پراکنده

اين‌که هميشه بخواهي خودت را و نزديکانت را در هر غائله‌اي بيش‌تر ملامت کني تا طرف ديگر ماجرا را، اين‌که بخواهي در همه‌ي اوقات با مدارا اموراتت را بگذراني و هر چيز ناخواستني را از هر کسي که مي‌بيني بگذاري به حساب ناتواني و ناداني‌اش، تا هم بتواني از او بگذري و هم خودت را از اين ميان به سلامت بگذراني، اين که هميشه در تلاش باشي تا اعمال ديگران را -حتي اگر در قاموس تو شکلي ناپسند و آزار دهنده دارد- با اين توجيه که زبان آدم‌ها با هم متفاوت است و هرچه از آن‌ها مي‌بيني بايد به زباني ديگر ترجمه کني، به شکلي لطيف‌تر و کم‌تر آزار دهنده تبديل کني، همه‌گي در ظاهر اخلاق نيکو و پسنديده‌اند. اما اندک اندک دارم به اين نتيجه مي‌رسم که اين‌ها هم حدي دارند و از حد که بگذراني‌شان يک جايي يقه‌ات را خواهند گرفت.
درست نمي‌دانم اما به گمانم خوب است که آدم يک جاهايي، يک حريم‌هايي داشته باشد و نگذارد کسي واردش شود؛ يک چيزي که شايد بشود اسمش را گذاشت خط قرمز. يک چيزي که نسبت به آن حساس باشد. و شايد، احتمالا خود اصلي‌اش را درون اين مرزها تعريف کند. آن‌وقت اگر روي اين مرزها هم مدارا و مسامحه کني، کم کم به جايي مي‌رسي که مي‌بيني انگار هيچ شکلي نداري. از هر طرف و با هر زوري که به تو فشار بياورند همان‌طور شکل مي‌گيري و هميشه در مقابل هر رفتار و برخوردي آسوده‌اي. شايد اين‌ها که مي‌گويم درست باشد، شايد هم نباشد. آدم‌هايي را مي‌شناسم که اين حرف‌ها را درست نمي‌دانند. شايد هم تعريف کردن خودت در اين دامنه که بعد منجر شود به حساسيت روي آن اصولا کار غلطي باشد. نمي‌دانم، اما هرچه هست به عنوان يک واقعيت به گمانم مي‌شود ادعا کرد که با تقريب خوبي تمام آدم‌ها، علي‌رغم تمام ادعاهايي که مي‌کنند، بر اثر شرايطي در آن قرار گرفته‌اند به هر فشاري عادت مي‌کنند و حتي بالاتر از عادت، آن‌را توجيه اخلاقي مي‌کنند. و قابل انکار نيست که من هم يکي از همين آدم‌ها هستم.
در اين يک‌سال و اندي از زندگي‌ام که در اين سر دنيا و در اين شرايط گذرانده‌ام چيزهاي زيادي آموخته‌ام. آن‌قدر اين آموخته‌ها زياد بوده است که به برخي سختي‌ها که کشيده‌ام بيارزد. يکي از آن‌ها اين است که اصولا گروه‌هاي انساني، چه کوچک و چه بزرگ، جوامعي هستند که مبتني بر يک نفع مشترک شکل مي‌گيرند. شکل گيري اين جوامع درست به اندازه‌ي نوع منافع انسان‌ها در اين روزگار، پويا است. پويا لفظ مثبتي است. مي‌توانستم به عوض آن بگويم غير قابل اعتماد، اما عامدانه يک واژه‌ي مثبت انتخاب کردم تا بگويم، اين ويژه‌گي دقيقا منطبق است بر نوع زندگي آدم‌ها در اين روزگار و در اين زمينه‌ي زندگي هرگز امر نامطلوبي نيست. آن‌چه قديم‌ترها خوانده‌ام و شنيده‌ام، از رفاقت‌هاي ناب و يگانه، اين‌روزها آن‌قدر نادر و ديرياب است که با خودم خيال مي‌کنم يا از اساس افسانه‌اند و هرگز وجود نداشته‌اند، يا در آن روزگار قسمتي از منافع انسان‌ها در روابط انساني‌شان تعريف مي‌شده است و ام‌روز که مختصات منافع به کلي جابه‌جا شده است، ديگر توجيهي براي دوام ندارند. اگر اين‌ها که نوشتم ناشي از تلخي ذهنم نباشد، به گمانم بايد خدا را شکر کنم که در زندگي‌ام فرصت تجربه‌ي چيزي شبيه به آن رفاقت‌ها را پيدا کرده‌ام و برخي‌شان را هنوز دارم تجربه مي‌کنم.
اين‌ها که به زبانم آمد همه در اثر غائله‌اي بود که چند روز پيش به پا شد و بعد آرام گرفت. اين‌ها حاصل آن ماجرا بود در ذهن من، وقتي که خشم و هيجان فروکش کرد. من در پس اين ماجرا براي خودم تصميمي گرفتم. تصميمي که شايد نتوانم توجيه قابل بيان و منطقي‌اش را براي کسي بگويم. شايد از سر خامي و بي‌تجربه‌گي‌ام باشد. اما از گرفتن اين تصميم شادم. اين‌روزها بسيار به آدم‌ها، محدوديت‌هاي‌شان و شرايط‌‌‌شان فکر کرده‌ام. ام‌روز بيش‌تر فهميده‌ام که آدم‌ها را نمي‌توانم به سبب رفتارشان که ناشي از سلسله‌ي شرايط تودرتو و پيچيده‌ي زندگي است، شماتت کرد. اما به گمانم مي‌توانم و بايد بخواهم که توانا باشم و آن‌چه ادعا مي‌کنم بر آن‌چه عمل مي‌کنم منطبق باشد.
در اوج ناراحتي‌ام، قرآن را که گشودم صحبت از اميد بود و توکل. باز شاد و دل‌گرم شدم. هرچند اين هم شايد از همان‌ها باشد که به گمانم تنها براي دسته‌اي از آدم‌ها معنا دارد و قابل اعتناست.

يا علي مدد.

درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو