احوالات فيسبوکيه
چند سال پيش يکي از رفقاي قديمي بابا فوت کرد. بابا که از مراسم آن رفيق برگشت، چندان سر حال نبود. اساسا آنقدر کم حرف هست که اگر خودش سر صحبتي را باز کند و شروع کند به درددل، بايد بفهمي که ناراحتي يا خوشحالياش از آستانه گذشته است. گفت آنجا که با بقيهي رفقا جمع شده بوديم و از آنها که ديگر در جمع نيستند ياد ميکرديم، يکي به يادمان آورد که روزگاري نه چندان دور، همهي اين جمع مجرد بودند و بسيار بيشتر، به هر بهانهاي دور هم جمع ميشدند. مدتي که گذشت گاهگاهي يک نفر از جمع کم ميشد. آنها که علت را نميدانستند از ديگران خبر ميگرفتند که فلاني ازدواج کرد. بعدتر وقتي همه ازدواج کردند، دوباره اين جمع، اگرچه نه به فربهگي سابق، شکل گرفت. باز بعد از مدتي غيبتهاي گاه و بيگاه شروع شد و بهانهاش بچهها بودند و گرفتاريهايشان. بابا ميگفت به اينجا که رسيد آن رفيقمان خنديد و گفت حالا که دور هم جمع ميشويم بايد به هم بگوئيم خبر داري فلاني هم مرد.
امروز همسر رفيق پانزده سالهام (انشاءالله واضح است که عمر رفاقتمان پانزده سال است، نه عمر رفيق) را در فيسبوک به جمع رفقايام اضافه کردم. چند وقت که گذشت لابد اين رفقا بچهدار ميشوند، آنوقت ميرويم فيد وبلاگي که براي بچههايشان ساختهاند را به ريدرمان اضافه ميکنيم، بعدتر خود اين بچهها بزرگ ميشوند و به شبکهي اجتماعيمان اضافه ميشوند. آخر سر هم وقتي فصل خزانمان رسيد، اگر خودمان پيش از بقيه نيفتيم، ميرويم روي ديوار هم مينويسيم که رفيق آسوده بخواب، من هم به همين زوديها ميآيم.
اين به گمانم روايت ماست، بي کم و کاست، از همان داستاني که نسل پدر من براي هم تعريف ميکنند.
يا علي مدد
آرا (1)
نگاه كردن به پايان هر چيز، حضورش را تلخ مي كند
بگذار پايان تو را غافلگير كند