غذا

تغذيه يکي از اساسي‌ترين مشکلات من در اين مدت اقامت در مالزي بوده است. در اين دوران تنها دليل غذا خوردن‌مان نمردن از گرسنه‌گي بوده است. لذت بردن از غذا تبديل شده است به تجربه‌اي بسيار نادر و ارزش‌مند. بدون اغراق هر روز وقت ناهار چاره‌اي نداريم جز تحمل بوي تند و گاه زننده‌اي که از غذاهاي آشپزخانه‌ي شرکت بلند مي‌شود. اين بو به هر حال بعد از چند ماه عادي مي‌شود و تحمل‌اش راحت‌تر، اما چيزي که از آن آزار دهنده‌تر است و هرگز عادي هم نمي‌شود اين است که هر بار به يکي از هم‌کارهاي محلي‌مان مي‌گوئيم اين بو، که بي‌شباهت به بوي جوراب نيست از کدام غذا است، کمي با تعجب نگاه مي‌کند و بعد مي‌گويد «کدام بو؟».

هماهنگ‌ترين غذا با ذائقه‌ي ما که در اين مملکت پيدا مي‌شود، غذاي هندي است. يک رستوران هندي نزديک خانه‌ي ما هست به نام "کاپيتان" که گاه‌گداري سراغش مي‌رويم. در اين شهر اما دو رستوران هستند که گويا مشهورترين رستوران‌هاي هندي بين اهالي شهرند. يکي رستوران سري آناندا است و ديگر رستوران ولو. اولي کمي توريستي‌تر است و جماعتي که آن‌جا کار مي‌کنند کمي انگليسي مي‌دانند. اما دومي رسما جاي توريست‌ها نيست. گارسن‌هاي "ولو" جز زبان تاميل حتي يک کلمه‌ هم نمي‌دانند. شنيده‌ام که آشپزهاي‌اش را هم از تاميل‌هاي جنوب هندوستان مي‌آورد. اگر بخواهم يک مقايسه‌اي بکنم، رستوران "ولو" شبيه يکي از قهوه‌ي خانه‌هاي قديمي ميدان راه‌آهن است و البته با معيارهاي ايران، بسيار کثيف‌تر. من تقريبا مطمئنم اگر چنين رستوراني در تهران بود و اداره‌ي بهداشت تصميم مي‌گرفت به وظيفه‌اش عمل کند، نه تنها در رستوران را مي‌بست، صاحبانش را هم براي عبرت مردم در همان ميدان راه‌آهن آويزان مي‌کرد. من تا به حال سه بار با رفقاي هندي‌ام رفته‌ام به اين رستوران و هر سه بار به شدت از غذاي‌شان و فضاي رستوران لذت برده‌ام. آخرين بار سه چهار روز پيش يک از بچه‌هاي چيني‌ شرکت دعوت‌مان کرد به اين رستوران.

غذا را در اين رستوران روي برگ موز مي‌خورند و از بشقاب خبري نيست. قاشق و چنگال هم ندارند و بايد با دست بخوري، هر چند تعدادي قاشق و چنگال دارند که اگر ببينند قيافه‌ات به اين حرف‌ها نمي‌خورد، مي‌روند و براي‌ات مي‌آورند. اما چاره‌اي جز خوردن غذا روي برگ موز وجود ندارد. هر سه باري که آن‌جا رفتيم، وقتي گارسن آمد سفارش بگيرد و ديد که من زبان نمي‌فهمم و رفيق هندي‌ام بايد براي‌ام سفارش دهد، رفت و براي‌ام قاشق و چنگال آورد و هر سه بار من براي اين‌که کم نياورم غذا را با دست خوردم. غذاي‌شان به قدري تند است که درست بعد از سه چهار لقمه، تا لقمه‌ي آخر اشک مي‌ريزم و مي‌خورم. هم‌راه غذا به عنوان نوشيدني يا آب خنک مي‌آورند يا دوغ. بعد از غذا هم يک نوشيدني داغ و تند که بهش مي‌گويند سوپ مرغ هست که خودشان مي‌گويند براي اين‌که اين‌همه ادويه‌ي تند از پا نيندازدت بايد آن‌را هم بنوشي. حجم ادويه‌ي غذاي‌شان بسيار زياد است و من که عادت به اين همه ادويه‌ي محرک ندارم، هر بار بعد از خوردن غذا بايد خودم را برسانم به هواي آزاد و به زور قدم زدن و نفس عميق کشيدن خودم را جمع و جور کنم. اما با همه‌ي اين اوصاف غذاهاي‌شان به‌قدري لذيذ است که هرگز حتي تصور تسليم شدن در برابر تندي‌اش را هم نمي‌کنم.

اين‌را نوشتم تا بعد از مقايسه‌ي غذاي مالزي و کامبوج، اعتراف کنم که اين‌جا هم گاهي چيزهاي لذت بخشي براي خوردن پيدا مي‌شود.


آرا (1)

علی در زمان October 29, 2008 10:29 AM اين‌گونه نوشت:

خوشم اومد. استراتژی رو عوض کردی. به جای غر زدن داری تلقین می کنی که چیزای خوبی هم داره!
بسیار عالی. ببینم این روش تا کی دوام میاره.


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو