ايران

وقت نداشتن يک چيز است، تمرکز و فراغت نداشتن چيز ديگر. يک ماه و اندي است که ننوشته‌ام. تمام کردن کارهاي دانش‌گاه و نوشتن گزارش نهايي و سه چهار کار ديگر که با خودم وعده کرده بودم، به علاوه‌ي جمع و جور کردن کارهايي که در تهران بايد انجام مي‌شد آن‌قدر وقت و انرژي مي‌گرفت که ديگر حوصله‌اي براي کار ديگري نماند.
همه‌شان تمام شد. مانده چند اسلايد که حاضر کنم براي جلسه‌ي دفاع. کارهايم را هم فرستاده‌ام براي حضرت استاد و منتظرم تا منتي بگذارند و کارها را بخوانند و ختم ماجرا را اعلام کنند.
تا ايران رفتنم چيز زيادي نمانده؛ اگر تا روز سفر زنده بمانم. اين روزهاي آخر پيش از سفر سخت‌تر از همه‌ي روزهاي ديگر دارد مي‌گذرد. تحمل‌شان بسيار مشکل است. روز به روز و ساعت به ساعت مي‌شمري که تا فلان روز و فلان ساعت که قرار است پرواز کني چه‌قدر مانده و کي مي‌رسي و چه‌قدر بايد در فلان فرودگاه منتظر بماني و ده‌ها فکر و خيال و نگراني جور و واجور که بي‌خود و بي دليل براي خودت مي‌تراشي و دليل‌ات يک چيز بيش‌تر نيست؛ سفرت بعد چند ماه به آن‌جايي که دوست‌اش داري و پيش آن‌هايي که دوست‌شان داري.
آدم اين‌جا دور از مملکت‌اش که مي نشيند، کمي که سرش خلوت مي‌شود و فرصت مي‌کند فکر کند، يا هروقت دلش تنگ کسي يا جايي مي‌شود، يکي از اولين فکرهايي که به سراغ‌اش مي‌آيد اين است که «چه مرگ‌ام بود که زندگي‌ام را رها کردم و آمدم اين سر دنيا؟». اگر کمي مرض داشته باشي و سرت براي اين‌طور فکرها درد کند، يا خيال کني آن‌جا جايي براي ماندن يا کاري براي انجام دادن داشتي و در عين حال امروز اين گوشه‌ي دنيايي، تعداد دفعاتي که به اين فکر مي‌افتي بسيار بيش‌تر است. وقتي خيال مي‌کنم که اين سفر چيزي در حدود سه هفته بيش‌تر طول نمي‌کشد و اين سه هفته را هم با کلي دليل و حجت و برهان توانسته‌ام رديف کنم، که دارم مي‌روم براي دفاع و زمان‌اش دست من نيست و اختيار با کس ديگري است و الخ، و آن وقت بعد از آن دوباره بايد برگردم همين‌جا، با اين تفاوت که ديگر فشار کار ديگري هم روي دوشم نيست که غصه‌ي تنهايي و دوري را مهار کند، بيش‌تر نگران مي‌شوم. بايد برگردم اينجا؟ بايدش را چه کسي گذاشته؟ من مگر نمي‌توانم همين الان بار و بنديلم را ببندم و با همين بليطي که همين‌روزها مي‌خرم برگردم ايران و همان‌جا بمانم؟
ناله کردن مخدر بزرگي است. کمک بزرگي است براي اين که اين سوالات را بي‌جواب بگذاري و همين‌جا که هستي بماني و وجدان‌ات هم آسيبي نبيند. مي‌تواني دائم در فراغ وطن بنالي و با يک «بايد اينجا بمانمِ» ساده به خودت اجازه‌ي چون و چرا کردن در اين بايد را ندهي. حتي مي‌تواني هر روز بروي اين‌جا و آن‌جا و خبر از رد صلاحيت و گراني و جنگ و فتنه‌هايي که اين‌روزها دارد به سرمان مي‌آيد را بخواني، تا راحت‌تر بتواني از زير جوابي که بايد به آن سوال بدهي فرار کني. اين همان کاري است که همه‌ي آن‌هايي که از مملکت بيرون آمده‌اند و فعلا قصد بازگشتن ندارند و روي‌شان هم نمي‌شود بگويند که دندان بازگشتن را از اساس کنده‌اند و انداخته‌اند دور، دارند هر روز انجام مي‌دهند.
اين روزها که بيش‌تر فرصت فکر کردن به اين لاطائلات را دارم، با خودم تصميمي گرفته‌ام. من اينجا قرار است بمانم. دست کم اين‌طور به نظر مي‌رسد که از اين سفرم به ايران بايد بازگردم. دليل ماندن‌ام هم از جنس اهداف متعاليه نيست. بسيار به‌تر است که با خودم صادق باشم. دست‌کم اين‌طور مي‌دانم براي چه آمده‌ام اين‌جا و دنبال چه هستم و تا کي قرار است بمانم. زماني حق دارم از شرايطم بنالم و گله کنم، که بليط برگشتم در دستم باشد و اسباب و وسايلم در چمدان. اين‌طور فکر کردن راحت نيست. اما به گمانم بسيار واقع‌بينانه‌تر از آن است که خيال کنم آمده‌ام چيزي کسب کنم براي بعدهايي که هيچ معلوم نيست کي و کجا قرار است از راه برسد. تلخ است، اما گويا قسمتي از زندگي است.

اميد و انتظار کمک بزرگي است براي اين روزهاي من.
يا علي مدد.


آرا (1)

محسن در زمان February 5, 2008 9:55 AM اين‌گونه نوشت:

به عنوان کسی که نه شما رو می شناسم و نه می دونم چرا اونجا هستی، برای کار یا درس و موقت یا دائمی، یه نصیحت کوچیک بهت می کنم.
به نظر من بهتره آدم یه بار فکرهاش رو بکنه و به یه نتیجه ای برسه. هر چی سنگ مثبت و منفی داره بذاره رو دو کفه ترازو و ببینه ایران بهتره یا خارج از ایران. وقتی به نتیجه رسید، بهتره دیگه هی نشینه به خوبی های تو ایران بودن فکر کنه و بدی های این ور که اگه الان ایران بودم فلان کار رو می کردم و ...
در ضمن یه چیز دیگه، آدمی که نمی تونه از دست این افکار منفی که هیچ حاصلی جز خستگی روح آدم نداره، خلاص شه تو ایران هم وضعیتش همینه. یعنی بره ایران می گه اگه اونجا بودم چی می شد ...
بلا تشبیه درست مثل اون گوسفنده که عقب وانت گریه می کرده چون می خواسته جلو بشینه، وقتی آوردنش جلو گریه می کرده چون به یاد خاطرات دورانی می افته که عقب وانت بوده!
یا هو


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو