حکايت اين روزهاي ما

مدت‌هاست که سراغ اين‌جا نيامده‌ام. در اين مدت به ايران رفتم، کارهاي دانشگاه را تمام کردم و برگشتم. دو ماهي مي‌شود که دارم زندگي غير دانشجويي‌ام را در اين گوشه‌ي دنيا مي‌گذرانم. يک زندگي کارگري! اين دو ماه با تقريب خوبي به استراحت مطلق گذشت. هر روز صبح مي‌روم سر کار و عصر ها که بر مي‌گردم سعي مي کنم زندگي را به کارهايي که دوست‌شان دارم بگذرانم. اما تقريبا براي‌ام روشن است که اوضاع براي من نمي‌تواند براي مدتي طولاني بر همين منوال ادامه پيدا کند. يا دقيق‌تر اگر بگويم براي ادامه دادن زندگي با همين روال بايد ذهنيات‌ام را بسيار بيش از آن‌چه در اين يک‌سال تغيير کرده است، عوض کنم.
از آمدن‌ام به اين شهر بيش از يک‌سال مي‌گذرد. آن‌چه در اين يک‌سال بر من گذشت و البته هنوز هم ادامه دارد، باعث شد دو تغيير، با شتاب زيادي در من رخ دهد. اولي آستانه‌ي تحمل و استقامت‌ام بود که روز به روز بيش‌تر شد و ديگري درک جديدم از جاي‌گاه حرفه‌اي که در اين مسير مي‌توانم در آن قرار بگيرم. از اولي آن‌چنان خوش‌حال نيستم. چون در قسمتي از رخ دادن‌اش خواست من چندان موثر نبود. اما از دومي بسيار راضي‌ام. فهم اين موضوع که در اين روزگار و از اين مسير (يا شايد از هر مسير ديگري) اساسا امکان کجا نشستن را دارم، بسيار کمکم خواهد کرد که وزن اولويت‌هاي حرفه‌اي را در تصميم‌گيري‌ام به‌تر تنظيم کنم.
اين‌روزها وقت براي نوشتن بسيار داشته‌ام، شايد بيش از تمام اين نزديک به پنج سالي که وبلاگ مي‌نويسم. اما آنچه نداشته‌ام تمرکز بوده است و ذهن و اعصاب آرام. احساس بي‌تکليفي، تلاش براي تصوير يک مسير براي ادامه‌ي زندگي و مبارزه (چه واژه‌ي ابلهانه‌اي) براي اين‌که بتواني محيط زندگي‌ات را بي تنش و آرام کني، همه دست به دست هم داده‌اند تا زمان رسيدن به استقرار را طولاني کنند. نمي‌دانم خوب است يا بد، اما وضعيتي که اين‌روزها براي حل اين مسائل دارم به سوي‌اش هم‌گرا مي‌شوم، چيزي است از جنس بي‌تفاوتي.
پيش از آن‌که از ايران بيايم، همان‌روز آخر، از کسي که بسيار براي‌ام عزيز است جمله‌اي شنيدم که به گمانم يکي از ابزارهاي من خواهد بود در گذراندن اين روزها. گفت آن‌جا که هستي خودت را آزار نده. هم در روزهاي سختي و هم در روزهاي آسوده‌گي، حواس‌ات باشد که اين نيز بگذرد. فرداي آن روز که در پننگ بودم. پيش از خواب اضطراب شديدي به سراغ‌ام آمد. آن‌قدر که ديگر توان خوابيدن نداشتم. شروع کردم به خواندن قرآن بلکه کمي آرام بگيرم. آياتي که پيش چشمم مي‌آمد انگار همه‌اش تکرار همان معني بود. صبر داشته باش و توکل کن، اين نيز بگذرد.
مي‌خواهم منظم‌تر نوشتن در اين‌جا قسمتي از برنامه‌ام باشد براي گذر از اين روزها. هرچند نوشتن منظم علاوه بر تصميم، همتي مي‌خواهد که اي‌کاش داشته باشم.

يا علي مدد.
------------------------------------------------------------
پي‌نوشت اول: در اين مدت چند اتفاق افتاد که دوست داشتم در موردشان بنويسم، اما ننوشتم. ماجراي مصاحبه‌ي دکتر سروش و عکس‌العمل جماعت به آن، سواي بحث کلامي موجود در آن که سواد من به اظهار نظر در آن نمي‌رسد، نکات جالب ديگري داشت که خوب حتما اگر علاقه‌اي به پي‌گيري‌اش داشته‌ايد، پي‌گيري‌اش کرده‌ايد و همه‌اش را مي‌دانيد. ديگري ماجراي انتخابات بود و اوضاع و احوال شيرين مملکت‌مان. اين‌روزها ديگر هرگز اميدي به رفع اين بلا و نکبت، حتي به صورت مقطعي، در کوتاه مدت ندارم. بنابراين ترجيح مي‌دهم تنها سکوت کنم، تماشا کنم و آن‌قدر داستان عبرت‌آموز از بي‌شرمي و حماقت حکام از اين روزگار جمع کنم که فردا پيش نسل‌هاي بعدي دست خالي نباشم. خيلي خوب است که هيچ کجاي دنيا جز اين مرز پرگهر نمي‌شود بچه‌هايي را پيدا کرد که در عرض دو سال از پوستر چسباندن به ديوار در ايام انتخابات، بشوند مديرعامل و عضو هيات مديره‌ي دومين توليد‌کننده‌ي بزرگ خودروي مملکت. يکي دو موضوع ديگر هم بود که الان يادم نمي‌آيد چه بودند!
پي‌نوشت دوم: کتاب مکتب در فرآيند تکامل را خواندم. از آن کتاب‌ها بود که ده‌ها سوال از توي‌اش در مي‌آيد. مي‌گويند ترجمه‌ي فارسي‌اش نسبت به اصل انگليسي‌اش بسيار بزک شده تا مجوز انتشار بگيرد. من اصل کتاب را نديده‌ام و نمي‌دانم اين ادعا درست است يا نه. اما به هر حال چه از متن کتاب و چه از لابه‌لاي خطوط کتاب چيزهايي در مي‌آيد که دانستن جواب‌شان به نظرم لازم است. هرچند واقعا نمي‌دانم چه نسبتي ميان ايمان و اين بحث‌هاي کلامي مي‌توان يافت.


آرا (3)

محسن در زمان May 4, 2008 11:09 AM اين‌گونه نوشت:

سلام. انقدر نیومدی که من لینکت رو حذف کردم
مکتب در ... رو چه انتشاراتی چاپ کرده ؟
من نسخه چاپ استکبار جهانی اش رو خوندم .
راستش خوندن این کتابا رو به امثال خودم توصیه نمی کنم! چون خراب می کنه و درست کردنش ممکنه نشه یا ممکنه خیلی بیش از زمان خراب شدنش طول بکشه.


آتش در زمان May 5, 2008 10:45 AM اين‌گونه نوشت:

منم قوی شدم، خیلی...
اما دوسش ندارم! چون باید می شدم!
وقتی می خوام آروم باشم و سخت نگیرم تنها راه حلم فکر نکردنه!
نتیجشم یه غمگینیه کمرنگ همیشگیه که هروقت حواسم نباشه بد جور حالمو میگیره !


پرهام در زمان May 7, 2008 3:16 AM اين‌گونه نوشت:

سلام محسن!


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو