گذرنامه

در مرز خاکي سنگاپور و مالزي، براي بررسي گذرنامه و ويزا توي صف مسافران ايستاده بودم. مسافران بيش‌تر اهل مالزي بودند. جماعتي مثل ما براي گذراندن تعطيلات‌شان آمده بودند و عده‌اي هم کارگراني بودند که در سنگاپور کار مي‌کردند و در جوهورباهرو زندگي. نوبت من رسيد. گذرنامه‌ام را به پليس زني که پشت باجه نشسته بود دادم. نگاهي به گذرنامه کرد و در کامپيوتر روبه‌روي‌اش چيزي را نگاه کرد. گذرنامه را دور از دست من، روي ميز پشت سرش گذاشت و گفت کار شما کمي طول مي‌کشد اين کنار بايستيد تا صف متوقف نشود. از صف بيرون رفتم و در گوشه‌اي که نشانم داده بود ايستادم. چند لحظه‌ي بعد دختر پليس ديگري، آمد سمت باجه‌ي بررسي گذرنامه و گذرنامه‌ي من را برداشت. بدون اين‌که نگاهم کند، با دست اشاره‌اي به من کرد و با لحن نه چندان محترمانه‌اي صدا زد :«بيا». پشت سرش راه افتادم. کمي آن‌طرف‌تر دفتر پليس فرودگاه بود. در را باز کرد و بدون اين‌که کلمه‌اي حرف بزند به من اشاره کرد که داخل شوم و در گوشه‌اي از اتاق منتظر بمانم.
گذرنامه‌ام را روي يک ميز گذاشت و بيرون رفت. پشت آن ميز پنج يا شش پليس ديگر بودند و به کار خودشان مي‌رسيدند. چيزي حدود بيست دقيقه بدون اين‌که کسي به من چيزي بگويد يا حتي نگاهم کند، گوشه‌اي اتاق نشسته بودم و گذرنامه‌ام روي ميز بود. بالاخره ماموري چيني با لباس شخصي آمد و گذرنامه را برداشت و رفت. ده دقيقه‌ي ديگر معطل ماندم. کس ديگري آمد و باز با اشاره فهماند بيايم پشت ميزي بنشينم. خودش آن سوي ميز ايستاد. چند لحظه‌ي ديگر به گذرنامه و ويزايم نگاه کرد. بعد گفت ساکن کجايي. گفتم پننگ. گفت آن‌جا چه مي‌کني؟ گفتم مهندسم، آن‌جا کار مي‌کنم. گفت اين‌جا چه مي‌کني؟ گفتم براي سياحت آمده‌ام. گفت چند روز مي‌خواهي بماني؟ گفتم سه روز. گفت کجا؟ گفتم هتل فلان. گفت چه‌طور مي‌خواهي برگردي پننگ؟ گفتم بهمان طور. کمي ديگر به گذرنامه نگاه کرد و گفت منتظر بمان و باز رفت.
چند دقيقه‌ي ديگر گذشت. اين‌بار پسرکي اونيفرم پوش آمد. اولين کسي بود که در نگاه اول لبخندي زد و صبح به خيري گفت. جواني بود مالايي. اسمش را از روي سينه‌اش خواندم. اسمش "امتياز" بود. گذرنامه‌ام دستش بود. چيزهايي توي کامپيوترش وارد کرد و گذرنامه را تحويل داد و گفت به سلامت.
گوياي اين ماجراي نه چندان محترمانه، براي هر ايراني‌اي که بخواهد پا به سنگاپور بگذارد تکرار مي‌شود. دست کم من اين داستان را تقريبا بي کم و کاست از تمام ايراني‌هايي که سفري به آن‌جا داشته‌اند شنيده‌ام.

شنيده بوديم که ويزاي سياحتي کامبوج را لازم نيست از سفارت کامبوج در مالزي بگيريم. بايد برويم به کامبوج و در فرودگاه آن‌جا اقدام کنيم و ظرف کم‌تر از بيست دقيقه ويزا را صادر مي‌کنند. يکي از رفقا گفت به‌تر است اين شنيده‌تان را با سفارت‌شان در مالزي هم چک کنيد. بعيد نيست براي ايراني‌ها داستان ديگري داشته باشند. زنگ زديم به سفارت. گفتند براي ايراني‌ها و اتباع هشت کشور ديگر ويزايي در فرودگاه صادر نمي‌شود. براي ويزا بايد از پيش اقدام کنيد. جزو مدارک درخواست براي ويزا هم بايد يک ضمانت‌نامه بياوريد که به‌تر است سفارت ايران در مالزي آن‌را صادر کرده باشد. به سفارت ايران زنگ زديم. آن‌ها هم گفتند ما ضمانت کسي را نمي‌کنيم! بالاخره با مدتي پي‌گيري موافقت کردند که نامه‌اي از شرکت را به عنوان تضمين بپذيرند.
موقع خروج در فرودگاه سيم‌ريپ. گذرنامه‌ام را به مامور بررسي گذرنامه دادم. فرمي را بايد پر مي‌کردم و امضا شده تحويل‌شان مي‌دادم. مشغول پر کردن فرم بودم که آن مامور ناگهان بلند شد و بي آن‌که کلمه‌اي حرف بزند با گذرنامه‌ام به سالني که پشت باجه‌ي بررسي گذرنامه بود رفت. من هم همان جا پشت باجه منتظرش ايستادم. ده دقيقه‌اي که گذشت پشت سرم صفي طولاني تشکيل شده بود. يکي ديگر از پليس‌هاي فرودگاه صف را که ديد به من گوشه‌اي را نشان داد و گفت برو و آن‌جا بايست. خودش هم ايستاد پشت باجه تا کار بقيه را راه بياندازد. حدود بيست دقيقه‌ي ديگر همان‌جا ايستادم و خبري نشد. رفتم و از آن جوانک دوم که ديگر سرش خلوت شده بود و مشتري هم نداشت پرسيدم اين رفيق‌تان کجا رفت؟ من نيم ساعت است معطل مانده‌ام. اول جوابم را نداد. دوباره پرسيدم من چه‌قدر ديگر بايد منتظر بمانم. سرش را بلند کرد و با بي‌حوصله‌گي گفت منتظر بمان! مي‌آيد.
عصبي شده بودم. دوباره رفتم همان گوشه ايستادم و به باعث و باني اين بي‌اعتباري هرچه دوست داشتم گفتم. از همه تلخ‌تر داشتن اين وضعيت در کشوري بود که سي سال جنگ داخلي‌اش سال 1993 تمام شده بود و هنوز آثار جنگ و فقر به وضوح در تمام سرزمين آشکار بود. جرم و جنايت به بيان خودشان غير قابل مهار شده بود. همه‌جا به ما توصيه مي کردند که سخت مراقب وسايل گران قيمت‌مان باشيم. به خود من نزديک ده بار پيش‌نهاد ماري‌جوانا دادند که در آن سرزمين غيرقانوني است. روي تمام بروشورهايي که براي توريست‌ها چاپ کرده‌اند به درشتي نوشته‌اند که سوءاستفاده‌ي جنسي از کودکان جرم است و مرتکب اين جرم، هر که باشد به زندان محکوم خواهد شد و با اين وجود به راحتيِ خريدن يک بطري آب معدني، مي‌شد کودکان زير ده سال را که براي رابطه‌ي جنسي پيش‌نهاد مي‌شدند در شهر يافت.
به هر حال باز هم چند دقيقه‌اي گذشت تا آن مامور سلانه سلانه از آن اتاق بيرون آمد و پشت ميزش نشست. حتي اشاره نکرد که بيا. خودم رفتم بالاي سرش. مهري زد روي گذرنامه و آن را بست و درازش کرد به سوي‌ام. گذرنامه را که گرفتم با اشاره‌ي دست فهماند که «مرخصي».
رفتم و در سالن انتظار نشستم. چند دقيقه‌اي نگذشته بود که صداي‌ام کردند. باز به همان باجه بازگشتم. گذرنامه‌ام را دوباره گرفت و به همان اتاق برگشت. اين بار البته زود بيرون آمد و دوباره گذرنامه را تحويل‌ام داد.

اين دو تجربه‌اي است که خود من داشته‌ام. اگر بخواهم خاطرات ديگران را از اين برخوردها بنويسم، تا فردا صبح مي‌توانم به نوشتن ادامه دهم. دليل اين رفتارهاي توهين آميز با اتباع ايراني هرچه باشد، تحملش بسيار سخت است. به خصوص که دست کم قسمتي از دلايل اين توهين‌ها حماقت‌هاي آدم‌هايي است که نمي‌فهميدند و هنوز نمي‌خواهند بفهمند تعامل با دنيا يعني چه. پرداختن هزينه‌ي حماقت ديگران و تلاش براي نشان دادن تفاوت‌هاي خودت با آن احمق‌ها جدا کار تلخي است.
اين مشکل البته آن‌چنان بزرگ و غير قابل تحمل نيست. سخت هست، اما نه به اندازه‌ي نااميدي از آينده و تاريکي چشم انداز زندگي در آن سرزمين. اميدي اگر به اصلاح باشد، تحمل تمام اين فشارهاي کوچک و بزرگ آسان‌تر است. اما وقتي از اين اميدواري هم خبري نيست، نه انگيزه‌اي براي تحمل مي‌ماند و نه دليلي براي استقامت. آن‌وقت است که خوب احساس يک دن‌کيشوت نادان و ساده‌لوح و قابل ترحم را مي‌شود درک کرد.

يا علي مدد.


آرا (9)

علی سیاه در زمان November 2, 2008 12:54 PM اين‌گونه نوشت:

ما کارت پایان خدمت گرفتیم بالاخره دادا :دی

الان امارات هم همین وضعیت پیش اومده برا ایرانی ها
و حتی عراق .. جالبه
اینم عزت حکومت ماست دیگه
خئد کرده را تدبیر نیست


محسن در زمان November 4, 2008 6:57 PM اين‌گونه نوشت:

کلا مواظب معده باش، ادم دیدم که با همین ادویه ها کارش به خونریزی معده کشیده
از کامبوج عکس بزار.
من که شما رو به اون صورت نمی شناسم ولی از اینکه شنیدم قصد برگشت به ایران داری خوشحال شدم...
یاهو


علی سیاه سابق در زمان November 12, 2008 2:50 PM اين‌گونه نوشت:

داداش باید هی تو رو هول(حول) داد که بنویسی
اولا تولدتم مبارک .. البت اس ام اس (پیامک) زدم :دی
دوما بنویس دیگه .. هی من خرج کنم کلی پول خارجه بیاد برام که بنویسی ؟ اینه ؟
سوما من که خدمتم تمام شده ... موندم بیکار و بی عار ... آخه درصد بیکاری پایینه می خواستم زیاد بشه ( اما جدی بیکارم ها ... )
چارما یه حلی بپرسی بدمون نمیاد :پی


پ در زمان November 22, 2008 11:17 AM اين‌گونه نوشت:

با سلام
............................!


پ در زمان November 22, 2008 11:17 AM اين‌گونه نوشت:

با سلام
............................!


Ali در زمان November 23, 2008 12:29 AM اين‌گونه نوشت:

agha in harfa chie? ma khodemoon raftim farangestoon kheili ham moaddab barkhord kardan. inaa harfaaye estekbaare ke shomam vardashtid darid balghoor mikonid.


Anonymous در زمان December 6, 2008 6:57 PM اين‌گونه نوشت:

jalebe nazarate shoma ba zehniate man dabareye jonube sharghe asia kheili motafavete. 1 moghe ghasd dashtam baraye doktora biam anja.


iranianmalezi در زمان December 21, 2008 8:13 AM اين‌گونه نوشت:

با سلام
مسابقه عکس بین ایرانیان مالزی نشین در سایت ایرانیان مالزی و به صورت آنلاین برگزار خواهد شد. به شرکت کننده برتر این دوره یک سایت کامل به همراه دومین و هاست مستقل اهدا خواهد شد. از همه ایرانیان عزیز دعوت میگردد تا در این مسابقه شرکت نمایند. این مسابقه به اسپانسری دو سایت خودرو و تجارت الکترونیک برگزار میگردد. امیدواریم که شما و خوانندگان وب شما نیز از شرکت کنندگان این مسابقه باشند.
عکس برتر این رقابتها توسط بازدید کنندگان تعیین خواهد شد. لطفا برای کسب اطلاعات بیشتر لینک زیر را مطالعه فرمائید.
http://iranianmalezi.com/malay3/1030-2008-12-20-17-22-33.html
با سپاس


Hellawaits در زمان January 9, 2009 3:05 PM اين‌گونه نوشت:

عمو محسن نمی نویسی ها! هر روز چک می کنم هیچ خبری نیست که نیست.... کلا همه چی خوبه؟


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو