نفرت

اين‌جا با يک خانم پنجاه و چند ساله‌اي آشنا شده‌ام. اين خانم از اقوام يکي از رفقاي ايراني است که از دفتر آمريکاي شرکت آمده است پننگ و اين‌جا با ما کار مي‌کند. اين خانم را تا به حال دو سه بار ديده‌ام. يک‌بار در سفر کوالالامپور که براي ديدن فوتبال رفتيم همراه‌مان آمد و دو سه بار ديگر (از جمله ام‌شب) هم به مناسبت‌هاي مختلف هم‌ديگر را ديده‌ايم. اين خانم چهار سال پيش از انقلاب ايران را ترک مي‌کند و به جز دو سه ماهي در بحبوحه‌ي انقلاب ديگر به ايران برنگشته است. پدر اين خانم در يکي از آخرين کابينه‌هاي دولت شاهنشاهي پست وزارت داشته است و بعد از انقلاب که از ايران خارج مي‌شود در زمره‌ي هم‌کاران دکتر بختيار بوده است. ده سال بعد از انقلاب، دولت ايران اقدام به قتل پدر اين خانم مي‌کند. گويا به طور معمول برادر ايشان راننده‌ي خودرويي بوده است که پدر ايشان را به محل کار مي‌رسانده. بنابراين پدر اين خانم معمولا در صندلي کنار راننده مي‌نشسته‌اند. از قضا روز حادثه برادر اين خانم به دليلي امکان راننده‌گي نمي‌يابند و پدر خود پشت فرمان مي‌نشينند. بمبي که زير صندلي کنار راننده کار گذاشته شده بوده است، منفجر مي‌شود و پدر به طرز معجزه‌آسايي نجات مي‌يابد. گويا اسکاتلنديارد بعد از تحقيقاتش ادعا مي‌کند بمب‌گذار (که البته هرگز گرفتار نشد) در پوشش خلبان از ايران وارد لندن شده و بعد از اتمام ماموريت به ايران برگشته است.
من اين داستان را ام‌شب براي دومين بار از زبان خودش شنيدم. اين خانم ايراني است. از قول پسر هفده ساله‌اش مي‌گويد که من در لندن به دنيا آمدم و گذرنامه‌ي انگليسي دارم، اما در رگ‌هايم خون ايراني جاري است. آن‌ها ايران را به روش خودشان دوست دارند، هرچند ممکن است روش‌شان با روش من متفاوت باشد، اما هرگز فرصت نخواهند يافت به سيستم حکومتي کنوني ايران اعتماد کنند و تجربه‌ي زندگي دوباره در ايران را به‌دست آورند.
چند وقت پيش جناب مسعود بهنود به مناسبت نصب مجسمه‌ي نلسون ماندلا در يکي از ميادين لندن، يادداشتي در تجليل از او نوشته بودند. نوشته بودند مهم‌ترين کار او نپراکندن نفرت و کينه و انتقام بود. ام‌روز فکرم مشغول اين سوال بود که نفرتي را که در اين سي سال پراکنده‌اند چه وقت و در کجا دامن ملت‌مان را رها خواهد کرد. نفرتي که هنوز هم عده‌اي از حاکمان‌مان در گستردن‌اش اصرار دارند.
داستان اصلاح ما داستان بلندي است. داستاني که تغيير ساختارهاي حاکميت حتي مقدمه‌ي آن هم نخواهد بود.

يا علي مدد.

درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو