مدير

حرف ناجوري زد و جواب حرفش را به تندي دادم و خلاصه اعصاب‌مان خراب شد!

ماجرا را چند بار نوشتم و از اشاره‌هاي خشمگينانه‌ام خوشم نيامد و پاک‌اش کردم. ديگر شايد چندان مهم نباشد. حالا که گويا قرار است قصه به همين زودي‌ها تمام شود، بگذار اين چند بار هم بگذرد.

اميد‌وارم اين انتظار مزخرف زودتر تمام شود. بيش‌تر دوست دارم از اين برزخي که گرفتارش شده‌ام بتوانم بيرون بيايم. ديگر کم‌کم تحمل و صبرم دارد سر مي‌آيد. تمام شود که هم خودم خلاص شوم، هم اين بنده‌ي خدا که بي‌خبر گرفتار ما کرده‌اندش و او هم هيچ ايده‌اي ندارد که چه‌طور با ما رفتار کند.

منتظرم و اگر کمک کند راضي به هر چه بخواهد،
يا علي مدد.


آرا (1)

پرهام در زمان February 6, 2009 2:53 AM اين‌گونه نوشت:

سلام رفیق.

اینجا که می آیم تمام می خوانمت.
حرفهایت را خوب می فهمم. می دانی، با پدرم در تمام این سالها همین بحث ها را کرده ایم.

می دانی. کلمه ی "تعامل با دنیا" را خیلی ها نشنیده اند و من کمتر شنیده ام کسی این را حکیمانه استفاده کند.


راستی، فکر کنم ما هم رفتنی شدیم. من هم مثل تو باید چهار-پنج ماهه کار یکی دو ساله را جمع می کردم (و هنوز ادامه دارد) و چقدر سخت می گذرد.


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو