ديکتاتور
ژنرال سوهارتو مرد. ديکتاتورها همهشان ميميرند. اين سنت غير قابل تبديل روزگار است. آنچه نميميرد نفريني است که يک ملت همراه نام ديکتاتور ميکند. سي و يک سال کم نيست. عمر مفيد يک نسل است. براي کسي که خودش را پدر توسعهي اندونزي ميناميد، در قياس با فرصتي که آدمهاي ديگر در زندگيشان دارند، فرصت بسيار طولانياي بود. پدر توسعهي اندونزي کاري کرد، که امروز در اندونزي آنچه بيش از همه يافته ميشود فقر است و نکبت.
ديکتاتور ميآيد و ميرود. رفتناش گفتوگو ندارد. اما با آمدناش ذلت و پستي را براي يک ملت ميآورد و با رفتناش حرمت و شرف و اعتماد يک ملت را ميبرد. حتي امروز که مردم اندونزي به بسياري از کشورهاي ديگر دنيا به بردهگي ميروند و تن به هرچه کار پست است ميدهند، بعضي زمزمه ميکنند که روزگار سوهارتو بهتر بود. نميبينند يا شايد ديگر توان ديدن ندارند که همهي تلخي امروزشان حاصل چيزي است که ديکتاتور برايشان آورده است. نميفهمند که نسلها بايد بر ملتي که به ذلت عادت کرده است بگذرد تا آن ملت باز بر سر پاي خود بايستد.
روزگار صدام، خوب به خاطر دارم که آنها که سفر ميکردند به عتبات با حيرت از عادت مردم عتبات به گدايي ميگفتند. از اينکه همهجا انبوه کودکان عرب در اطرافشان بودند که از آنها اسکناس ايراني طلب ميکردند. صدام هم مرد. همين مردم به دارش کشيدند. اما عزت بر باد رفتهشان را هرگز نتوانستند از پيکر بر دار آويزان او باز پس بگيرند.
داستان تصادف آن خودروي حمل اسکناس را شنيدهايد؟ آن جوانک که لاي پارههاي آهن ناله کرد و التماس کرد تا کسي نجاتش دهد. اما هيچکس جز اسکناسهاي روي زمين چيزي نديد تا آن جوانک لاي همان آهنپارهها جان داد. يا ماجراي آن سه پسري که ماههاست به گناهي که انکارش ميکنند در حبساند. قاضي به آزاديشان حکم داده و جلاد از آزاديشان امتناع ميکند. يا آن جواني که يکروز گرفتندش و کشتندش و نيمه شب دفناش کردند. اينها نشانههاي بدي است. نشانههاي بسيار بدي است. نشانههايي که اميد را کم ميکند. نشانههايي که مايوسات ميکند. ديگر شايد بايد باور کنيم که ظلم و ستم دارد اثرش را مي گذارد؛ هر چند گويا کار از دست شده است.
يا علي مدد.