همسايههاي ايراني
در پننگ غير از ما جمع ده پانزده نفره، حدود دويست سيصد ايراني ديگر هم زندگي ميکنند که تقريباً همهشان دانشجو هستند. چند خانوار از اين ايرانيها در همين مجتمعي زندگي ميکنند که ما هم يکسالي است که زندگي ميکنيم. اگرچه مجموع ارتباطمان با آنها به يک سلام و احوالپرسي ساده خلاصه ميشود. اينجا ما بيش از اين چند خانوار ايراني، همسايهي عرب داريم که آنها هم غالبا دانشجو هستند. بعضي از اين همسايهگان عرب چهرهاي بسيار شبيه به ايرانيها دارند و به خاطر همين شباهت دو سه باري پيش آمده است که در شناسايي ايرانيها اشتباه کنيم.
دو سه روز پيش يک اتفاق مسخرهي عجيبي افتاد! صبح که سوار آسانسور شدم تا بروم به سمت شرکت، ديدم يک دختر و پسر جوان پيش از من سوار آسانسور شدهاند. چهرهشان ميگفت که يا ايرانياند، يا عرب بسيار شبيه به ايرانيها. چندان انگيزهاي نداشتم که ته ماجرا را در بياورم. براي همين يک گوشه ايستادم تا به طبقهي همکف برسيم. در همين فاصله ديديم که دکمهي مربوط به طبقهي همکف که مقصد هر سهمان بود خراب شده است. براي اينکه به اين نتيجه برسيم که بايد برويم به يک طبقهي پائينتر و از پله خودمان را به همکف برسانيم، يک مکالمهي بسيار کوتاه بينمان اتفاق افتاد. فکر کنم آنها هم در مورد مليت من مشکوک بودند که مکالمهمان را به زبان انگليسي شروع کردند. بعد از اين صحبت من ديگر مطمئن شدم که آنها عرباند. اما انگار آن پسر همسفر هنوز مطمئن نشده بود. به محض اينکه در آسانسور باز شد و خواستيم پياده شويم، آن پسر شايد براي اينکه از مليتام مطمئن شود، به سمت در اشاره کرد و به فارسي گفت: «بفرمائيد»، اما من که مسالهي مليت او را کاملا بسته بودم، بدون معطلي به انگليسي جواب دادم که اول شما بفرمائيد. درست وقتي جملهام تمام شد فهميدم که آن جوان فارسي حرف زده بود! جا خوردم اما تصميم گرفتم بدون اينکه بهروي خودم بياورم زود از معرکه فرار کنم. تا آمدم به خودم بجنبم، پسر که دوباره به انگليسي رو آورده بود، پرسيد که شما اهل کجائيد؟ يخ کردم! حالا چه جواباش را بدهم! بايد بگويم «ايراني، اما يک چند ماهي است که اينجا هستم، فارسي از يادم رفته!». همانطور که داشتم زور ميزدم که يک جوابي سرهم کنم و سر زبان جواب دادن به سوالاش يک تصميمي بگيرم، فکري احمقانه به سرم زد که بازي را ادامه بدهم و وانمود کنم عربم! از بس دستپاچه شده بودم اسم هيچ کشور عربي هم يادم نميآمد. بعد از چند ثانيه مکث اسم لبنان آمد سر زبانم و گفتم من اهل لبنانم! بعد هم يک ببخشيد گفتم و به سرعت ازشان دورم شدم.
حالا چند قدم که آمدم اينورتر شروع کردم به خودم بد و بيراه گفتن که اين چه ايدهي مسخرهاي بود! اگر يکبار ديگر ايندو نفر را ببينم و از قضا يکي ديگر از ايرانيهايي که قبلا هم را ديدهايم سر برسد چه خاکي به سرم بريزم! اين روزها هر روز که ميخواهيم سوار آسانسور شويم، اول بايد کشيک بدهم که آنها آن اطراف نباشند، و بعد از سوار شدن دعا کنم که تا رسيدن به طبقهي خودمان ناگهان با آنها روبهرو نشوم! باز خدا را شکر (اگر اين سه چهار روز بتوانم جان به در ببرم) قرار است خانه را عوض کنيم و از اين مجتمع برويم، وگرنه نميدانم چهطور بايد اين ماجرا را جمعاش ميکردم.
آرا (2)
=))
باحال بود. نشون دادی که هنوزم جون داری. راستی چند ساعت دیگه شهاب می آد اینجا. بالاخره یکی از دوستای قدیمی قرار بیاد خونمون.
پس این ها، فقط مختص من نیست!
مایه ی دلگرمیم شد این پست، حسابی!!