گيله مرد

نمي‌دانم چه‌را من خيال مي‌کردم که بزرگ علوي نويسنده‌ي خوبي است؟ اولين تجربه‌ام با کتاب‌هاي بزرگ علوي به شدت شکست خورد. خواندن کتاب "گيله مرد" ديروز تمام شد. يک مجموعه داستان بود که گويا قرار بود مشکلات اجتماعي و سياسي يک دوره‌اي از تاريخ ايران را تصوير کند. هيچ از اين کتاب خوشم نيامد. به سختي خواندم‌اش و تمام‌اش کردم. اگر اين اخلاقم که کتابي را که شروع مي‌کنم بايد تمام کنم نبود بعد از همان يکي دو داستان اول کتاب را کنار مي‌گذاشتم. شايد من با يکي از کتاب‌هاي بد او شروع کرده‌ام. اگر کسي کتاب به‌تري سراغ دارد معرفي کند تا آن‌را بخوانم.

نوشته شده در زمان Jun 1, 08 05:47 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


پراکنده

اين‌که هميشه بخواهي خودت را و نزديکانت را در هر غائله‌اي بيش‌تر ملامت کني تا طرف ديگر ماجرا را، اين‌که بخواهي در همه‌ي اوقات با مدارا اموراتت را بگذراني و هر چيز ناخواستني را از هر کسي که مي‌بيني بگذاري به حساب ناتواني و ناداني‌اش، تا هم بتواني از او بگذري و هم خودت را از اين ميان به سلامت بگذراني، اين که هميشه در تلاش باشي تا اعمال ديگران را -حتي اگر در قاموس تو شکلي ناپسند و آزار دهنده دارد- با اين توجيه که زبان آدم‌ها با هم متفاوت است و هرچه از آن‌ها مي‌بيني بايد به زباني ديگر ترجمه کني، به شکلي لطيف‌تر و کم‌تر آزار دهنده تبديل کني، همه‌گي در ظاهر اخلاق نيکو و پسنديده‌اند. اما اندک اندک دارم به اين نتيجه مي‌رسم که اين‌ها هم حدي دارند و از حد که بگذراني‌شان يک جايي يقه‌ات را خواهند گرفت.
درست نمي‌دانم اما به گمانم خوب است که آدم يک جاهايي، يک حريم‌هايي داشته باشد و نگذارد کسي واردش شود؛ يک چيزي که شايد بشود اسمش را گذاشت خط قرمز. يک چيزي که نسبت به آن حساس باشد. و شايد، احتمالا خود اصلي‌اش را درون اين مرزها تعريف کند. آن‌وقت اگر روي اين مرزها هم مدارا و مسامحه کني، کم کم به جايي مي‌رسي که مي‌بيني انگار هيچ شکلي نداري. از هر طرف و با هر زوري که به تو فشار بياورند همان‌طور شکل مي‌گيري و هميشه در مقابل هر رفتار و برخوردي آسوده‌اي. شايد اين‌ها که مي‌گويم درست باشد، شايد هم نباشد. آدم‌هايي را مي‌شناسم که اين حرف‌ها را درست نمي‌دانند. شايد هم تعريف کردن خودت در اين دامنه که بعد منجر شود به حساسيت روي آن اصولا کار غلطي باشد. نمي‌دانم، اما هرچه هست به عنوان يک واقعيت به گمانم مي‌شود ادعا کرد که با تقريب خوبي تمام آدم‌ها، علي‌رغم تمام ادعاهايي که مي‌کنند، بر اثر شرايطي در آن قرار گرفته‌اند به هر فشاري عادت مي‌کنند و حتي بالاتر از عادت، آن‌را توجيه اخلاقي مي‌کنند. و قابل انکار نيست که من هم يکي از همين آدم‌ها هستم.
در اين يک‌سال و اندي از زندگي‌ام که در اين سر دنيا و در اين شرايط گذرانده‌ام چيزهاي زيادي آموخته‌ام. آن‌قدر اين آموخته‌ها زياد بوده است که به برخي سختي‌ها که کشيده‌ام بيارزد. يکي از آن‌ها اين است که اصولا گروه‌هاي انساني، چه کوچک و چه بزرگ، جوامعي هستند که مبتني بر يک نفع مشترک شکل مي‌گيرند. شکل گيري اين جوامع درست به اندازه‌ي نوع منافع انسان‌ها در اين روزگار، پويا است. پويا لفظ مثبتي است. مي‌توانستم به عوض آن بگويم غير قابل اعتماد، اما عامدانه يک واژه‌ي مثبت انتخاب کردم تا بگويم، اين ويژه‌گي دقيقا منطبق است بر نوع زندگي آدم‌ها در اين روزگار و در اين زمينه‌ي زندگي هرگز امر نامطلوبي نيست. آن‌چه قديم‌ترها خوانده‌ام و شنيده‌ام، از رفاقت‌هاي ناب و يگانه، اين‌روزها آن‌قدر نادر و ديرياب است که با خودم خيال مي‌کنم يا از اساس افسانه‌اند و هرگز وجود نداشته‌اند، يا در آن روزگار قسمتي از منافع انسان‌ها در روابط انساني‌شان تعريف مي‌شده است و ام‌روز که مختصات منافع به کلي جابه‌جا شده است، ديگر توجيهي براي دوام ندارند. اگر اين‌ها که نوشتم ناشي از تلخي ذهنم نباشد، به گمانم بايد خدا را شکر کنم که در زندگي‌ام فرصت تجربه‌ي چيزي شبيه به آن رفاقت‌ها را پيدا کرده‌ام و برخي‌شان را هنوز دارم تجربه مي‌کنم.
اين‌ها که به زبانم آمد همه در اثر غائله‌اي بود که چند روز پيش به پا شد و بعد آرام گرفت. اين‌ها حاصل آن ماجرا بود در ذهن من، وقتي که خشم و هيجان فروکش کرد. من در پس اين ماجرا براي خودم تصميمي گرفتم. تصميمي که شايد نتوانم توجيه قابل بيان و منطقي‌اش را براي کسي بگويم. شايد از سر خامي و بي‌تجربه‌گي‌ام باشد. اما از گرفتن اين تصميم شادم. اين‌روزها بسيار به آدم‌ها، محدوديت‌هاي‌شان و شرايط‌‌‌شان فکر کرده‌ام. ام‌روز بيش‌تر فهميده‌ام که آدم‌ها را نمي‌توانم به سبب رفتارشان که ناشي از سلسله‌ي شرايط تودرتو و پيچيده‌ي زندگي است، شماتت کرد. اما به گمانم مي‌توانم و بايد بخواهم که توانا باشم و آن‌چه ادعا مي‌کنم بر آن‌چه عمل مي‌کنم منطبق باشد.
در اوج ناراحتي‌ام، قرآن را که گشودم صحبت از اميد بود و توکل. باز شاد و دل‌گرم شدم. هرچند اين هم شايد از همان‌ها باشد که به گمانم تنها براي دسته‌اي از آدم‌ها معنا دارد و قابل اعتناست.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Jun 22, 08 08:21 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


لي‌لين

لي‌لين منشي شرکت است. يعني در واقع يک وقتي که مدير ما خيال کرد دپارتمان "آر اند دي" با بقيه‌ي دپارتمان‌ها فرق مي‌کند و قرار است مهندسين‌اش تخم دوزرده‌اي براي‌اش بگذارند و بقيه‌ي آدم‌هاي مجموعه آن‌قدر که لازم است در خدمت‌شان نيستند، تصميم گرفت يک منشي ويژه‌ي "آر اند دي" استخدام کند. آشنايي با لي‌لين که ماجراي استخدام‌اش يکي از کشمکش‌هاي دپارتمان ما و بقيه‌ي مجموعه‌ي شرکت بود، آن‌قدر که اوايل ورود او به شرکت آدم‌هاي خارج از "آر اند دي" چندان تحويل‌اش نمي‌گرفتند، يکي از اتفاقات خوب دوران حضور من در اين مجموعه بود.
همان هفته‌ي اول که لي‌لين استخدام شده بود، متوجه شباهت عجيب‌اش با خاله‌ام شدم.تقريبا هم سن و سال او است و نگاهش من را به شدت به ياد خاله فاطمه مي‌اندازد. نمي‌دانم خودم اولين بار نام خاله را روي‌اش گذاشتم يا يکي ديگر از رفقا. اما هرچه بود ام‌روز، همه خاله خطاب‌اش مي‌کنيم. محبت‌هايش به ما، توجه‌اش به وضعيت کارهاي‌مان، نگراني‌اش در مورد شرايط‌مان کاملا آشکار است. و همه‌شان از جنسي است که من هر بار که با يکي‌شان برخورد مي‌کنم يک‌جور خوش‌آيندي شاد مي‌شوم.
اين‌روزها که گويا يکي از مديرهاي مجموعه به او تذکر داده که زياد با بچه‌هاي "آر اند دي" گرم نگيرد و از ما فاصله بگيرد، سعي مي‌کند کم‌تر خودش را آفتابي کند و گاه‌گداري، جايي که خيال‌اش راحت است که کسي متوجه‌اش نيست، به آرامي احوالي مي‌پرسد و گپي مي‌زند. اين‌طور وقت‌ها خوش‌حالي‌ام از ديدن اين رفتارهاي عميقا انساني، يا از ديدن آدمي که نوع ويژه‌اي از محبت را نسبت به ديگران نشان مي‌دهد، کاملا وصف ناپذير است.
اين‌ها را نوشتم که دست‌کم خودم، هميشه آشنايي‌ام با لي‌لين و رفتارهاي اين‌روزهاي‌اش را به خاطر داشته باشم. خدا را شکر بابت اين بهانه‌هاي کوچک شادي که در زندگي‌مان قرار داده است.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Jun 25, 08 07:18 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


سه‌تار

يک زماني سه چهار سال پيش من چند ماهي مي‌رفتم پيش يک آقايي تا نواختن سه‌تار ياد بگيرم. پسر جواني بود که تازه پزشک شده بود و همان زمان که ما مي‌رفتيم پيش‌اش شاگردي، دوران سربازي‌اش را مي‌گذراند. البته من خيلي زود فهميدم که نوازنده شدن نياز به همت بلند و تمرين مستمر دارد و آدمي به گشاده دلي من، همان به‌تر است که فقط شنونده‌ي موسيقي باشد. خلاصه اين‌که هنوز همه‌ي درس‌هاي ماهور را نزده بودم که کلاس نوازنده‌گي ما تعطيل شد.

حامد افشاري و مژگان شجريان در کنسرت گروه شهناز


اين آقا که نام‌شان حامد خان افشاري است. همين بزرگواري است که عکسش را اين بالا مي‌بينيد. در کنسرت جناب محمدرضا شجريان که همين شب‌ها دارد برگزار مي‌شود قيچک باس مي‌نوازد. خلاصه فقط اسم پر ابهت ساز را داشته باشيد تا دست‌تان بيايد که من با چه آدم‌هاي حسابي و آينده‌داري نشست و برخاست داشته‌ام.

نوشته شده در زمان Jun 25, 08 07:35 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


June 2008


شناسه

درباره

اين صفحه حاوي يادداشت‌هايي است که در وبلاگ شطحيات و در دوره‌ي زماني June 2008 نگاشته شده است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در May 2008 قابل دست‌رسي است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در October 2008 قابل دست‌رسي است.

‌جستجو