان مي‌شود طرح انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه‌ها و بي‌نوا کردن عده‌اي از اساتيد و دانشجويان دانش‌گاه‌ها. رفتارهاي تند و خشن‌شان در دانشگاه‌ها، آن‌چنان بود که به گفته‌ي خود آقاي سيدنژاد در دانش‌گاه تربيت معلم منجر به کشته شدن دانش‌جويي شد و رئيس دانش‌گاه هنگام وضو گرفتن، توسط دانش‌جوها کن‌اش روي دوش‌اش انداخته شد و اخراج شد.
اين‌ها را که مي‌خوانم سردرد مي‌گيرم. تمام بدن‌ام داغ مي‌شود. همان‌ها که اول انقلاب آن بلا را به سرمان آوردند. ام‌روز نيم‌شان داعيه‌ي اصلاح طلبي دارند و نيم ديگرشان قصد مهرورزي و عدالت گستري. آن‌ها که قصد اصلاح‌طلبي دارند و به دولت خرده مي‌گيرند که اسباب تنش و ناآرامي را در دنيا فراهم مي‌کند، هيچ به روي خودشان نمي‌آورند که اين ماجرا که دمار از روزگارمان درآورده، ادامه‌ي همان سنگي است که آن‌ها در چاه انداختند واين‌ها که روزگاري کساني را که شعار سوسياليستي مي‌دادند نجس مي‌خواندند و مي‌خواستند سفارت شوروي را اشغال کنند، امروز با کاسترو و چاوز و اورتگا برادر شده‌اند و با همان چپ‌ها ائتلاف جهاني عدالت‌خواهي راه انداخته‌اند. عدالتي که حاصل‌اش نبوده جز جوانان در زندان و انديشه‌ي در محاق و معيشت تنگ بنده‌گان خدا.
اين‌چيزها را که مي‌بيني، خوب مي‌فهمي که تحليل اوضاع سياسي ايران هيچ مشکل نيست. کنش‌گران سياست در ايران را اگر بشناسي. سابقه‌شان را اگر بداني و تاريخ تعامل اين‌ها با هم را بداني، بسيار به‌تر مي‌تواني بفهمي که هيچ اتفاق پيچيده‌اي در جريان نيست. آن‌چه در ايران مي‌گذرد، تلاش چند جريان قوي‌تر است که در اين جنگل، جريان‌هاي ضعيف‌تري را که پيش‌تر وجودي داشته‌اند خورده‌اند و دارند تمام تلاش‌شان را مي‌کنند تا آرزوهاي جواني‌شان را در اين وانفساي بي‌صاحبي بر سر من و شما حاکم کنند. جالب است دريافتن اين نکته که ترکيب جريانات و آدم‌ها و گروه‌ها با تقريب خوبي هيچ دست نخورده است. ابراهيم اصغر زاده که آن بلوا را در شوراي شهر برپا کرد هماني است که در دفتر انجمن دانشگاه تهران پيشنهاد تسخير دو روزه‌ي سفارت را داد و محمود احمدي‌نژاد هماني است که در دانشگاه علم و صنعت نه تنها نامزدهاي شوراي مرکزي انجمن را گزينش مي‌کرد، بلکه راي دهنده‌گان را هم از ميان دانش‌جويان برمي‌گزيد و معلوم مي‌کرد چه کسي به چه کسي راي بدهد.

هرچه که مي‌گذرد بيش‌تر مطمئن مي‌شوم که هيچ راه‌حل کوتاه مدت پايداري براي اصلاح امور در سرزمين من وجود ندارد. مشکل ما حل نخواهد شد، مگر اين‌که با گذشت چند نسل، به آرامي و بدون تنش ذهنيت‌هاي‌مان مستبد و تماميت‌خواه و انتقام‌جوي‌مان شفا يابد. شايد همين است که اين‌روزها آن‌چه بيش از هرچيز مي‌ترساندم صداهاي نامطلوبي است که از دو سوي دنيا جنگ را براي رهايي مي‌طلبند.

از صميم قلب دعا مي‌کنم اين‌روزها، که از شري که دارد دامن‌مان را مي‌گيرد خلاص شويم.
يا علي مدد


آرا (1)

Hellawaits در زمان November 15, 2007 8:49 PM اين‌گونه نوشت:

من فکر نمی کنم ذهنيت‌هاي‌مان مستبد و تماميت‌خواه و انتقام‌جوي‌مان شفا يابد چون حالا نسل جديد به نسل قبل کينه داره و اين دور باطل همين طور ادامه خواهد داشت تا تاريخ هست مگر اينکه معجزه ای بشود. تا يه نسل روشن فکر و تحصيل کرده از خرافات و کينه توزی و خودخواهی رها باشه تو اين کشور پا نگيره روزگار کشور همين خواهد بود که هست.


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو