سال نوي چيني

دوشنبه‌ي هفته‌ي قبل شروع سال نوي چيني بود و ام‌سال اولين سالي بود که من شاهد جشن سال نو بودم. دو سال پيش کمي بعد از سال نو به مالزي آمدم و سال گذشته هم درست در همين روزها برگشته بودم ايران تا از پايان‌نامه‌ام دفاع کنم. سال نوي چيني سال قمري است و حدود ده روز کوتاه‌تر از سال‌هاي خورشيدي. شايد مفصل‌تر از هر مناسبت چيني ديگري، سال نو پر است از انواع سنت‌ها و آداب و رسوم متفاوت و رنگارنگ. اين مراسم وسيع، از دو سه روزي پيش از سال نو شروع مي‌شود و تا پانزده روز پس از آن ادامه دارد.
آن‌قدر که من ديده‌ام چيني‌ها غني‌ترين مجموعه‌ي باورها و آداب خرافي را دارند. نصف چيزهاي دنيا در فرهنگ‌شان نحس و نامبارک است. عدد چهار و مشتقاتش همه‌گي نحوست دارند. دُم گربه نامبارک است. آن‌قدر هم در اين اعتقادشان استوارند که اوايل من خيال مي‌کردم نسل گربه‌هاي اينجا کلا دُم ندارند، بعدتر فهميدم که جماعت چيني در اولين فرصتي که دست‌شان برسد دُم اين مخلوقات خدا را مي‌برند. جادوگري و موجودات تخيلي و محاسبه‌ي سعد و نحس روزگار هم وزن بسيار قابل توجهي در تصميم‌گيري‌هاي‌شان دارد. يک روزهايي از سال را غذا مي‌پزند و مي‌گذارند کنار در براي ارواح درگذشته‌گان خانواده، تا سير و راضي نگه‌شان دارند. اين خرافات حتي در گذر زمان، با پيشرفت علم و تکنولوژي، در زمينه‌هاي جديد بازتوليد هم مي‌شوند. يکي از اين خرافاتي که عمرش نبايد از چند دهه بيشتر باشد اين است که با دوربين عکاسي نبايد عکسي گرفت که فقط سه نفر در آن باشند. در اين فرهنگ سال نو که در واقع مهم‌ترين حادثه‌ي فرهنگي است، گل‌چيني است از همه‌ي اين باورهاي متنوع و جذاب چيني.
از چند روزي قبل از سال نو همه به تکاپو مي‌افتند. خانه‌ها را تميز مي‌کنند، خريد منزل مي‌کنند، تعداد زيادي نارنگي مي‌خرند که ميوه‌ي مخصوص سال نو و نماد برکت و اقبال و ثروت است و خودشان را براي پذيرايي از مهمانان عيد آماده مي‌کنند. اين نارنگي‌ها کاربردهاي متنوعي دارند. به عنوان برکت به هم نارنگي هديه مي‌دهند. آن‌ها را در اطراف محيط کارشان مي‌گذارند يا در گوشه و کنار خانه مي‌چينند تا در سال جديد برکت را به زندگي‌شان بياورند. مثل خودمان، تخم‌مرغ رنگي هم دارند. رنگ قرمز در فرهنگ چيني (يا شايد هم در آداب بودايي) گويا اهميت اساسي دارد. تخم‌مرغ ها را يک‌سره رنگ قرمز مي‌زنند و در خانه‌ها مي‌گذارند يا به بچه‌هاي کوچک هديه مي‌دهند. اين تخم‌مرغ قرمز فقط مختص سال نو نيست. نمي‌دانم نماد چيست که در هر مناسبت شاد و مبارکي مانند ازدواج و تولد و ساير جشن‌هاي ريز و درشت‌شان آن‌را هم فراهم مي‌کنند. از دو سه روز پيش از عيد لباس‌هاي قرمزشان را هم به تن مي‌کنند و انتظار سال نو را مي‌کشند.
معتقدند که دو روز مانده به عيد، بودا که مجسمه‌اش را در خانه دارند به آسمان مي‌رود و چند روزي را در آسمان مي‌گذارد. آن‌قدر که جسته و گريخته شنيده‌ام، گويا بودا به عرش مي‌رود تا با خداوند بزرگ مذاکره و چانه‌زني کند و سهم خانواده از برکت سال آينده را از خداوند بگيرد و با خودش بياورد. اين فرآيند لابي‌گري در روز چهارم يا پنجم سال نو تمام مي‌شود و بودا با آن‌چه که از گفت‌وگوهايش با خدا به‌دست آورده به خانه باز مي‌گردد. در روز عروج بودا به آسمان، نظافت منزل بايد تمام شده باشد. اهل خانه براي بدرقه‌ي او، غذاي لذيذي مي‌پزند و در مقابل پيکره‌ي بودا مي‌گذارند. شنيده‌ام که اين‌کار براي نشان دادن ارادت به بودا و جلب رضايت او پيش از سفر به آسمان است.
دو روز بعد از آن‌که بودا روانه‌ي آسمان شد، سال نو مي‌شود. چيني‌ها بسيار مقيدند، که در آستانه‌ي سال نو هرکجا که باشند بايد تمام فاميل در کنار بزرگ فاميل جمع شوند و شام سال نو را با او بخورند. اين سنت‌شان باعث مي‌شود شهري مثل پننگ که درصد بالايي از جمعيت‌اش را چيني‌ها تشکيل مي‌دهند بسيار شلوغ شود و جايي مثل کوالالامپور که ميزبان تعداد زيادي چيني مهاجر از شهرهاي ديگر است در روزهاي اول سال نو خلوت‌تر شود. تقريبا در اين دو هفته چيني‌ها هيچ کار مهم و جدي را شروع نمي‌کنند. هر کاري که در اين روزها براي کسي پيش بيايد، نبايد توقع داشته باشد که کارش تا پايان سال نو جدي گرفته شود.
نور و آتش و آتش‌بازي، قسمت مهم ديگر آداب و سنن چيني است. در معابد بودايي نور و روشنايي هميشه حضور جدي دارد. عودها و شمع‌هايي که زائرين براي عبادت روشن مي‌کنند جزئي مهم از عبادت است. در روزهاي زيادي از سال، صبح‌ها که در خيابان ها قدم بزني اثر آتش، شمع و يا عودي که شب پيش در گوشه و کنار براي نذر يا عبادت روشن شده‌اند را مي‌تواني پيدا کني. اين تجليل از نور و آتش در سرتاسر روزهاي سال نو برقرار است. چيني‌هاي زيادي در اين چند روز خانه‌هاي‌شان را با چراغ‌هاي قرمز، چراغاني مي‌کنند و تقريبا هر شب بساط آتش‌بازي به‌راه است.
آتش بازي در دو شب به اوج مي‌رسد. يکي شب سال نوست و ديگري شب چهارم يا پنجم که بودا از سفر آسمان باز مي‌گردد. اين شب، شب تجليل از پرودگار آسمان و دعا براي تقدير سال آينده است. تا نيمه‌ي شب مراسم مفصل آتش‌بازي است و از نيمه‌ي شب تا ساعت چهار صبح هم مراسم دعا و ندبه به درگاه خداي آسمان است. من آن شب توي اتاقم نشسته بودم و مثل هرشب داشتم وبگردي‌ام را مي‌کردم. حوالي ساعت نه يا ده شب، آتش‌بازي‌شان شروع شد. يک مراسم پرنور و پرصدا که هيچ از چهارشنبه سوري‌هاي وحشتناک خودمان کم نداشت. چند دقيقه‌اي مانده به دوازده هم برنامه تعطيل شد و لابد جماعت رفتند تا براي شب‌زنده‌داري‌شان آماده شوند.
نکته‌ي بانمک ديگر اين است که وقتي سال نو مي‌شود، تا وقتي که بودا برگردد و برکت را با خودش بياورد، اهل منزل نظافت را متوقف مي‌کنند. کسي خانه را نظافت نمي‌کند، زباله‌ها را در گوشه و کنار خانه رها مي‌کنند و خودشان را نمي‌شويند تا مبادا برکت و اقبال زندگي‌شان را ناخواسته، لابه‌لاي چيزهايي که وقت نظافت مي‌شويند يا از خانه بيرون مي‌کنند بگذارند و از دست‌شان بدهند.
روز آخر سال نو، که مي‌شود سه‌شنبه‌ي هفته‌ي آينده، روز عشق است. نکته‌ي جالب در اين روز عشق اين است که بر خلاف ساير روزهاي عشق، بار مراسم بر دوش دخترهاي عاشق است، نه پسرهاي عاشق. اگر دختري کسي را دوست دارد و به او عشق مي‌ورزد بايد برايش هديه‌اي بخرد و عشق‌اش را به او ابراز کند.
در اين ايام سال نو يک عبارت معروف چيني وجود دارد که همه‌جا روي در و ديوار نوشته‌اند. اين عبارت چيني که نزديک‌ترين تلفظ‌ش به زبان فارسي مي‌شود «گونگ سي فا چاي» نوعي آرزوي برکت کردن است. در جواب اين آرزو مجردها مي‌توانند به افراد متاهل بگويند «هوم پا نالاي». اين يکي درخواست عيدي کردن است. تا آن‌جا که من فهميده‌ام «نالاي» يعني «بِدِه» و «هوم پا» نام يک پاکت سرخ رنگ است که توي‌اش پول مي‌گذارند و به هم هديه مي‌دهند. مي‌گويند در تايوان شاغل بودن شرط کافي براي دادن «هوم پا» به ديگران است. اما در پننگ کسي از شاغل مجرد چنين توقعي ندارد. رسم «هوم پا» دادن از آن رسم‌هاست که در جامعه‌ي چند فرهنگي مالزي به بقيه‌ي اقوام هم وارد شده است. مالايي‌هاي مسلمان در عيد فطر عيدي‌هاي‌شان را در پاکت‌هايي مشابه اما سبز رنگ مي‌گذارند و هندوها شادباش عيد ديپاوالي را که عيد خداي نور است در «هوم‌ پا»هاي زرد رنگ به هم مي‌دهند.

همه‌ي اين‌ها را اين چند روز يا همکارهاي چيني‌ام برايم تعريف کرده‌اند، يا دوستان چيني که بيرون از شرکت پيدا کرده‌ام. به گمانم يکي از تجربه‌هاي زيباي من در اين دو سال زندگي، جشن گرفتن چهار سال نوي مختلف در هر سال و ديدن جشن‌ها و کارناوال‌هاي نژادهاي مختلف ساکن در مالزي بوده است. دي‌روز و ام‌روز هم مراسم تاي‌پوسام هندوهاست که نوعي مراسم شست‌وشوي گناه و طلب عفو کردن از درگاه خداست. هنوز فرصت نکرده‌ام بروم و اين‌يکي را ببينم. اگر فرصت کنم و بروم و ببينم‌شان، مشاهداتم از اين مراسم را هم خواهم نوشت.

-------------------------------------------

ام‌روز صبح وقتي از خواب بلند شدم، يکي از رفقا تلفن زد. وقتي صحبت مي‌کرد صدايش آشکارا مي‌لرزيد. شب قبل حال پدرش بد شده بوده. مي‌برندشان بيمارستان و معلوم مي‌شود سکته‌ي مغزي کرده‌اند. همان شبانه جراحي‌شان مي‌کنند و الان هم هنوز در بي‌هوشي بعد از جراحي‌اند. با امير رفتيم و براي ام‌شب بليط گرفتيم که فردا صبح تهران باشد. سخت اميدوارم و دعا مي‌کنم که ماجرا به خير بگذرد و عاقبت تلخي نداشته باشد.
امير چند وقت پيش مي‌گفت نمي‌دانم چرا اتفاقات بد، هر از گاهي دسته دسته، با هم بر سر آدم فرود مي‌آيند. اين‌بار هم انگار يکي ديگر از همان وقت‌هاست. خدا اين اتفاقات عجيب و غريب را که اين چند وقت دارد بر سرمان مي‌آيد به خير بگذراند.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Feb 7, 09 02:48 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


طعم موسيقي

بين مجموعه‌ي موسيقي‌هايي که گوش مي‌کنم، چندتايي هست که انگار به خاطرات لحظاتي خاص از زندگي‌ام گره خورده است. هر بار که دوباره بهشان گوش مي‌کنم، تمام احوال و احساساتم در آن لحظات زنده مي‌شود؛ انگار که کسي من‌را بلند مي‌کند و دقيق مي‌گذارد در همان شرايط و موقعيت.
يکي از اين‌ها آلبوم نواي جناب شجريان است. هر بار که به اين آلبوم گوش مي‌کنم بر مي‌گردم به حال و هواي خوش و بي‌دغدغه‌ي روزهاي اول دانش‌گاه. هر مرتبه درست همان‌جايي که بيژن کامکار نواختن دف را شروع مي‌کند، انگار صداي فرهنگ را رسا و واضح مي‌شنوم که مي‌گويد «ديدي چه قشنگ دف رو آورد تو کار؟». يا جبر جغرافيايي محسن نامجو که من را مي‌برد به دو سه هفته‌ي اولي که از ايران بيرون آمده بودم و روزي ده بار همين قطعه را گوش مي‌کردم و تمام آن احساس دل‌تنگي و اضطراب را، درست همان‌طور که دو سال پيش چشيده بودم‌شان بيدار مي‌کند. يا مثلا "بگو بگو" و "شيرين شيرين‌ام" و دو سه قطعه‌ي ديگر باز از همين محسن نامجو که تمام چهار روز تعطيلات عيد فطر دو سال پيش، صبح تا شب پشت سر هم بهشان گوش مي‌دادم و با پايان‌نامه‌ام سر و کله مي‌زدم.
به حساب همين تجربه‌ها، به گمانم يکي دوسال ديگر اگر به آهنگ‌هاي سعاد ماسي گوش بدهم بايد احساسات اين‌روزها برايم زنده شود. سعاد ماسي را دو سه هفته‌ي پيش از اين‌جا پيدايش کردم. خواننده‌اي است الجزايري و ساکن فرانسه که بيش‌تر کارهايش را به عربي اجرا کرده است، اگر چه انگشت شمار فرانسه يا انگليسي هم خوانده است. اولين آهنگي که از او گوش کردم نامش بود "Le Bien et Le Mal" که گمان کنم ترجمه‌اش مي‌شود "خوب و بد" (بر اساس تذکر محمد "حق و باطل" را به "خوب و بد" اصلاح کردم). بين آلبوم‌هايش "راوي" را من بيش‌تر دوست دارم. سه آلبوم ديگر هم دارد، هر کدام به نظر من چند قطعه‌ي بسيار دوست داشتني دارند. به هر حال هنر اين بانوي الجزايري آن‌قدر براي من زيبا بوده است که چند هفته‌ي گذشته را به شنيدن‌اش گذرانده باشم.


اين هنرمند، دومين موسيقي‌دان عرب-آفريقايي است که کارهايش را بسيار دوست داشته‌ام. نفر اول انور براهم، عود نواز تونسي بوده است. نمي‌دانم چه حکايتي است که هر چه انديش‌مند و نويسنده و شاعر و موسيقي‌دان و فيلم‌ساز و آدم‌حسابي عرب است، يا عرب آفريقاست، يا اهل لبنان و عراق و فلسطين. عرب‌هاي حجاز و خليج فارس انگار به اندازه‌ي بيابان‌هاي‌شان بي‌حاصل‌اند.


--------------------------------------------------------
آن رفيق‌ام که دي‌روز براي ديدن پدرش به ايران رفت، خبر داد که پدرش از کما بيرون نيامد و فوت کرد. تصورش هم دردناک و غير قابل تحمل است که بعد از يک‌سال که پدرت را نديده‌اي، برگردي و پيکر بي‌جانش را نگاه کني.

يا علي مدد

نوشته شده در زمان Feb 8, 09 07:47 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


پايه‌هاي لرزان اصلاحات

از آمدن خاتمي ابدا احساس خوشايندي ندارم. صادقانه در تمام اين دوران ترديد (يا به تعبير خود سيد محمد خاتمي تدبير) دعا مي‌کردم که نتايج گفت‌وگو ها منجر به نيامدن خاتمي شود. اما خب بر خلاف آن‌چه من دوست داشتم، سيد محمد خاتمي ديروز صراحتا حضورش در انتخابات سال آينده را اعلام کرد. در اين دو جا صدا و تصوير سخنراني ديروزش را مي‌توانيد ببينيد.
هيجان‌زدگي اطرافيانم از اين اتفاق را ابدا درک نمي‌کنم. اگر تحليل من درست باشد، نمي‌توانم بفهمم که اين حجم احساسات ناشي از فراموش‌کاري است، يا مهري که در اين کم‌تر از چهار سال ورزيده شده کار را به جايي کشانده که هر کورسويي اين‌چنين هيجاني را بر مي‌انگيزاند. تاثرم از اين وضعيت مبتني بر نشانه‌هاي متعددي است که همه ريشه در بي‌تدبيري و بي‌برنامه‌گي صحنه‌گردانان اين ماجرا دارد.
اين‌که بعد از دوازده سال باز بايد لنگ اين بمانيم که بالاخره سيد محمد خاتمي مي‌آيد يا نه، ابدا براي من مطلوب نيست. معني روشن اين موضوع به گمان من اين است که اصلاح‌طلبان (به طور خاص حزب مشارکت و سازمان مجاهدين) در تمام اين دوازده سال، نتوانستند حتي يک جانشين نيم‌بند براي سيد محمد خاتمي معرفي کنند. بديهي است که با وجود تمام مصائب فعاليت سياسي در ايران، اين‌کار برنامه و تدبير مي‌خواهد. شرايط مملکت را يقينا آن‌ها که دستي بر آتش سياست دارند، به‌تر از من مي‌شناسند. نبود رسانه، شوراي نگه‌بان، تعدد مراکز تصميم‌گيري و کانون‌هاي قدرت همه جزو واقعيت‌هاي فعاليت سياسي در ايران‌اند و هيچ کدام بهانه‌ي اين بلاتکليفي تاسف‌بار نيستند. اگر اين مشکلات نبود و شرايط مهياي فعاليت سياسي بود، اساسا نيازي هم به اصلاح‌طلبي نبود.
دريافت من از شرايط اين احزاب اصلاح‌طلب اين است که نبايد منتظر تغييري در اين وضعيت بمانم. در اين چند وقت که اين خيمه‌شب‌بازي دعوت از خاتمي به راه افتاده، تنها صدايي که شنيد مي‌شود، دعوت از او براي آمدن و نجات دادن ميهن است. درست همين‌قدر کلي، مبهم و عوامانه. اگر از اين بگذريم که اين وعده‌ي خلاصه کردن نجات يک ملت، در يک نفر، آن‌هم در يک شب چه‌قدر براي من دردناک و حتي مهوع است، بديهي است که بيرون آمدن زمام امور از دستان محمود احمدي‌نژاد آرزوي قلبي من نيز هست، اما به نظر من تنها همين بهانه، هرگز نمي‌تواند شعار يک حرکت اصلاح‌طلبانه باشد. من با همين بهانه شايد بتوانم به محمد باقر قاليباف هم راي بدهم. اما قطعا اين راي را به حساب اصلاح‌طلبي نخواهم گذاشت. جدا مايل بودم در اين روزها خبري، گزارشي يا مصاحبه‌اي بخوانم که بگويد اين کمپين دعوت از خاتمي، چه برنامه‌هايي براي اداره‌ي مملکت دارد. دوست داشتم حرف جديدي بشنوم که متناسب با شرايط ام‌روز باشد و به من بگويد بعد از اين بلاي چهار ساله چه‌گونه مي‌خواهد امور را به مجاري صحيح بازگرداند؛ اما حتي دريغ از يک راي و نظر شنيدني و منطقي.
براي من تقريبا روشن است که عده‌ي قابل توجهي از اعضاي اين دو حزب عمده‌ي اصلاح‌طلب مي‌دانند که ديگر گزينه‌هاي مطرح رياست جمهوري هيچ اقبالي بهشان ندارند و در اين قحط‌الرجال، تنها فرصت‌شان براي ورود دوباره به قدرت (همان قدرتي که پنج شش سال پيش گاه با صداي رسا و گاه به زمزمه خروج از آن‌را مطلوب و اصلاح‌طلبانه مي‌دانستند) را ورود سيد محمد خاتمي به عرصه مي‌دانند. اما اصرار آن‌ها براي کسب قدرت براي من راي دهنده نمي‌تواند دليل قانع کننده‌اي باشد. من انتظار دارم که بدانم اين مجموعه، جز آن‌ حرف‌ها که دوازده سال زده‌اند و مي‌دانم و برخي‌اش را حمايت هم مي‌کنم، چه حرف نويي دارند. من مي‌خواهم بدانم ام‌روز به نظر آن‌ها چه چيزي نسبت به دور دوم رياست جمهوري سيد محمد خاتمي تغيير کرده است که مي‌توان با اين جسارت وعده‌ي اصلاح تمامي امور را داد. کساني که آن‌روز رئيس جمهور را تدارکات‌چي مي‌خواستند ام‌روز چه تغييري کرده‌اند. آن مراکزي که آن‌روز به دستگاه اجرايي فشار مي‌آوردند و انتخابات مجلس هفتم را بر اساس گفته‌ي سخن‌گوي دولت با تهديد برگزار کرده‌اند چه تضميني داده‌اند که ام‌روز اين‌کار را نکنند.
اين‌ها به نظر من فريب‌کاري آشکار است. اين وعده‌هاي واهي و بي‌اساس، اين اميدواري دادن‌هاي بدون پشتوانه و ضمانت اجرايي، به نظرم جز آسيب زدن به بنيان اصلاح‌طلبي سود ديگري ندارد. من احتمال فراواني مي‌دهم که دولت سوم سيد محمد خاتمي، به فرض موفقيت در انتخابات، حتي ناتوان‌تر و ناکارآمدتر از دولت دوم او خواهد بود. من گمان مي‌کنم انگيزه‌ي صاحبان قدرت در اين سرزمين براي بر زمين نشاندن او و دولتش، به مراتب بيش‌تر شده است. در چنين شرايطي، کسي که مي‌توانست بدون درگير شدن در دست‌اندازهاي اجرايي، با اعتبارش باعث اتفاقات خير و مفيد فراواني باشد، ناچار خواهد بود اعتبارش را در درگيري‌هاي فرساينده و مستقيم اما کم اثر هدر دهد. مساله به ديد من بسيار روشن است که همان‌طور که پاره‌اي از مشکلات ام‌روز مملکت ناشي از بي‌تدبيري دولت‌هاي قبلي است، دولت بعدي هم بايد تاوان کم‌خردي دولت کنوني را پس بدهد. پايه‌هاي به شدت آسيب ديده‌ي فرهنگ و صنعت و اقتصاد اين سرزمين، گريبان دولت آينده را به ساده‌گي رها نخواهد کرد. من دوست دارم بدانم، آن‌ها که براي آمدن خاتمي شعر عاشقانه مي‌سرودند، مي‌دانستند که تنها سرمايه‌ي موجودشان را دارند خرج چه چيزهايي مي‌کنند؟
شيوه‌ي ورود ايشان به اين عرصه هم به اندازه‌ي کافي براي من نااميد کننده بوده است. عرصه‌ي سياست، عرصه‌ي شعر و شاعري نيست. اين‌را حتي من هم که بزرگ‌ترين کنش سياسي‌ام تراکت پخش کردن بوده است مي‌دانم. من واقعا نمي‌توانم تاسف عميق خودم را از شيوه‌ي ورود سيد محمد خاتمي به انتخابات ابراز کنم. من هرگز در کل دوران دعوت از خاتمي متوجه نشدم، نسبت سيد محمد خاتمي با دعوت کننده‌گانش چه بوده است. عضو حزب بوده است؟ کميته‌هاي تخصصي‌اي که بايد براي دولت او تدوين برنامه کنند از اعضاي اين دو حزب بوده‌اند؟ اگر اين‌طور است چه‌کساني و چه‌گونه کار تدوين را بر عهده گرفته‌اند؟ ما چه زماني مي‌توانيم از اين برنامه‌ها مطلع شويم؟ جست‌وجوي من مي‌گويد دقيقا هيچ پاسخي براي اين سوال‌ها وجود ندارد. از ديد من عده‌اي دور هم جمع شده‌اند، از آدمي که به صورت سيستماتيک عضوي از جمع آن‌ها محسوب نمي‌شود خواهش کرده‌اند، تمنا کرده‌اند، به او التماس کرده‌اند که بيايد و نجات‌شان بدهد. عين همين کار را ما هم در دوران دانش‌جويي مي‌کرديم تا يک‌نفر بيايد بهمان فلان مهارت مهندسي را ياد بدهد. اين روش فعاليت سياسي بيش از آن‌که يک شيوه‌ي سياست‌ورزي مدرن و بالغ را به من نشان بدهد، نشانه‌هايي از خلق و خوي فرد محور و سهل‌انگار و استبدادطلب قديمي‌مان را در خودش دارد.
چندين بار نزديکان ايشان از قول او نقل کردند که گفته بود، شرايط به گونه‌اي شده است که اگر تصميم بگيرم نيايم، نمي‌دانم جواب مردم را چگونه بدهم. اصلا فرقي نمي‌کند که اين حرف را خودشان زده باشند يا برساخته‌ي نزديکان‌شان باشد؛ اين استفاده از نام مردم و ديالوگ‌هاي پوپوليستي ديگر بيش‌تر از آن نخ‌نما و کهنه شده است که براي من قابل تحمل باشد. من شديدا مايلم بدانم مکانيزم دريافت راي مردم و شنيدن صداي ايشان در جمع اصلاح‌طلبان چيست. اين دقيقا سوالي است که اصلاح‌طلبان هميشه از رقباي سياسي‌شان پرسيده‌اند. من مي‌خواهم بدانم اگر مکانيزمي براي دست‌رسي به نظر مردم دارند آن‌را به تازه‌گي پيدا کرده‌اند، يا چهار سال پيش هم به آن دست‌رسي داشتند. هرگز فراموش نمي‌کنم که درست روز بعد از شکست آقاي دکتر معين در انتخابات سال هشتاد و چهار، خانم دکتر کولايي سخن‌گوي ايشان، که درست به اندازه‌ي ما از نتيجه‌ي انتخابات شگفت زده بودند، مي‌گفتند که ما اشتباه کرديم و بايد با پيش‌نهاد رياست جمهوري آقاي کروبي و معاون اولي آقاي دکتر معين موافقت مي‌کرديم. ما هرگز فکر نمي‌کرديم که اوضاع اين‌گونه شود. اين جمله به عنوان نماد بي‌تحليلي و بي‌تدبيري قسمتي از اصلاح‌طلبان، از آن‌روز در ذهن من نقش بسته است و من دوست دارم بدانم در شرايطي که تحليل‌ها و داده‌هاي اين طيف از اصلاح‌طلبان همان‌قدر خام و دور از واقعيت است که تحليل‌هاي امثال من، ام‌روز با چه شهامتي با اين صراحت از دعوت مردم صحبت مي‌کنند.
من بسيار مايل بودم که خاتمي وارد صحنه نشود تا بتوانم با خيال راحت‌تر تصميم بگيرم. گزينه‌ي کروبي-کرباسچي، آن‌طور که زمزمه‌هايش شنيده مي‌شد به نظرم مي‌توانست گزينه‌ي مناسبي باشد. اما ورود خاتمي، که هنوز براي شخصيت و مرام‌اش احترام قائلم، اوضاع را آشفته کرد. خاتمي خواسته يا ناخواسته نماد اصلاح‌طلبي است. شکست کروبي يا آدم‌هايي مثل دکتر عارف يا دکتر نجفي که دورتر صحبت‌هايي از حضورشان بود، در انتخابات هرگز به شکست اصلاحات تعبير نمي‌شد، اما شکست خوردن خاتمي از محمود احمدي‌نژاد از اساس حکايت ديگري است. هنوز البته چند ماهي تا انتخابات باقي است و من اميدوارم که تصميمي به‌تر و عاقلانه‌تر در جمع‌هاي سياسي گرفته شود تا شرايط زندگي کمي مناسب‌تر و اميد به به‌بود کمي بيش‌تر از اکنون شود.

دعا مي‌کنم براي سرزميني که دوست دارم در آن زندگي کنم و اميدوارم به رحمت او،
يا علي مدد

--------------------------------------------
پي‌نوشت: ام‌روز بيست و دوم بهمن است. ام‌روز، تمام روز به آلبوم‌هاي چاوش گوش مي‌دادم، به شعرهايشان فکر مي‌کردم و حسرت مي‌خوردم. حسرت مي‌خوردم بر تمام اين سال‌هاي از دست رفته و بر تمام بي‌خردي‌هاي پايان ناپذير.

نوشته شده در زمان Feb 10, 09 05:32 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


احوالات فيس‌بوکيه

چند سال پيش يکي از رفقاي قديمي بابا فوت کرد. بابا که از مراسم آن رفيق برگشت، چندان سر حال نبود. اساسا آن‌قدر کم حرف هست که اگر خودش سر صحبتي را باز کند و شروع کند به درددل، بايد بفهمي که ناراحتي يا خوش‌حالي‌اش از آستانه گذشته است. گفت آن‌جا که با بقيه‌ي رفقا جمع شده بوديم و از آن‌ها که ديگر در جمع نيستند ياد مي‌کرديم، يکي به يادمان آورد که روزگاري نه چندان دور، همه‌ي اين جمع مجرد بودند و بسيار بيش‌تر، به هر بهانه‌اي دور هم جمع مي‌شدند. مدتي که گذشت گاه‌گاهي يک نفر از جمع کم مي‌شد. آن‌ها که علت را نمي‌دانستند از ديگران خبر مي‌گرفتند که فلاني ازدواج کرد. بعدتر وقتي همه ازدواج کردند، دوباره اين جمع، اگرچه نه به فربه‌گي سابق، شکل گرفت. باز بعد از مدتي غيبت‌هاي گاه و بي‌گاه شروع شد و بهانه‌اش بچه‌ها بودند و گرفتاري‌هايشان. بابا مي‌گفت به اين‌جا که رسيد آن رفيق‌مان خنديد و گفت حالا که دور هم جمع مي‌شويم بايد به هم بگوئيم خبر داري فلاني هم مرد.
ام‌روز هم‌سر رفيق‌ پانزده ساله‌ام (انشاءالله واضح است که عمر رفاقت‌مان پانزده سال است، نه عمر رفيق) را در فيس‌بوک به جمع رفقاي‌ام اضافه کردم. چند وقت که گذشت لابد اين رفقا بچه‌دار مي‌شوند، آن‌وقت مي‌رويم فيد وبلاگي که براي بچه‌هاي‌شان ساخته‌اند را به ريدرمان اضافه مي‌کنيم، بعدتر خود اين بچه‌ها بزرگ مي‌شوند و به شبکه‌ي اجتماعي‌مان اضافه مي‌شوند. آخر سر هم وقتي فصل خزان‌مان رسيد، اگر خودمان پيش از بقيه نيفتيم، مي‌رويم روي ديوار هم مي‌نويسيم که رفيق آسوده بخواب، من هم به همين زودي‌ها مي‌آيم.

اين به گمانم روايت ماست، بي کم و کاست، از همان داستاني که نسل پدر من براي هم تعريف مي‌کنند.

يا علي مدد

نوشته شده در زمان Feb 28, 09 07:08 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


February 2009


شناسه

درباره

اين صفحه حاوي يادداشت‌هايي است که در وبلاگ شطحيات و در دوره‌ي زماني February 2009 نگاشته شده است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در January 2009 قابل دست‌رسي است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در March 2009 قابل دست‌رسي است.

‌جستجو