سهتار
يک زماني سه چهار سال پيش من چند ماهي ميرفتم پيش يک آقايي تا نواختن سهتار ياد بگيرم. پسر جواني بود که تازه پزشک شده بود و همان زمان که ما ميرفتيم پيشاش شاگردي، دوران سربازياش را ميگذراند. البته من خيلي زود فهميدم که نوازنده شدن نياز به همت بلند و تمرين مستمر دارد و آدمي به گشاده دلي من، همان بهتر است که فقط شنوندهي موسيقي باشد. خلاصه اينکه هنوز همهي درسهاي ماهور را نزده بودم که کلاس نوازندهگي ما تعطيل شد.
اين آقا که نامشان حامد خان افشاري است. همين بزرگواري است که عکسش را اين بالا ميبينيد. در کنسرت جناب محمدرضا شجريان که همين شبها دارد برگزار ميشود قيچک باس مينوازد. خلاصه فقط اسم پر ابهت ساز را داشته باشيد تا دستتان بيايد که من با چه آدمهاي حسابي و آيندهداري نشست و برخاست داشتهام.
آرا (4)
سلام
خیلی وقت بود که می خواندمتان و حالا بعد از یکسالی که فراموش کرده بودم دوباره از سرگرفتم خواندن وبلاگتان را.
خواستم بگویم آن داستان ذنی که چند وقت پیش نوشته بودید یکی از داستان های مورد علاقه من است.می خواستم در وبلاگم بنویسم که آنرا اینجا دیدم. با اجازه خوانندگانم را لینک می دهم به وبلاگ شما.موفق باشید.
ممنون بابت لینک
سلام آقا محسن خوبید؟ راستش خیلی وقت پیشها یه وبلاگی داشتم به نام حکایت اگه یادت باشه ... الان خیلی وقته که دیگه دست به قلم (یا کیبورد) نبردم وبلاگ هم تعطیل کردم و رفته
دوباره اومدم به وبلاگ خونی
هوس کردم دوباره نوشتن رو از سر بگیرم
نمیدونم شاید دوباره شد
یا علی
ما هم تو را چشم در راهيم ولى نيستى مرد مومن!