مدير
حرف ناجوري زد و جواب حرفش را به تندي دادم و خلاصه اعصابمان خراب شد!
ماجرا را چند بار نوشتم و از اشارههاي خشمگينانهام خوشم نيامد و پاکاش کردم. ديگر شايد چندان مهم نباشد. حالا که گويا قرار است قصه به همين زوديها تمام شود، بگذار اين چند بار هم بگذرد.
اميدوارم اين انتظار مزخرف زودتر تمام شود. بيشتر دوست دارم از اين برزخي که گرفتارش شدهام بتوانم بيرون بيايم. ديگر کمکم تحمل و صبرم دارد سر ميآيد. تمام شود که هم خودم خلاص شوم، هم اين بندهي خدا که بيخبر گرفتار ما کردهاندش و او هم هيچ ايدهاي ندارد که چهطور با ما رفتار کند.
منتظرم و اگر کمک کند راضي به هر چه بخواهد،
يا علي مدد.