آرامش
زندگي دوباره دارد روال زيبا و لذت بخشاش را پيدا ميکند. سه چهار ماه پيش هم به چنين وضعيتي رسيده بودم. اما عمرش به دو سه هفته نکشيد که انگار بلايي نازل شد و تمام آرامشمان را به هم ريخت. نتيجهي قصه آنکه علي و آرش برگشتند ايران سر زندگيشان. مدتي است که دارم تنها زندگي ميکنم. گمانم همين روزها بروم پيش امير که او هم بعد رفتن آرش تنها شده، تا اين چند وقتي که از ماندنمان مانده است را با هم زندگي کنيم.
اتفاقها ميروند و ميآيند. از شوک اولشان که گاه محکم ميزند پس گردنت اگر بگذريم، گرد و خاکشان زود مينشيند. آنچه ميماند تلاطم زندگي است و اينکه چهقدر سريع بتواني خودت را از مهلکه بيرون بکشي. اينرا هم بايد بگذارم کنار بسيار چيزها که شنيده بودمشان اما در اين دوسال، وقتي به سرم آمد بهتر فهميدمشان. جرات ندارم بگويم فهميدمشان، دو سال پيش هم با همين اعتماد به نفس خيال ميکردم ميدانمشان.
نسبت بيتصميمي با عدم آرامش يک نسبت مستقيم است. هرچه تصويرت از آيندهات روشنتر باشد و هرچه برنامهات دقيقتر باشد، يا دستکم خيال کني که برنامهات دقيق است، آرامشات بايد بيشتر باشد. اما هرچهقدر اين چند ماه دست و پا زدم که برنامهام را روشنتر کنم، هيچ اتفاقي نيافتاد. من هم مشکلام را اينطور حل کردم که کلا از تصميمگيري منصرف شدم. يکسري کار هست که احتمالا بايد انجام شد. فعلا چارهي ديگري هم نيست، پس عجالتا بهتر است شرمندهي زندگيام نشوم. اينطور کلا ضريب برنامه را در تابع آرامشام با خيال راحت صفر کردم.
يک ماه پيش رفتم کامبوج. مملکت بسيار عجيبي بود. يک مملکت خراب، بعد از بيست سال جنگ داخلي و بلايي که پل پوت و خمرهاي سرخ به سرش آوردند، آرام آرام داشت سر بلند ميکرد. آنروزها مقدار زيادي يادداشت برداشتم که هنوز همت نکردهام مرتبشان کنم. جداي از پنومپن که پايتخت بود و هنوز اثرات جنگ و فقر و بيچارهگي در آن کاملا آشکار بود، سيمريپ را هم رفتيم و ديديم. سيمريپ يک شهر تاريخي بود که اوايل قرن بيستم، فرانسويها آثار باستانياش را کشف کردند. چند شهر بزرگ و معابد باستاني جا مانده از قرن هشتم ميلادي به بعد. آنقدر زيبا بود و آنقدر تحت تاثير قرار گرفتم که سخت دوست دارم باز هم فرصت شود و بتوانم سيمريپ را ببينم. يک سري عکس هم گرفتم که بعضيهايش را اينجا گذاشتهام و بقيهاش را هم به مرور خواهم گذاشت. يادداشتهايم را اگر خدا بخواهد به زودي ميگذارم همينجا، اما اين نکته را بگويم که فرق عمدهي مستعمرات انگليس و فرانسه به گمانم در کيفيت غذايشان است. من در پنج روزي که آنجا بوديم تقريبا فقط غذاي محلي خوردم. به جرات ميتوانم بگويم که نان و غذايي را که در چولترين رستوران کامبوج خوردم، در بهترين رستوران مالزي گيرم نيامده بود.
خلاصه اينکه زندگي برقرار است. تمام تلاشم را گذاشتهام بر سر تمرين اين مهارت که آرامش ذهن و زندگيام را از حماقتهاي اطرافم مستقل کنم. دوست دارم اين فرصت باقي ماندهي پيش از سفرم را به انجام آن کارهايي بگذرانم که دوست دارم انجامشان دهم و ميدانم اگر بدون آن تجربهها از اينجا بروم بابت از دست دادن فرصتشان تاسف خواهم خورد.
يا علي مدد
آرا (2)
برادر محسن خان، بالاخره بازگشتی
یادت که زیاد کردیم، اما شما انگار اونقدر مشغله داشتی که یاد ا نبودی.
انشاء الله هرچه بوده با تلاش خودت و لطف خدا در خیر قرار گرفته باشه و در آینده برکت بیشتر برات خدا مقدر کنه.
دلم تنگ شده برات، اون قیافه با ریش پروفسوری رو که دیدم احساس کردم با یه آدم فرهیخته با سالها تجریه تجارت طرف هستم، اما وقتی درست فکر کردم دیدم همون ... D:
دوست داریم داداش - میخوایمت :-*
agha khodaie kam ovordam. ajab aksaie gerefte boodi. khodaiesh avalin bare mibinam yekaria khoob anjam dadi. behet eftekhar mikonam ghahreman.