حکايت اين روزهاي ما

مدت‌هاست که سراغ اين‌جا نيامده‌ام. در اين مدت به ايران رفتم، کارهاي دانشگاه را تمام کردم و برگشتم. دو ماهي مي‌شود که دارم زندگي غير دانشجويي‌ام را در اين گوشه‌ي دنيا مي‌گذرانم. يک زندگي کارگري! اين دو ماه با تقريب خوبي به استراحت مطلق گذشت. هر روز صبح مي‌روم سر کار و عصر ها که بر مي‌گردم سعي مي کنم زندگي را به کارهايي که دوست‌شان دارم بگذرانم. اما تقريبا براي‌ام روشن است که اوضاع براي من نمي‌تواند براي مدتي طولاني بر همين منوال ادامه پيدا کند. يا دقيق‌تر اگر بگويم براي ادامه دادن زندگي با همين روال بايد ذهنيات‌ام را بسيار بيش از آن‌چه در اين يک‌سال تغيير کرده است، عوض کنم.
از آمدن‌ام به اين شهر بيش از يک‌سال مي‌گذرد. آن‌چه در اين يک‌سال بر من گذشت و البته هنوز هم ادامه دارد، باعث شد دو تغيير، با شتاب زيادي در من رخ دهد. اولي آستانه‌ي تحمل و استقامت‌ام بود که روز به روز بيش‌تر شد و ديگري درک جديدم از جاي‌گاه حرفه‌اي که در اين مسير مي‌توانم در آن قرار بگيرم. از اولي آن‌چنان خوش‌حال نيستم. چون در قسمتي از رخ دادن‌اش خواست من چندان موثر نبود. اما از دومي بسيار راضي‌ام. فهم اين موضوع که در اين روزگار و از اين مسير (يا شايد از هر مسير ديگري) اساسا امکان کجا نشستن را دارم، بسيار کمکم خواهد کرد که وزن اولويت‌هاي حرفه‌اي را در تصميم‌گيري‌ام به‌تر تنظيم کنم.
اين‌روزها وقت براي نوشتن بسيار داشته‌ام، شايد بيش از تمام اين نزديک به پنج سالي که وبلاگ مي‌نويسم. اما آنچه نداشته‌ام تمرکز بوده است و ذهن و اعصاب آرام. احساس بي‌تکليفي، تلاش براي تصوير يک مسير براي ادامه‌ي زندگي و مبارزه (چه واژه‌ي ابلهانه‌اي) براي اين‌که بتواني محيط زندگي‌ات را بي تنش و آرام کني، همه دست به دست هم داده‌اند تا زمان رسيدن به استقرار را طولاني کنند. نمي‌دانم خوب است يا بد، اما وضعيتي که اين‌روزها براي حل اين مسائل دارم به سوي‌اش هم‌گرا مي‌شوم، چيزي است از جنس بي‌تفاوتي.
پيش از آن‌که از ايران بيايم، همان‌روز آخر، از کسي که بسيار براي‌ام عزيز است جمله‌اي شنيدم که به گمانم يکي از ابزارهاي من خواهد بود در گذراندن اين روزها. گفت آن‌جا که هستي خودت را آزار نده. هم در روزهاي سختي و هم در روزهاي آسوده‌گي، حواس‌ات باشد که اين نيز بگذرد. فرداي آن روز که در پننگ بودم. پيش از خواب اضطراب شديدي به سراغ‌ام آمد. آن‌قدر که ديگر توان خوابيدن نداشتم. شروع کردم به خواندن قرآن بلکه کمي آرام بگيرم. آياتي که پيش چشمم مي‌آمد انگار همه‌اش تکرار همان معني بود. صبر داشته باش و توکل کن، اين نيز بگذرد.
مي‌خواهم منظم‌تر نوشتن در اين‌جا قسمتي از برنامه‌ام باشد براي گذر از اين روزها. هرچند نوشتن منظم علاوه بر تصميم، همتي مي‌خواهد که اي‌کاش داشته باشم.

يا علي مدد.
------------------------------------------------------------
پي‌نوشت اول: در اين مدت چند اتفاق افتاد که دوست داشتم در موردشان بنويسم، اما ننوشتم. ماجراي مصاحبه‌ي دکتر سروش و عکس‌العمل جماعت به آن، سواي بحث کلامي موجود در آن که سواد من به اظهار نظر در آن نمي‌رسد، نکات جالب ديگري داشت که خوب حتما اگر علاقه‌اي به پي‌گيري‌اش داشته‌ايد، پي‌گيري‌اش کرده‌ايد و همه‌اش را مي‌دانيد. ديگري ماجراي انتخابات بود و اوضاع و احوال شيرين مملکت‌مان. اين‌روزها ديگر هرگز اميدي به رفع اين بلا و نکبت، حتي به صورت مقطعي، در کوتاه مدت ندارم. بنابراين ترجيح مي‌دهم تنها سکوت کنم، تماشا کنم و آن‌قدر داستان عبرت‌آموز از بي‌شرمي و حماقت حکام از اين روزگار جمع کنم که فردا پيش نسل‌هاي بعدي دست خالي نباشم. خيلي خوب است که هيچ کجاي دنيا جز اين مرز پرگهر نمي‌شود بچه‌هايي را پيدا کرد که در عرض دو سال از پوستر چسباندن به ديوار در ايام انتخابات، بشوند مديرعامل و عضو هيات مديره‌ي دومين توليد‌کننده‌ي بزرگ خودروي مملکت. يکي دو موضوع ديگر هم بود که الان يادم نمي‌آيد چه بودند!
پي‌نوشت دوم: کتاب مکتب در فرآيند تکامل را خواندم. از آن کتاب‌ها بود که ده‌ها سوال از توي‌اش در مي‌آيد. مي‌گويند ترجمه‌ي فارسي‌اش نسبت به اصل انگليسي‌اش بسيار بزک شده تا مجوز انتشار بگيرد. من اصل کتاب را نديده‌ام و نمي‌دانم اين ادعا درست است يا نه. اما به هر حال چه از متن کتاب و چه از لابه‌لاي خطوط کتاب چيزهايي در مي‌آيد که دانستن جواب‌شان به نظرم لازم است. هرچند واقعا نمي‌دانم چه نسبتي ميان ايمان و اين بحث‌هاي کلامي مي‌توان يافت.

نوشته شده در زمان May 3, 08 11:54 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (3)


همسايه‌هاي ايراني

در پننگ غير از ما جمع ده پانزده نفره، حدود دويست سي‌صد ايراني ديگر هم زندگي مي‌کنند که تقريباً همه‌شان دانش‌جو هستند. چند خانوار از اين ايراني‌ها در همين مجتمعي زندگي مي‌کنند که ما هم يک‌سالي است که زندگي مي‌کنيم. اگرچه مجموع ارتباط‌مان با آن‌ها به يک سلام و احوال‌پرسي ساده خلاصه مي‌شود. اين‌جا ما بيش از اين چند خانوار ايراني، همسايه‌ي عرب داريم که آن‌ها هم غالبا دانش‌جو هستند. بعضي از اين همسايه‌گان عرب چهره‌اي بسيار شبيه به ايراني‌ها دارند و به خاطر همين شباهت دو سه باري پيش آمده است که در شناسايي ايراني‌ها اشتباه کنيم.
دو سه روز پيش يک اتفاق مسخره‌ي عجيبي افتاد! صبح که سوار آسانسور شدم تا بروم به سمت شرکت، ديدم يک دختر و پسر جوان پيش از من سوار آسانسور شده‌اند. چهره‌شان مي‌گفت که يا ايراني‌اند، يا عرب بسيار شبيه به ايراني‌ها. چندان انگيزه‌اي نداشتم که ته ماجرا را در بياورم. براي همين يک گوشه ايستادم تا به طبقه‌ي هم‌کف برسيم. در همين فاصله ديديم که دکمه‌ي مربوط به طبقه‌ي هم‌کف که مقصد هر سه‌مان بود خراب شده است. براي اين‌که به اين نتيجه برسيم که بايد برويم به يک طبقه‌ي پائين‌تر و از پله خودمان را به هم‌کف برسانيم، يک مکالمه‌ي بسيار کوتاه بين‌مان اتفاق افتاد. فکر کنم آن‌ها هم در مورد مليت من مشکوک بودند که مکالمه‌مان را به زبان انگليسي شروع کردند. بعد از اين صحبت من ديگر مطمئن شدم که آن‌ها عرب‌اند. اما انگار آن پسر هم‌سفر هنوز مطمئن نشده بود. به محض اين‌که در آسانسور باز شد و خواستيم پياده شويم، آن پسر شايد براي اين‌که از مليت‌ام مطمئن شود، به سمت در اشاره کرد و به فارسي گفت: «بفرمائيد»، اما من که مساله‌ي مليت او را کاملا بسته بودم، بدون معطلي به انگليسي جواب دادم که اول شما بفرمائيد. درست وقتي جمله‌ام تمام شد فهميدم که آن جوان فارسي حرف زده بود! جا خوردم اما تصميم گرفتم بدون اين‌که به‌روي خودم بياورم زود از معرکه فرار کنم. تا آمدم به خودم بجنبم، پسر که دوباره به انگليسي رو آورده بود، پرسيد که شما اهل کجائيد؟ يخ کردم! حالا چه جواب‌اش را بدهم! بايد بگويم «ايراني، اما يک چند ماهي است که اين‌جا هستم، فارسي از يادم رفته!». همان‌طور که داشتم زور مي‌زدم که يک جوابي سرهم کنم و سر زبان جواب دادن به سوال‌اش يک تصميمي بگيرم، فکري احمقانه به سرم زد که بازي را ادامه بدهم و وانمود کنم عربم! از بس دست‌پاچه شده بودم اسم هيچ کشور عربي هم يادم نمي‌آمد. بعد از چند ثانيه مکث اسم لبنان آمد سر زبانم و گفتم من اهل لبنانم! بعد هم يک ببخشيد گفتم و به سرعت ازشان دورم شدم.
حالا چند قدم که آمدم اين‌ورتر شروع کردم به خودم بد و بي‌راه گفتن که اين چه ايده‌ي مسخره‌اي بود! اگر يک‌بار ديگر اين‌دو نفر را ببينم و از قضا يکي ديگر از ايراني‌هايي که قبلا هم را ديده‌ايم سر برسد چه خاکي به سرم بريزم! اين روز‌ها هر روز که مي‌خواهيم سوار آسانسور شويم، اول بايد کشيک بدهم که آن‌ها آن اطراف نباشند، و بعد از سوار شدن دعا کنم که تا رسيدن به طبقه‌ي خودمان ناگهان با آن‌ها روبه‌رو نشوم! باز خدا را شکر (اگر اين سه چهار روز بتوانم جان به در ببرم) قرار است خانه را عوض کنيم و از اين مجتمع برويم، وگرنه نمي‌دانم چه‌طور بايد اين ماجرا را جمع‌اش مي‌کردم.

نوشته شده در زمان May 7, 08 03:58 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


استقلال زلزله!

وسط اين همه فکر و خيال و ماجرا که خودم دارم، اين خاک بر سرها هم حسابي حال‌م را جا آوردند. ناصر خان و فيروز خان و بر و بچس با اقتدار سيزدهم شدند تا کلا هيچ جايي براي کري خواندن (به‌جز آن يک خورده‌اي که تحت هر شرايطي، براي زنده ماندن، بايد خواند) هم نمانده است. اين فصل آخر لوطي‌گري و مردانه‌گي را هم نشان دادند. به هرچه تيم ته جدولي بود حسابي باختند که در ليگ نگاه‌شان دارند. ضربه‌ي آخر را هم که حاجي ام‌روز زد و کارمان را ساخت. ژنرال امير قلعه‌نويي را با احترام آورد سر تيم. کمک هايش هم محمود خان فکري و جناب کماسي شدند. البته به گمان‌م نيت حاجي خير است. اين‌کار را کرد که ذره‌اي اميدواري به فصل بعد باقي نماند و برويم بدون نگراني به زندگي‌مان برسيم.
اما از دوچيز خوش‌حالم! اول اين‌که اين پرسپوليسي‌هاي طفل معصوم بعد از اين همه سال به يک مقامي رسيدند. من خودم شخصا چند نفري را مي‌شناسم (حالا در عالم رفاقت اسم‌شان را نمي‌برم) که اگر امسال هم پرسپوليس مثل چندين سال قبل به جايي نمي‌رسيد دچار آسيب‌هاي جدي مي‌شدند. دوم اين‌که پرسپوليس با افشين قطبي قهرمان شد. اين آدم خيلي بيش‌تر از فوتبال ايران آدم حسابي است.
خلاصه اين‌که ام‌سال فقط جام حذفي ماند براي استقلال که آن‌را هم تا چند هفته‌ي ديگر مي‌گيريم و سال بعد مي‌رويم آسيا، بدون توجه به پاسيا و حتي لنگيا!! (يا چيزي در همين حدود).

نوشته شده در زمان May 18, 08 10:02 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (5)


خواب

اين شب‌ها خواب‌هاي عجيب و غريبي مي‌بينم. دي‌شب خواب ديدم با چند نفر از رفقا در همين مالزي رفته‌ايم يک جايي شبيه پارک، جنگل يا جايي شبيه به آن. نمي‌دانم چرا يکي‌مان با يک آدم مالايي يونيفورم‌پوش درگير شد. او هم باتوم‌اش را محکم روي سر رفيق‌ام پائين آورد. اين جوان افتاد روي زمين، من اول دويدم بالاي سرش، آن موجود مالايي عصباني بود و منتظر که به يک نفر ديگرمان هم حمله کند. دويدم به دنبال کسي که کمک‌مان کند تا رفيق‌مان را نجات دهيم. يک آمبولانس ديدم. به زور نگه‌اش داشتم. آن‌هايي که توي آمبولانس بودند حاضر نمي‌شدند به کمک‌مان بيايند. من هم داشتم زار زار گريه مي‌کردم و ازشان مي‌خواستم تا تصميم‌شان را عوض کنند. عاقبت راضي شدند. اما وقتي بالاي سر رفيق‌ام برگشتم ديدم مرده است و جنازه‌اش را برده‌اند. آن آمبولانس هم راه‌اش را گرفت و رفت. با سردرد شديدي از خواب بلند شدم. خواب بدي بود. هنوز هيجان بعد از بيداري صبح تمام نشده است. اين چندمين خواب عجيبي بود که در اين چند شب اخير ديده‌ام. خدا به خير کند.

نوشته شده در زمان May 27, 08 08:47 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


پاس در عمق

چهارشنبه و پنج‌شنبه‌ي قبل دو روز بسيار سخت را گذرانديم. آرش بيمارستان بود و ما چند نفر، پر از نگراني و استرس بوديم و تمام تلاش‌مان اين بود که هرچه مي‌توانيم انجام دهيم تا در اين تنهايي و غربت، با کم‌ترين دردسر و هزينه از اين ماجرا بگذريم. نگراني‌مان نه مصنوعي بود و نه آميخته به اغراق و غلو. شاهدش هم چشم‌هاي پر از اشک بود و چهره‌هاي سرخ و برافروخته و چشم‌هاي نگراني که مدام به گوشه‌اي خيره مي‌ماندند و نشان از ذهني آشفته داشتند.
از آن‌روزها که گذشتيم، وقتي آرش به لطف خدا توانست روي دو پاي خودش بايستد، مدام دارم به آن‌چه در آن‌دو روز گذشت فکر مي‌کنم. فکرهاي زيادي از ذهنم گذشت. به لحظه لحظه‌ي آن دو روز فکر کردم. به رفتارهاي خودم، عکس‌العمل‌هاي گاه تند و گاه آرامم و به رفتارهايي که از ديگران ديدم. در آن‌چه از اين به بعد مي‌نويسم هيچ اعتباري نيست. اين‌ها تنها يک‌ مشت گزاره‌اند که به ذهن‌ام رسيده‌اند و هنوز مرتب و دسته‌بندي نشده‌اند. ورودي‌هايم هم تنها مشاهدات آن دو روز نبوده است. اين ماجراي اخير تنها يک تلنگر بود که تصميم بگيرم به اين چيزها فکر کنم.
يکي از اين فکرها که ام‌روز بيش‌تر در سرم مي‌چرخيد آن بود که رفتار آدم‌ها در آن شرايط سخت چه‌قدر حاوي چيزي از جنس ارزش بود؟ آيا مي‌شود در مورد آن آدم‌ها بر مبناي آن دو روز قضاوتي کرد؟ قطعا آن آدم‌ها (در چارچوب‌هاي اخلاقي‌اي که من به‌شان معتقدم) با آن رفتارهاي‌شان کرامت بيش‌تري دارند از کسي که ممکن است همه‌ي آن ماجرا را به تلاونگ مبارک هم حساب نکند. اما من گمان مي‌کنم رفتارهاي بسيار زيبا و انساني در شرايط بسيار سخت را شايد بتوان با گل زيبايي مقايسه کرد که يک مهاجم از يک پاس توي عمق بي‌نظير مي‌سازد. آن گل بي‌ترديد زيبا بوده است، اما در آن شرايط از يک مهاجم متوسط هم انتظار جدي مي‌رود که آن پاس را به ثمري برساند. به‌نظرم مي‌رسد شرايط سخت، جايي است که از يک آدم که حداقل ردي از شرافت در وجودش باشد، انتظار مي‌رود تمام تلاش‌اش را براي حل مشکل انجام دهد.
سال‌ها پيش آدمي که قبول‌اش داشتم جمله‌اي گفت که در ذهن‌ام ماند. مي‌گفت کاش بتوانيم آدم‌ها را همان‌طور که هستند بپذيريم. اين جمله نقطه‌ي اتصال حکايت آن‌دو روز و مسير جاري زندگي من است. من گمان مي‌کنم شرط پذيرفتن آدم‌ها قدرت تفکيک رفتارهاي متفاوت يک آدم، در شرايط گوناگون از يک‌ديگر و توصيف او در يک فضاي طيف‌گونه‌ي وسيع است؛ يا قدرت تشخيص و تحليل علل دقيق رفتارها؛ همين‌طور توان دريافت پيامي که در هر رفتار و عمل نهفته است؛ و تمام اين‌ها ممکن نيست جز در مرور زمان. يک رفتار به شدت انساني در شرايط بحراني مي‌تواند معنايي نه‌چندان واجد ارزش داشته باشد. چه بسا ناشي از حس برتري‌جويي، نمايش يا حسي شبيه به اين باشد. رفيقي داشتم سال‌ها پيش از اين در دوران دبيرستان که ام‌روز به گمانم يک گوشه‌ي اين دنيا دارد دکتراي رياضيات‌اش را مي‌گيرد. يک‌بار که از دست کسي عصباني بود گفت که تواضع افراطي، دقيقا شکل تشديد‌شده‌ي خودنمايي است. آن‌چه من مي‌خواهم بگويم چيزي در همين مايه‌هاست. رفتارهاي انساني در شرايط آرام و متعادل ديرياب‌ترند. انجام‌شان هم مشکل‌تر است. در شرايط عادي چه بسيار رفتار انساني که از سوي هيچ‌کس ديده نمي‌شود و همين مي‌تواند يکي از دلايل مهمي باشد که باعث انگيزه‌ي کم‌تر در انجام‌شان مي‌گردد. بگذريم از اين‌که تداوم اين رفتارهاي انساني در شرايط عادي بسيار محتمل است که حمل بر بلاهت و ناداني هم بشود.
فراي تمام اين مسائل، پذيرفتن ديگران، آن‌گونه که هستند، نيازمند توان ديگري از جنس بي‌نيازي و سينه‌ي گشاده است. اين بي‌نيازي شرط لازم تداوم آن رفتارهاي انساني است و آن‌چه شايسته‌ي بيش‌ترين تجليل است همين تداوم است. من اين‌روزها در ذهنم مدام مشغول افتخار کردن به آن رفقاي نازنيني هستم که در اين چند روز سخت در کنارشان بودم. اما کمي يادگرفته‌ام و بايد بيش‌تر ياد بگيرم که بر سر راه دريافت‌هايم از ديگران تعديل‌کننده‌اي بگذارم که رفتارهاي ناگهاني، چه زيبا و چه زشت را حذف کند. آن‌چه معيار داوري است رفتار انسان‌ها در وضعيت پايدار است و اين به دست نمي‌آيد مگر در گذر زمان. يک نکته‌ي مهم ديگر هم وجود دارد. و آن، اين است که نتيجه‌ي اين داوري پايدار به چه‌کار مي‌آيد؟ در اين مورد نمي‌خواهم زياد حرف بزنم. فقط به گمانم اقتضاي پذيرفتن ديگران، آن‌گونه که هستند اين است که نتيجه‌ي اين داوري در شکل رفتار ما (و نه محتواي آن) با ديگران به هيچ کاري نيايد. اين ادعاي آخر ادعاي پر ابهامي است که خودم هم هنوز ايده‌ي روشني در موردش ندارم. بايد به دو چيز بيش‌تر فکر کنم. اول معناي پذيرفتن ديگران و به دنبال آن تنظيم درست شکل و محتواي رفتار. ياد گرفتن تمام اين‌ها، تا رسيدن به آن نقطه که درک درستي از شخصيت آدم‌هاي اطرافت داشته باشي و خطاهاي فراوان موجود در روابط آزارت ندهد، داراي مسير سخت و دشواري است که پيمودن‌اش مهارت‌هاي فراواني مي‌طلبد، اما من گمان مي‌کنم بايد آن‌را پيمود.

به‌نظرم شايد اين بي‌نيازي همان «حسبنا الله و نعم الوکيل، نعم المولي و نعم النصير» باشد. دست کم من اين‌گونه گمان مي‌کنم و اين‌طور آرزو دارم. در پيمودن‌اش هم بي‌ترديد بي ياري خودش ناتوانم.
يا علي مدد.

نوشته شده در زمان May 27, 08 08:48 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


جيره

چند ماه پيش يک پروژه‌ي بسيار زيباي فرهنگي به اسم جيره‌ي کتاب را پيدا کردم. ماجرا از اين قرار است که در اين پروژه هر ماه براي شما يک کتاب فرستاده مي‌شود. آن‌را مي‌خوانيد و در سايت در موردش نظر مي‌دهيد. براي اين عضويت در اين پروژه مي‌توانيد مشترک بسته‌هاي متنوعي بشويد. مي‌توانيد بخواهيد که هرماه بدون اطلاع شما کتابي را برايتان بفرستند تا فرصت انتظار و هيجان دريافت يک کتاب جديد را داشته باشيد. مي‌توانيد مشترک مجلات شويد، يا محصولات فرهنگي دل‌خواه خودتان را از مسئولين اين پروژه بخواهيد. قسمت قابل استفاده‌اش براي من چيزي است به نام جيره‌ي خارجه که براي فارسي زبان‌هاي بيرون از ايران ايجاد شده است.
به چندين دليل به گمانم بايد عضو اين پروژه شد و از آن حمايت کرد. اول اين‌که در مملکتي که سرانه‌ي مطالعه‌اش چيزي در حدود دو دقيقه در روز است، طبعا يک حرفه‌ي مبتني بر کتاب نبايد تجارت نان و آب‌داري باشد. صد البته ادامه پيدا کردن يک چنين حرکتي هم به پول احتياج دارد. بنابراين عضويت در اين طرح دست‌کم مي‌تواند به روشن ماندن اين چراغ کمک کند. به علاوه آقاي ماني شهرير، بزرگواري که امور اين طرح را رتق و فتق مي‌کنند، مثل هر آدمي از توسعه‌ي ايده‌شان و استقبال ديگران از آن لذت مي‌برند. خصوصا در چنين طرحي که به احتمال فراوان باعث و باني‌اش دغدغه‌هاي فرهنگي هم از کارش داشته است، رونق طرح دل‌گرمي عميق‌تري براي مجري طرح خواهد آورد. پس باز هم اگر گمان مي‌کنيم اين کار، کار خوبي است بايد از آن استقبال کنيم. نکته‌ي مهم ديگر اين‌که براي آن آدم‌هايي که دور از مملکت دست‌شان از کتاب‌هاي فارسي کوتاه است چه فرصتي مي‌توان يافت مغتنم‌تر از اين؟
من خودم مشترک جيره‌ي خارجه شدم. سلايق‌ام را همان اول کار براي‌شان نوشتم و خواستم که به انتخاب خودشان هر ماه کتابي برايم بفرستند. هيجان‌انگيز بودن اين تصميم به جاي خود، اما اين‌کار يک خطري هم دارد. آن هم اين است که اگر مثل من اقبال بلندي داشته باشيد، جيره‌ي دو ماه آخرتان از بين کتاب‌هايي انتخاب مي‌شود که قبلا خوانده‌ايد. روال کار آن‌طور که در يکي از بروشورهاي‌شان نوشته بود اين است که اين‌طور مواقع اول به مسئولين طرح خبر مي‌دهيد که کتابي که گرفته‌ايد تکراري است. آن‌ها هم براي‌تان کتاب ديگري مي‌فرستند. اما شما هم بايد اين کتاب را به کسي که اين کتاب را تا به‌حال نخوانده است هديه بدهيد. حالا من دو کتاب دارم که مي‌خواهم هديه بدهم. يکي "ارميا"ي آقاي رضا اميرخاني است و ديگري "سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي پنج" اثر آقاي کورت ونه‌گات. دومي را من شديدا توصيه مي‌کنم و معتقدم هر آدم سالمي بايد اين کتاب را در دست‌کم يک‌بار در زندگي‌اش بخواند. اگر دوست داشتيد که اين کتاب‌ها را بخوانيد، يک خبري به من بدهيد تا براي‌تان بفرستم‌شان.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان May 29, 08 06:15 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (5)


نفرت

اين‌جا با يک خانم پنجاه و چند ساله‌اي آشنا شده‌ام. اين خانم از اقوام يکي از رفقاي ايراني است که از دفتر آمريکاي شرکت آمده است پننگ و اين‌جا با ما کار مي‌کند. اين خانم را تا به حال دو سه بار ديده‌ام. يک‌بار در سفر کوالالامپور که براي ديدن فوتبال رفتيم همراه‌مان آمد و دو سه بار ديگر (از جمله ام‌شب) هم به مناسبت‌هاي مختلف هم‌ديگر را ديده‌ايم. اين خانم چهار سال پيش از انقلاب ايران را ترک مي‌کند و به جز دو سه ماهي در بحبوحه‌ي انقلاب ديگر به ايران برنگشته است. پدر اين خانم در يکي از آخرين کابينه‌هاي دولت شاهنشاهي پست وزارت داشته است و بعد از انقلاب که از ايران خارج مي‌شود در زمره‌ي هم‌کاران دکتر بختيار بوده است. ده سال بعد از انقلاب، دولت ايران اقدام به قتل پدر اين خانم مي‌کند. گويا به طور معمول برادر ايشان راننده‌ي خودرويي بوده است که پدر ايشان را به محل کار مي‌رسانده. بنابراين پدر اين خانم معمولا در صندلي کنار راننده مي‌نشسته‌اند. از قضا روز حادثه برادر اين خانم به دليلي امکان راننده‌گي نمي‌يابند و پدر خود پشت فرمان مي‌نشينند. بمبي که زير صندلي کنار راننده کار گذاشته شده بوده است، منفجر مي‌شود و پدر به طرز معجزه‌آسايي نجات مي‌يابد. گويا اسکاتلنديارد بعد از تحقيقاتش ادعا مي‌کند بمب‌گذار (که البته هرگز گرفتار نشد) در پوشش خلبان از ايران وارد لندن شده و بعد از اتمام ماموريت به ايران برگشته است.
من اين داستان را ام‌شب براي دومين بار از زبان خودش شنيدم. اين خانم ايراني است. از قول پسر هفده ساله‌اش مي‌گويد که من در لندن به دنيا آمدم و گذرنامه‌ي انگليسي دارم، اما در رگ‌هايم خون ايراني جاري است. آن‌ها ايران را به روش خودشان دوست دارند، هرچند ممکن است روش‌شان با روش من متفاوت باشد، اما هرگز فرصت نخواهند يافت به سيستم حکومتي کنوني ايران اعتماد کنند و تجربه‌ي زندگي دوباره در ايران را به‌دست آورند.
چند وقت پيش جناب مسعود بهنود به مناسبت نصب مجسمه‌ي نلسون ماندلا در يکي از ميادين لندن، يادداشتي در تجليل از او نوشته بودند. نوشته بودند مهم‌ترين کار او نپراکندن نفرت و کينه و انتقام بود. ام‌روز فکرم مشغول اين سوال بود که نفرتي را که در اين سي سال پراکنده‌اند چه وقت و در کجا دامن ملت‌مان را رها خواهد کرد. نفرتي که هنوز هم عده‌اي از حاکمان‌مان در گستردن‌اش اصرار دارند.
داستان اصلاح ما داستان بلندي است. داستاني که تغيير ساختارهاي حاکميت حتي مقدمه‌ي آن هم نخواهد بود.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان May 31, 08 09:47 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


May 2008


شناسه

درباره

اين صفحه حاوي يادداشت‌هايي است که در وبلاگ شطحيات و در دوره‌ي زماني May 2008 نگاشته شده است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در February 2008 قابل دست‌رسي است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در June 2008 قابل دست‌رسي است.

‌جستجو