خواب

اين شب‌ها خواب‌هاي عجيب و غريبي مي‌بينم. دي‌شب خواب ديدم با چند نفر از رفقا در همين مالزي رفته‌ايم يک جايي شبيه پارک، جنگل يا جايي شبيه به آن. نمي‌دانم چرا يکي‌مان با يک آدم مالايي يونيفورم‌پوش درگير شد. او هم باتوم‌اش را محکم روي سر رفيق‌ام پائين آورد. اين جوان افتاد روي زمين، من اول دويدم بالاي سرش، آن موجود مالايي عصباني بود و منتظر که به يک نفر ديگرمان هم حمله کند. دويدم به دنبال کسي که کمک‌مان کند تا رفيق‌مان را نجات دهيم. يک آمبولانس ديدم. به زور نگه‌اش داشتم. آن‌هايي که توي آمبولانس بودند حاضر نمي‌شدند به کمک‌مان بيايند. من هم داشتم زار زار گريه مي‌کردم و ازشان مي‌خواستم تا تصميم‌شان را عوض کنند. عاقبت راضي شدند. اما وقتي بالاي سر رفيق‌ام برگشتم ديدم مرده است و جنازه‌اش را برده‌اند. آن آمبولانس هم راه‌اش را گرفت و رفت. با سردرد شديدي از خواب بلند شدم. خواب بدي بود. هنوز هيجان بعد از بيداري صبح تمام نشده است. اين چندمين خواب عجيبي بود که در اين چند شب اخير ديده‌ام. خدا به خير کند.

درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو